( آریا ادیب )
 

شماره ی نوشته :  ١۱ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                                                ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

 ز

 

زائو رنی که زاییده و در بستر است

زابرا از خواب پریده، بد خواب، عصبی

زاپاس ذخیره، یدک، آدم بی مصرف و روار دررفته

زاچ زائو

زاچی روزهای استراحت پس از زایمان

زاد و رود زاد و ولد، فرزندان

زار کوتاه شده ی زایر (زیارت رفته، مانند زار محمد)

زار کوتاه شده ی هزار برای ریال (دو زار، یعنی دو ریال)

زار نا به سامان، خراب، بد

زار بودن کار کسی پیچیده و دشوار بودن کار کسی

زار زار گریه ی شدید

زار زار گریه کردن سخت گریه کردن

زار زدن سخت گریه کردن

زار زدن لباس به تن ناجور و نامناسب بودن لباس

زار و نزار زرد و ناتوان، بد حال و بیمار

زاغ دارای چشمان آبی رنگ

زاغ چشم کسی که چشمان آبی رنگ دارد

زاغ سیاه کسی را چوب زدن پنهانی مراقب کسی بودن

زاغ گرفتن مسخره کردن، شیشکی بستن

زاغ و زوغ فرزندان خردسال، نق، غر و لند

زاغول دارای چشمان آبی رنگ

زاغه جای نگاه داری گاو و گوسفند، حانه ی بسیار محقر، انبار مهمات

زاغه نشین کسی که در خانه ای محقر و آغل مانند زندگی می کند

زاق چشم نگا. زاغ چشم

زال کسی که موهای سر و ابرو و مژه های سفید دارد

زالو آدم سمج

زالو انداختن کرم زالو به تن بیمار انداختن تا خون فاسد را بمکد

زال و زندگی وسایل زندگی، اسباب معیشت

زاله کناره ی برآمده ی جوی، مرز کشتزار

زاله بندی مرزبندی در کشتزار، کرت بندی

زانو قطعه ی استوانه ای با زاویه های گوناگون برای تغییر مسیر لوله یا گرفتن انشعاب

زانو انداختن شلوار کش آمدن پارچه ی شلوار در قسمت زانو (بر اثر دو رانو یا چار زانو نشستن یا سستی بافت پارچه)

زانو بند پارچه ی کشی حلقه مانند که برای حفاظت زانو در برابر ضربه یا در رفتگی بزر آن می بندند

زانو زدن برای تعظیم زانو بر زمین زدن

زانویی نگا. زانو

زاییدن زیر کاری کاری را به دلیل دشواری به پایان نرساندن

زاییدن گاو کسی به دردسر بزرگی گرفتار آمدن

زبان آدم سر کسی نشدن به حرف منطقی تن ندادن و آن را نپذیرفتن

زبان باز کسی که با چرب زبانی به مقصود خود می رسد

زبان باز کردن توانایی گفتار پیدا کردن

زبان بازی چرب زبانی، لفاظی، چاپلوسی

زبان به چیزی باز کردن چیزی را بر زبان آوردن

زبان به دهان کسی گذاشتن به کسی حرف یاد دادن، حرف توی دهان کسی گذاشتن

زبان به دهان نگرفتن پیوسته گریه کردن، آرام نگرفتن

زبان بسته برای تحقیر به آدم های بی عرضه یا کم آزار گفته می شود

زبان بندان کردن دهان همه را با ایجاد وحشت بستن و سپس چاپیدن

زبان پس قفا نوعی گل است

زبان تر کردن سخن گفتن

زبان تلخی درشت گویی، گفتار خشن

زبان چرب و نرم داشتن گفتار خوشایند و فریبنده داشتن

زبان خود را گاز گرفتن از گفتن سخن نا به جا پشیمان شدن، از سخن گفتن خودداری کردن

زبان دراز  بی ادب، گستاخ، کسی که با گستاخی خارج از حد خود سخن بگوید

زبان درازی گستاخی در سخن گفتن، عمل آدم زبان دراز

زبان درازی کردن با گستاخی و بی ادبی خارج از حد خود سخن گفتن

زبان درآوردن آغاز سخن گفتن کودک

زبان در قفا نگا. زبان پس قفا

زبان را گاز گرفتن از گفتن سخنی پشیمان شدن

زبان ریختن سر و زبان داشتن، با چرب زبانی و شیرین سخنی کار خود را کردن

زبان ریزی کردن نگا. زبان ریختن

زبانزد شدن معروف شدن، فاش شدن

زبان زدن سخن گفتن، نوک زبان را به قصد چشیدن به غذایی زدن

زبان زرگری زبانی قراردادی که گروهی در میان خود بدان سخن گویند و دیگران آن را نفهمند

زبان فهم کسی که مطلب یا سخنی را خوب در می یابد

زبان کسی را موش خوردن سکوت کردن، با وجود ضرورت سخن نگفتن

زبان کسی گرفتن لکنت زبان داشتن

زبان کوچک گوشت زبان شکل آویخته در حلق

زبان کوچکه نگا. زبان کوچک

زبان گرفتن لکنت زبان، از حالات و گفتار مرده یاد کردن و دیگران را گریاندن

زبان گرفتن کسی را با زبان خوش آرام کردن

زبان گز چیز تند و تیز

زبان گزه رفتن زبان گزیدن، لب به دندان گرفتن

زبان گیره وسیله ای که پزشک با آن زبان بیمار را هنگام معاینه گرفته و نگاه می دارد

زبان مادر شوهر نوعی گیاه خار داراز تیره ی کاکتوس

زبان مرغی زبانی ساختگی مانند زبان زرگری

زبان مو درآوردن بسیار گفتن و نتیجه نگرفتن

زبان نفهم کودن، بی شعور

زبانی شفاهی

زبر خشن، غیر لطیف

زَ بَر زیر  حرکت های حروف

زبر و زرنگ چابک و فرز

زیر و زبر گذاشتن اعراب گذاشتن بر حروف

زبون حقیر، توسری خور

زبیل آشغال، زباله

زپرتو ضعیف، بی دوام

زپرتی چیز یا شخص ناتوان، زوار در رفته، بی زور

زت زیاد کوناه شده ی "عزت زیاد" در زبان لوطی ها

زحرکش شدن یا شکنجه و آزار زیاد کشته شدن

زجرکش کردن به زجر و شکنجه کشتن

زحمت دادن اسباب زحمت شدن، کنایه از شوهر زنی بودن

زحمت دادن به خود خود را به زحمت انداختن

زحمت کش کارگر، پیشه ور

زحمت کشیدن کار کردن

زحمت را کم کردن رفع مزاحمت کردن

زخم زبان نیش زبان، آزردگی از سخن کسی

زخم و زیلی خونین و مالین، پر زخم

زخمه ضربه ای که برای نواختن به تار می زنند.

زدگی لک یا خرابی در میوه یا پارچه

زدن شکار کردن (دو آهو زدم)، دزدیدن (کیفش را زدند)، کم کردن (صد تومان از حقوقم زدند)، بازی کردن (یک دست شطرنج زدیم)، نوشیدن (بعدش عرق زدیم)، دود کردن (یک بست تریاک زدیم)، ناگهانی در آمدن (پنجره را که باز کردم، سوز و سرما زد تو)، با شتاب رفتن (زد به کوچه)، پیش آمدن (زد و یک روز بازرس آمد)، از مسیر منحرف شدن (به بیراهه زدن، به کوه زدن)، جدی اقدام کردن (حسن می زند تا کار به تری پیدا کند)، بدبخت و بیچاره کردن(او را خدا زده است)، گزیدن مار یا عقرب یا زنبور

زدن برای کسی پشت سر کسی بدگویی کردن، مورد بدبینی قرار دادن

زدن بر سر کسی به کسی ستم روا داشتن، کسی را تحقیر کردن

زدن بر طبل بیعاری خود را به بی دردی زدن

زدن به آن راه خود را به ناآگاهی زدن

زدن به تخته برای جلوگیری از چشم زخم و برای تعریف و تشویق گفته می شود

زدن به تور به چنگ آوردن، تصاحب کردن

زدن به چاک در رفتن، جیم شدن

زدن به سر کسی ناگهان فکری به سر کسی آمدن، عقل خود را از دست دادن

زدن به سیم آخر آخرین چاره را به کار بردن حتا اگر به ضرر باشد، خود را به لاقیدی زدن و به عاقبت کار نیاندیشیدن

زدن به صحرای کربلا مطلبی را به صورت اشاره و کنایه گفتن، روال سخن را به موضوع خاصی برگرداندن

زدن به قدش دست دادن به شیوه جاهلی که با صدا همراه است و هنگام رسیدن به توافق در انجام کاری گویند

زدن به کمر کسی نوعی نفرین و دشنام است

زدن به کوچه ی علی چپ خود را به آن راه زدن، خود را به نادانی ( بی خبری ) زدن

زدن به کوه عاصی شدن و سلاحی برگرفتن و به کوه پناه بردن

زدن به هر دری برای رسیدن به مقصود به هر جا و هر کسی متوسل شدن

زدن خود به آن راه خود را به نادانی ( بی خبری ) زدن

زدن رای کسی کسی را از تصمیمی منصرف کردن

زدن زیر آواز بی مقدمه به خواندن پرداختن

زدن نفوس بد گفته ی کسی را به فال بد گرفتن، فال زدن

زدُ وازد زیر و رو کردن کالا و سوا کردن نوع به تر

زد و بند ساخت و پاخت، بند و بست، توطئه

زد و بندچی توطئه گر، ساخت و پاخت کننده

زد و بند کردن ساخت و پاخت کردن، توطئه کردن

زد و خورد کتک کاری، دعوا و مرافعه

زده صدمه دیده، سوراخ شده، خراب

زده دار دارای لکه یا خراش و آسیب

زده شدن (از چیزی یا کسی) دلزده شدن، بیزار شدن

زرت صدای باد در کردن یا شیشکی

زرت چیزی (یا کسی) درآمدن فرسوده و خراب شدن، درب و داغان شدن

زرت چیزی (یا کسی) دررفتن نگا. زرت چیزی درآمدن

زرت کسی قمصور شدن به وضع بد و خنده داری از پا درآمدن، بیمار شدن، شکست خوردن

زرت و پرت چرت و پرت

زرت و زبیل آت و آشغال، خرده ریزهای کم ارزش

زرت و زورت نگا. زرت و پرت

زرتی بی مقدمه، ناگهان ، بدون مطالعه و تعمق

زرد آلو عنک نوعی زردآلوی نامرغوب و ترش

زرد بودن اوضاع خراب بودن اوضاع

زرد کردن بسیار ترسیدن، از ترس وادادن، کاری را خراب کردن

زرد گوش بی رگ، ترسو

زردمبو آدم ضعیف و کم خون، دارای رنگ و روی زرد

زردنبو نگا. زردمبو

زرده ی کسی نبستن موفق نشدن در کار، بی ثمر ماندن کوشش کسی

زردی کشیدن تحمل کردن، سختی دیدن، انتظار کشیدن

زر زدن دری وری گفتن، گریه کردن

زر زر صدای گوش خراش و یکنواخت، آواز گریه ی نامطبوع بچه

زر زر کردن غر زدن، گریه کردن شدید

زر زرو بچه ای که زیاد عر می زند

زرشک لفظی است مانند زکی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود

زرق و برق جلوه ی ظاهری، جلا و شفافی

زر اومدی قرمه سبزی سخنی توهین آمیز برای کسی که به قهر می رود یا تهدید به رفتن می کند

زر ورق کاغذ نازک و شفاف و زنگی

زغال اخته میوه ای از زیتون کوچک تر و ترش مزه

زغنبود کوفت، زهرمار، خفه شو!

زغنبود کردن خوردن (به لحن تحقیرآمیز)

ز ِق زدن نق نق کردن بچه که مقدمه ی فریادهای و گریه های بعدی است

زُق زدن تیر کشیدن و درد کردن اعضای بدن

ز ِق ز ِق گریه ی بریده بریده ی بچه

زُق زُق کردن احساس درد و تیر کشیدن

زکی لفظی که به هنگام باور نکردن و رد کردن حرف طرف گفته می شود

زُل خیره

زُل زدن خیره نگاه کردن

زُل زُل نگاه کردن نگا. زل زدن

زلف موهای جلو سر و بناگوش

زلف پاشنه نخواب کنایه از مویی که از نیمه ی پشت بریده و سر آن رو به بالا باشد

زلف گذاشتن موی خود را بلند کردن

زلم زیمبو لوازم بی مصرف و بی ارزش

ز ِله ستوه، عجز

ز ِله شدن به تنگ آمدن، عاجز شدن، به ستوه آمدن

ز ِله کردن به تنگ آوردن، به ستوه آوردن، عاجز کردن

زمانه بازی کردن با زبان بازی و چاپلوسی رفتار کردن

زمخت درشت، ناهنجار

زمخت گفتن دشنام دادن، سخنان درشت گفتن

زمزمه کردن زیر لب خواندن، ترنم کردن

زمین خوار کسی که زنمین های بی مالک را تصاحب کند و به دیگران بفروشد

زمین خوردن از دست دادن تعادل و به زمین افتادن، شکست خوردن در زندگی، شکست خوردن در کُشتی

زمین را به آسمان دوختن گزافه گویی کردن، دروغ های شاخ دار گفتن

زمین زدن به زمین انداختن چیزی یا کسی، شکست دادن حریف در کشتی، سبب پایین آمدن بهای چیزی شدن

زمین گذاشتن چیزی چیزی را ترک کردن

زمین گذاشتن سر مردن

زمین گیر کسی که به سبب بیماری یا پیری نتواند از جای خود برخیزد

زمین گیر شدن ناتوان شدن از پیری یا بیماری

زمین ماندن معطل و معوق ماندن، باقی ماندن و انجام نگرفتن کاری

زمینه سازی کردن مقدمه چیدن برای انجام کاری

زن عاری از مردانگی، ناجوانمرد، ترسو

زن آمدن دشنامی در مقام تحقیر و ریشخند (در پاسخ به کسی که ادعاهای بزرگ کند می گویند: زن آمدی!)

زنانه ویژه ی زنان (مثال: حمام زنانه)، هر چیز موافق کارهای زنان

زناشویی ازدواج، همسر اختیار کردن

زن بردن همسر گرفتن مرد

زنبور زدن نیش زدن زنبور

زنبورک نوعی تفنگ کوتاه یا توپی کوچک که بر جهاز شتر می گذاشتند

زن به مزد دشنامی است به مردان فاسد

زنجیر زدن زنجیر به پشت خود زدن (در روزهای عزاداری ماه محرم)

زنجیر زن کسی که در ماه محرم به پشت خود زنجیر می زند

زندگی مال، وسایل کار و خانه (عجب زندگی خوبی به هم زده است!)

زندگی سگی زندگی سخت و جان فرسا

زند و زا کردن زاییدن، زاد و ولد کردن

زنده باد باقی و شاداب و فرخنده باد

زنده باد مرده باد جار و جنجال سیاسی، تظاهرات سیاسی، شعارهای موافق و مخالف دادن

زنده بلا، مرده بلا کسی که هم در زندگی و هم پس از مرگ موجب زنج و آزار مردم است

زنده به گور کسی که در تیره روزی به سر می برد و زندگی اش فرقی با مردن ندارد

زنده بیوه زنی که شوهرش بدون آن که او را طلاق داده باشد، او را ترک کرده است

زنده دل آدم با شور و حرارت، پرنشاط

زنده شدن حق بازی دوباره پیدا کردن

زن ذلیل مردی که مطیع محض زنش است

زن ِ سفری زن فاسد و بی عفت

زن طلاق مردی که به اندک بهانه ای زنش را طلاق می دهد

زنکه لفظی توهین و تحقیرآمیز به زن

زنگ زمان آموزش درس یا فاصله ی میان دو درس در مدرسه (زنگ انشاء، زنگ تفریح)

زنگ دندان ماندن زمان درازی گرسنه ماندن

زنگ زدن ترکیب شدن آهن با اکسیژن هوا، فرسوده شدن، بی مصرف شدن

زنگوله پای تابوت فرزند مرد یا زن پیر

زن مرده مردی که زنش درگذشته است

زنندگی زشتی، نفرت انگیزی

زننده زشت، نامطبوع، نفرت انگیز

زن و بچه اهل و عیال، زن و فرزند

زن و بچه دار کسی که زن و فرزند دارد

زنیکه نگا. زنکه

زوار زه وار، چیزی شبیه به زه

زوار در رفتن بند و بست چیزی خراب شدن، از شدن خستگی یا پیری از کار افتادن

زوار در رفته پیر و فرسوده، به درد نخور، اسقاط

زَوال مست مست، لول

زوال در آوردن نعمتی را در نتیجه ی ناسپاسی و بی اعتنایی از دست دادن

زود باش ! شتاب کن! عجله کن!

زود بودن فرانرسیدن هنگام کاری

زود رس آن چه که پیش از موقع مقرر به دست آید

زود رنج نازک دل، حساس

زود رنجی نازک دلی، حساسیت

زود فهم کسی که زود چیزی را درک می کند

زور اجبار، الزام

زوراب زدن برای استفراغ زور زدن ولی چیزی بالا نیاوردن

زور آوردن زیر فشار گذاشتن، در تنگنا قرار دادن

زور چپان کردن به زور در جایی فرو بردن

زور زدن فعالیت زیاد کردن، به کار بردن زور و نیرو

زور شنیدن نحمل جور و ظلم کردن

زورکی از روی بی میلی، تصنعی

زور گفتن حرف و خواست خود را به کسی تحمیل کردن

زور گو کسی که خواست های خود را تحمیل می کند

زوزه صدای ناله ی حیوان یا صدای باد

زوزه کشیدن آواز برآوردن (حیوان یا حرکت باد) 

زو کشیدن اصطلاحی از بازی الک دولک که بازنده باید بدون تازه کردن نفس یدود

زهرآب ادرار، شاش، پیشاب

زهرآب ریختن ادرار کردن، شاشیدن

زهر چشم نگاه خشم آلود

زهر چشم از کسی گرفتن ترساندن، چنان تنبیه کردن که دیگر جرات تکرار خطا نباشد

زهرحند خنده ی تلخ و از روی خشم

زهر ریختن در حق کسی بدی کردن، انتقام گرفتن، اصل بد خود را نشان دادن

زهرمار درد بی درمان، کوفت

زهرمار خان ترش رو، اخمو

زهرمار خوردن کوفت کردن، خوردن به تحقیر

زهرمار سلطان ترش رو، اخمو

زهرمار کردن چیزی مانع از لذت بردن از چیزی شدن

زهرمار کردن غذا مانع از خوردن با لذت شدن

زهرماری خوردنی یا نوشیدنی تلخ، کار سخت و دشوار

زهره آب شدن سخت وحشت کردن، از وحشت به حال مرگ افتادن

زهره ترک شدن نگا. زهره آب شدن

زهره ترک کردن سخت ترساندن، از وحشت به حال مرگ انداختن

زهره دان کیسه ی صفرا

زهره کردن بسیار ترساندن

زهره ی کسی آب شدن سخت ترسیدن

زهره ی کسی را آب کردن سخت ترساندن

زهره و زنبل کسی را ترکاندن سخت ترساندن

زه زدن بیرون شدن کمی رطوبت از مخرج، از زیر کار شانه خالی کردن، منصرف شدن

زه زده از میدان در رفته، وارفته، بی حال

زه کشی خشکاندن باتلاق از طریق کندن نهری برای حریان دادن آب راکد باتلاق به آن

زه کشیدن سخت شدن زخم، کشیدن عضله ها

زهکونی اردنگی، تیپا

زهکونی زدن تیپا زدن، اردنگی زدن

زُهم بوی تند و زننده ی گوشت گندیده یا تخم مرغ فاسد

زیاده روی افراط، اسراف

زیاده روی کردن اسراف کردن، افراط کردن

زیادی اضافی، بی مصرف، خارج از حد

زیادی حرف زدن سخنان خارج از موضوع یا بیرون از صلاحیت گفتن، وراجی کردن

زیادی کردن زاید بودن، غیر لازم بودن

زیپ نوعی بست ساخته شده از دو نوار دارای دندانه های فلزی یا پلاستیکی قابل درهم افتادن

زیپ دهن را کشیدن حرف نزدن، دهان را بستن

زیپو بی رنگ و رو، بی رمق، رقیق و بی مزه

زیپو کسی را زدن از کار برکنار کردن، معزول کردن

زیج نشستن خانه نشین شدن، انزوا گزیدن، از دوستان بریدن

زیر آب مجرایی در ته مخازن آب برای خالی کردن آن ها

زیر ابرو برداشتن آرایش ابرو از طریق برداشتن موهای زاید زیر ابرو

زیر آب کردن سر کسی کسی را بی سر و صدا کشتن

زیر آب کسی را زدن با اسباب چینی و توطئه سبب خلع مقام کسی شدن

زیر آبکی شنای زیر آب، پنهانی

زیر آبی نگا. زیرآبکی

زیر اخیه رفتن به نفع کسی به کاری تن دادن

زیر اخیه کشیدن زیر فشار گذاشتن

زیر اخیه گذاشتن کسی را به کاری که سودش به دیگری می رسد گماشتن، زیر فشار گذاشتن

زیر آرنجی بالشی که هنگام دراز کشیدن زیر دست و آرنج می گذارند

زیر انداز پارچه ای که زیر پای کسی یا زیر چیزی گسترانند

زیر بار رفتن قانع شدن، تحمل کردن

زیر بال کسی را گرفتن به کسی کمک کردن

زیر بته عمل آمدن بی پدر و مادر بودن، بی فرهنگ بودن

زیر بغل کسی هندوانه گذاشتن کسی را به قصد دریافت چیزی بیش از اندازه ستودن

زیر بغلی نوعی تنبک که پایه ی دراز آن را زیر بغل می گذارند و آن را می نوازند

زیر پا کردن پیمودن، همه جا را گشتن

زیر پاکشی کردن از زبان کسی حرف کشیدن، کسب اطلاع کردن

زیر پای خود را سست دیدن موقعیت خود را نااستوار دیدن، شغل و سمت خود را در خطر دیدن

زیر پای کسی را جارو کردن سبب اخراج کسی از کاری یا جایی شدن

زیر پای کسی را خالی کردن نگا. زیر پای کسی را جارو کردن

زیر پای کسی را درآوردن نگا. زیر پا کشی کردن

زیر پای کسی نشستن کسی را از راه به در بردن، فریب دادن

زیر پایی چیزی جعبه مانند که پای خود را هنگام نشستن پشت میز روی آن می گذارند. لاستیکی که در کف اتوموبیل می اندازند، بافته ای از کنف که پیش از ورود به جایی برای پاک کردن کفش پهن می کنند

زیر پِل کسی را زدن کسی را راندن و دور کردن

زیر پوست کسی آب رفتن چاق شدن، ثروتمند شدن

زیر پوش جامه ی زیرین

زیر تبری کنده ای که هیزم شکن روی آن با تبر هیزم می شکند

زیر تشکی رشوه

زیر جامه زیر شلواری

زیر جلد کسی رفتن کسی را فریب دادن، اغفال کردن

زیر جلکی پنهانی

زیر جلی پنهانی، آهسته

زیر چاق حاضر، آماده

زیر چاق بودن برای کاری آماده بودن، کاری را بلد بودن

زیر چاق کردن برای آماده کردن خود تمرین کردن و مهارت یافتن

زیر چاقی مهارت

زیر چیزی زاییدن از سنگینی کاری از پا درآمدن و کار را به پایان نرساندن

زیر چیزی زدن حاشا کردن، انکار کردن

زیر خاکی آن چه که از زیر حاک بیرون آید

زیر دادن با کسره خواندن حرفی

زیر درختی میوه هایی که زیر درخت فرو می ریزند

زیر در رو گریزان، گریز پا، شانه خالی کن

زیر دریایی کشتی جنگی که می تواند در زیر آب حرکت کند

زیر دست تابع، فرمان بردار

زیر دستی بشقابی که برای گذاشتن شیرینی و آجیل و مانند آن ها به کار می رود، پیشدستی

زیر دل زدن تهوع آوردن

زیر دل کسی زدن فدر ندانستن، بی اعتنا بودن

زیر دماغ کسی سبز شدن ناگهان در برابر کسی حاضر شدن

زیر دُم سُست  زن منحرف

زیر دم سستی انحراف اخلاقی

زیر دندان کسی مزه کردن از چیزی خوش آمدن، خواهان تکرار چیزی بودن

زیر دین رفتن قرض دار شدن، مدیون شدن

زیر رکاب کشیدن کسی کسی را مطیع و تابع ساختن

زیر زانویی رشوه ی مختصر و نهانی

زیر زبان کشی با زرنگی از کسی حرف بیرون کشیدن، زیر پا کشی

زیر زبانی یواش و آهسته، سخنی که از روی بی میلی گفته می شود

زیر زمین اتاق یا بخشی از ساختمان که در پایین تر از سطح زمین قرار دارد

زیر زیرکی پنهانی، با مکر و حیله

زیر سازی ساختن قسمت زیرین جاده

زیر سایه ی کسی بودن در پناه کسی بودن، از پشتیبانی کسی برخوردار بودن

زیر سبیل در کردن به روی خود نیاوردن، درگذشتن

زیر سبیل کسی را چرب کردن رشوه دادن به کسی

زیر سبیل گذاشتن تحمل کردن، به روی خود نیاوردن

زیر سبیلی در کردن نگا. زیر سبیل در کردن

زیر سر کسی بودن مسئول کاری بودن، در کاری دست داشتن

زیر سر داشتن آماده شدن

زیر سر کسی بلند بودن فریفته شدن به وعده های به تر، کسی که روزگار ناداری خود را فراموش کرده است

زیر سر کسی بلتد شدن با کسی سر و سری داشتن، تحریک شدن

زیر سر گذاشتن نگا. زیر سر داشتن

زیر سری بالش، متکا

زیر شال کسی قرص شدن شکم کسی سیر بودن

زیرش زدن نگا. زیر چیزی زدن

زیر شلواری نگا. زیر جامه

زیر غربالی دانه هایی که به مرغ و پرنده می دهند

زیر غلیانی ناشتایی، غذای صیح، چارپایه ای که زیر غلیان می گذارند

زیر قول خود ردن به گفته ی خود عمل نکردن، عهد خود را شکستن

زیر کاسه نیم کاسه بودن در کاری رازی پنهان بودن، مکر و حیله ای در کار بودن

زیر کاسه نیم کاسه داشتن مکر و حیله ای در کار داشتن

زیر کردن کسی را زیر وسیله ی نقلیه گذاشتن که موجب آسیب یا مرگ او شود

زیر گذر راهی زیرزمینی برای پیاده ها که پیاده رو این سوی خیابان را به آن سو پیوند می دهد

زیر گرفتن نگا. زیر کردن

زیر ِ گوش سخت نزدیک، دم دست

زیر گوش کسی زدن به کسی سیلی زدن

زیر گوشی بالش بسیار کوچک که هنگام خواب زیر گوش می نهند

زیر گوشی در کردن نگا. زیر سبیل در کردن

زیر لب خندیدن تبسم کردن

زیر لبی نگا. زیر زبانی

زیر لفظی هدیه ای که پس از بله گفتن به عروس می دهند

زیر مهمیز کشیدن به کار سخت واداشتن و بهره برداری کردن

زیر نافی هدیه ای که برای بریدن ناف نوزاد به قابله می دهند

زیر نویس پادداشت پایین صفحه، پا نویس، نوشته ی زیر فیلم

زیر و بالا گفتن دشنام های زشت به کسی دادن

زیر و بالای کسی را جنباندن نگا. زیر و بالا گفتن

زیر و رو کردن همه جا را به دنبال چیزی گشتن، به هم ریختن

زیر و زبر گذاشتن حرکت گذاشتن برای حروف، اِعراب

زیست شناسی دانش شناخت حیات و موجودات زنده

زیگزاک خط شکسته، کنگره دار

زیگزاک رفتن به چپ و راست پیچیدن، مستقیم نرفتن

زین کردن گربه ی کسی کسی را به زحمت انداختن، کسی را گرفتار دردسر و ناراحتی کردن

زین و یراق کردن برای کاری آماده شدن، رفتن به جایی

زینه پله

 

 

 ژ

 

ژاکت کت بافته شده از کاموا

ژاندارم مامور انتظامی عضو ژاندارمری

ژاندارمری نهادی که عهده دار حفظ نظم و قانون در بیرون از منطقه های شهری است

ژتون پولک فلزی یا پلاستیکی که به جای پول به کار می رود

ژرسه نوعی پارچه ی نازک، نیم تنه ی بافته از نخ

ژست طرز حرکت و رفتار شخص

ژست آمدن برای افاده حالت به اندام و چهره دادن

ژست دادن تنظیم وضع و حالت و قیافه برای عکس گرفتن

ژست گرفتن به بدن و چهره ی خود حالت ویژه ای دادن

ژل مایعی برای شکل دادن موی سر

ژلاتین ماده ای لزج و چسبنده که آن را از گلیسیرین و قند و آب و آمونیاک می سازند

ژله لرزانک

ژورنال مجله ی ویژه ی چیزی

ژوری هیئت داوران

ژوکر آدم همه فن حریف

ژیلت نیم تنه ی بدون آستین و جلو باز

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته :  ۱۰ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

 ر 

 

راپرت گزارش، خبر

راپرتچی گزارش دهنده

راپرت کردن گزارش دادن، خبر دادن

راحت باش خطابی به سربازان به هنگام آموزش نظامی برای اندکی استراحت

راحت کردن کشتن

راحت کردن خیال کسی به کسی اطمینان خاطر دادن

راحتی دمپایی

راست آمدن درست درآمدن حدس و پیش بینی

راست راست آشکار و علنی، بی پروا

راست راستی حقیقتن، واقعن

راست رفتن مستقیم رفتن، بدون دردسر رفتن

راست رو رو به رو، مقابل

راست روده شدن اسهال گرفتن

راست شدن رو به راه شدن

راست شدن مو بر تن سخت ترسیدن، وحشت کردن

راست کردن بلند شدن آلت تناسلی مرد، ایستادگی و پافشاری کردن، پیچیدن به پر و پا

راستکی واقعی

راست و حسینی رو راست، بی شیله پیله

راست و ریس موانع و معایب

راست و ریس کردن آماده کردن، به ظاهر درست کردن

راسته گوشت دو طرف ستون فقرات حیوان

راسته بازار بازار راست و مستقیم

راسته چینی چیدن ساده و آسان (دیوار یا حروف چاپ)

راسته کردن حساب گِرد کردن اعداد

راستی؟ واقعن؟ آیا درست است؟

راستی راستی حقیقتن، واقعن

رانده و مانده بدبخت و وامانده

رانندگی فن راندن وسایط نقلیه، اصول و قواعد راندن

راه افتادن آغاز راه رفتن کودک، آغاز به کار کردن، روشن شدن دستگاه، رونق یافتن کسب و کار

راه آمدن سازش کردن، همراهی کردن

راه انداختن به حرکت انداختن، به کار کردن واداشتن

راه انداختن کار کسی وسیله ی تسهیل انجام شدن کار کسی را فراهم کردن، رو به راه کردن کار کسی

راه اندازی نگا. راه انداختن

راه آهن دو خط آهن موازی که قطار بر آن حرکت می کند

راه باز است و جاده دراز اگر می توانی به قصد خود عمل کن

راه بردن بلد بودن، دانستن، اداره کردن، سامان دادن

راه بلد راهنما، آن که راه را خوب می شناسد

راه بندان حالت بسته بودن راه، قطع رفت و آمد

راه به جایی نبردن نتیجه ندادن، به جایی نرسیدن

راه به ده بردن حاصلی داشتن، موفق شدن

راه پله آن بخش از ساختمان که در آن پله ها طبقات را به یکدیگر می پیوندد

راه پیدا کردن جستن راه حل برای مشکل، به نحوی در جایی وارد شدن

راه حل آسپرینی راه حل موقت و غیر اصولی

راه خود را کشیدن و رفتن بی هیچ مقاومت و اعتراضی جایی را ترک کردن

راه دادن باز کردن راه عبور، کنار رفتن از سر راه، اجازه ی ورود دادن، رضایت دادن به عمل جنسی

راه داشتن چاره ای داشتن، داشتن ارتباط پنهانی، وجود داشتن راه مخفی با جایی

راه راه دارای خطوط موازی

زاهرو دالان، سرسرا

راه کج کردن مسیر خود را تغییر دادن، منصرف شدن

راه کشیدن چشم خیره شدن بی اراده به جایی بدون پلک زدن

راه گم کردن نه از روی میل و اراده بلکه اتفاقی به جایی آمدن

راه مکه کهکشان

راه نزدیک کردن میان بر زدن، مهمان شدن بر کسی که خانه اش نزدیک است

راه و چاه را شناختن دشواری های کار و زندگی را شناختن

راهی کردن روانه کردن، فرستادن

رایانه کامپیوتر

رای اعتماد رایی که نمایندگان مجلس در تایید به دولتی بدهند

رای دادن نظر دادن به انتخاب چیزی یا کسی

رای دیدن در داوری بی طرف نبودن و ملاحظه ی یکی از طرفین را کردن

رای کسی را زدن کسی را از تصمیمی منصرف کردن

رُب کسی را کشیدن کسی را به کار سخت واداشتن

رَب و رُب ندانستن ساده دل بودن، چیزی نفهمیدن

رب و رسول را یاد کردن به حد مرگ رسیدن

رتوش دستکاری و آرایش عکس

رجاله اراذل و اوباش

رج ردیف

رج بستن به ردیف کردن، دسته کردن

رجز خوانی لاف زنی، دعوی

رج زدن ردیف ایستادن، صف بستن، نوشتن مشق به ترتیب عمودی

رج کردن نگا. رج بستن

رحمت به . . .  صد رحمت به، هنگام برتری دادن چیزی به کار می رود: رحمت به آب حمام

رخت آویز جا رختی، چوب لباسی

رخت کسی کوک بودن رفاه داشتن

رخت و پَخت لباس ها، پوشاک

رخصت خواستن اجازه خواستن

رد پا جای پا، اثر

رد پای کسی را گرفتن رد کسی را برداشتن

رد خور رد شدنی، سزاوار ترک کردن

رد خور نداشتن قطعی بودن، حتمی بودن، قابل رد نبودن

رد دادن به غفلت کسی یا چیزی را از زیر دست رد کردن، صرف نظر کردن

رد زدن رد پای کسی را گرفتن، نشان به جایی بردن

رد شدن مردود شدن، پذیرفته نشدن

رد کردن برگردانیدن، پس دادن، رفوزه کردن، از سر باز کردن، پنهانی دادن، پنهانی عبور دادن

رد کسی را گرفتن از روی جای پا یا آثار دیگر کسی را دنبال کردن

رد گم کردن اثر چیزی یا کاری را از میان بردن، گمراه ساختن، نظر کسی را از چیزی منحرف کردن

رده حرف زشت یا نامربوط

ردیف کردن جور کردن، آماده کردن

رژیم داشتن برابر دستور پزشک غذا خوردن، برخی غذاها را نخوردن

رژیم غذایی دستور خوراک بیمار

رژیم گرفتن نگا. رژیم داشتن

رساندن خبر یا اطلاعاتی را محرمانه به کسی دادن

رسانه وسیله ی ارتباطی

رستم در حمام درشت اندام و پهلوان نما (ولی بی زور و جرات)

رستم صولت نگا. رستم در حمام

رُس کسی را بالا آوردن (کشیدن) کسی را اذیت و آزار کردن، لاغر و ضعیف کردن

رسوایی بالا آوردن کاری مایه ی رسوایی و شرمساری کردن

رسوخ کردن در دل اثر کردن، رخنه و نفوذ کردن

رسیدگی کردن سرکشی و وارسی کردن

رسیدن مواظبت کردن، مورد لطف قرار دادن

رسیدن به عرصه بزرگ شدن، به سن پختگی رسیدن

رشته موضوع و زمینه ی چیزی یا کاری: رشته تحصیلی، رشته ی افکار

رشته برشته حرف های بی هوده و بی معنی

رشته ی سر در گم وضع بغرنج، کار دشوار

رشته فرنگی ماکارونی

رشته ی کلام به دست گرفتن آغاز به سخن کردن، سخن را دنبال کردن

رشته ها را پنبه کردن کارهای انجام شده را به باد دادن

رشوه خوار کسی که برای انجام کاری ناروا دستمزد دریافت می کند

رشوه خواری دریافت دستمزد برای انجام کاری ناروا و غیرقانونی

رشوه گرفتن نگا. رشوه خواری

رشوه گیر نگا. رشوه خوار

رضا ترکی پارچه ی ابریشمی یزدی که در مشهد به آن علی شیر خدا می گویند.

رضا شدن راضی شدن

رضا قورتکی بی حساب و کتاب، بی اساس

رضایت دادن در گذشتن از شکایت و دنبال کردن قضیه، قبول کردن

رضایت نامه نوشته ی حاکی از رضایت

رَطب و یا بس گفتن سخنان درست و نادرست گفتن، آسمان و ریسمان به هم بافتن

رعایت کردن نگاه داشتن حق کسی

رعیت داری کردن حراست کردن از زیردستان، مورد نوازش و محبت قرار دادن زیردستان

رفتگار رفتنی، مردنی

رفتگر سپور، آشغالی

رفتن از رو خجالت کشیدن، شرم کردن، از میدان به در رفتن، مجاب شدن

رفتن از کیسه ضرر کردن، از سرمایه خرج کردن

رفتن آن جا که عرب نی انداخت به جای دور و بی بازگشت رفتن، به وضع ناجوری گرفتار شدن

رفتن بالای منبر برای کسی پشت سر کسی بد و بیراه گفتن، غیبت کردن

رفتن به کسی شبیه بودن به کسی (در ظاهز یا رفتار)

رفتن توی بحر چیزی یا کسی در چیزی یا رفتار کسی دقیق شدن

رفتن تو هم به فکر فرو رفتن، غمگین شدن، پریشان خاطر شدن

رفتن توی نخ چیزی یا کسی چیزی یا کسی را زیر نظر داشتن و پاییدن

رفتن با سر نهایت شوق و اشتیاق برای انجام کاری

رفتن ِ سر کسی از پرحرفی کسی خسته شدن، از صدای بلند کسی یا چیزی ناراحت شدن

رفتن گوش ناراحت شدن گوش از سر و صدا

رفتن و کشک خود را ساییدن پی کار خود رفتن و فکری به حال خود کردن

رفت و روب جارو و پارو، خانه تکانی، تمیز کردن منزل

رفته رفته کم کم، خرد خرد، یواش یواش

رفع و رجوع کردن  حل کردن، فیصله دادن

رفوزه رد شده در امتحان، مردود

رفیق باز دوست باز، کسی که به دوستان محبت بسیار می کند

رفیق بازی زیاده روی در دوستی کردن

رفیق گرمابه و گلستان دوست یکدل و صمیمی و وفادار، یار غار

رقاص خانه دشنام گونه ای برای برخی جاها، جاهای بی حساب و کتاب و شلوغ و پلوغ

رقاصی کارهای بی هوده و سبک

رقاصی کردن کارهای ناشایست و سبک کردن

رقصاندن بز هر دم بهانه گرفتن

رقص شتری رقصی که از روی قاعده نباشد، حرکات نابهنجار

رقصیدن به ساز کسی تابع سلیقه و خواست کسی بودن، از خود اراده ای نداشتن و از دیگری تبعیت کردن

رقصیدن توی تاریکی بی موقع یا بدون اطلاع کاری را انجام دادن

رقصیدن کلاه کسی در هوا بسیار شادی کردن، کلاه خود را به آسمان انداختن

رکاب دادن راهی جایی شدن

رکاب کش به تاخت، با سرعت

رکابی دارای رکاب، پیاده ای که به دنبال سواری بدود

رَکَبی گفتن به کسی متلک و حرف درشت گفتن

رک حرف زدن بدون پروا و ملاحظه حرف زدن، صریح و روشن سخن گفتن

رک رک نگاه کردن چپ چپ نگاه کردن، بر بر نگاه کردن

رُک زده زل زده، خیره شده

رک گو کسی که صریح و بی پروا حرف می زند

رک گویی صاف و پوست کنده حرف زدن

رک نگاه کردن نگا. رک رک نگاه کردن

رک و راست صاف و پوست کنده، صریح

رگ بسمل کسی خاریدن در معرض خطر و مرگ قرار گرفتن

رگ به رگ شدن ضرب خوردن و پیچیدن مفصل

رگ ترکی تعصب نژادی

رگ خواب نقطه ی ضعف، راه تسلط بر کسی

رگ خواب کسی را به دست آوردن نقطه ضعف کسی را پیدا کردن، کسی را تابع خود کردن

رگ خود را زدن به حق خود قانع بودن، ادعای زیاد نداشتن

رگ زدن بریدن شریان برای کشتن کسی

رگ کردن پستان سفت شدن پستان و جمع شدن شیر در آن

رگ و ریشه خویشاوندان و بستگان

رگه طبقه ای از مواد معدنی در درون خاک

رمباندن خراب کردن

رمبیدن خراب شدن، فرو ریختن

رمبیده خراب شده، فرو ریخته

رم دادن رماندن، فراری دادن

رم کردن رمیدن، گریختن

رمل انداختن پیش گویی کردن، فال برآوردن

رنجیده شدن آزرده خاطر شدن، آزرده دل شدن

رنجیده کردن آزرده ساختن، رنجانیدن

رنگ حیله، نقشه، تدبیر

رنگ آمیزی آمیختن رنگ های گوناگون به هم

رنگ انداختن رنگ دلخواه را پیدا کردن

رنگ به رنگ شدن از خجالت یا خشم سرخ و زرد و سفید شدن

رنگ پریدگی بی رنگ شدن چهره از ترس یا خشم یا بیماری، رنگ باختگی

رنگ دادن و رنگ گرفتن نگا. رنگ به رنگ شدن

رنگ شدن گول خوردن

رنگ کردن کسی گول زدن، فریب دادن کسی

رنگ گذاشتن و رنگ برداشتن نگا. رنگ به رنگ شدن

ر ِِنگ گرفتن ضرب گرفتن، آهنگ رقص نواختن

رنگ نداشتن حنای کسی اعتباری نداشتن حرف یا عمل کسی

رنگ و رو آب و رنگ، جلا و درخشندگی

رنگ و رو رفته کهنه، فرسوده، کارکرده

رنگ و وارنگ رنگارنگ، به رنگ های گوناگون، از همه نوع

رنگی دارای رنگ، آلوده بودن به رنگ

رو وقاحت، دل و جرات، پوشش

رو آب انداختن فاش کردن، آشکار کردن

روی آب نشستن سوار قایق یا کشتی شدن

روادید اجازه ی ورود به یک کشور، ویزا

رو افتادن علنی شدن، آشکار شدن

رو آمدن به جایی رسیدن، ترقی کردن، ثروتمند شدن

روان بودن از حفظ بودن، از بر بودن

رو انداختن تقاضا و خواهش کردن

رو انداز لحاف

روان کردن از بر کردن

روانه کردن فرستادن اعزام کردن، گسیل داشتن

رو آوردن مراجعه کردن، دست به دامن شدن، پناه جستن

رو به راه آماده، مهیا، منظم

رو به راه شدن آماده و مهیا شدن

رو به راه کردن آماده و مهیا کردن

رو به رو شدن برخورد کردن، ملاقات کردن، مواجهه شدن

رو به رو کردن در برابر هم وادار به اظهار عقیده کردن

روبند شدن با رودربایستی ناگزیر به انجام کاری شدن

روبند کردن کسی را به رودربایستی به کاری واداشتن

روبنده نقابی سیاه رنگ برای پوشاندن چهره

روبوسی به مناسبتی روی یکدیگر را بوسیدن

رو به قبله بودن در خال مرگ بودن

رو به قبله کردن کسی را که درحال مرگ است رو به قبله خواباندن

رو پنهان کردن خود را مخفی کردن

روی تاب گذاشتن سپردن شرط بازی به نفر سوم برای جر نزدن حریفان

روی چوب کردن کسی کسی را برای کاری تحریک کردن

روی حرف کسی حرف نزدن با حرف کسی مخالفت نکردن

روخوانی از روی کتاب و نوشته خواندن

رو دادن گستاخ کردن، جسارت دادن

رو داشتن گستاخ و وقیح بودن

رودربایستی ملاحظه، مراعات، شرم و حیا

رودربایستی داشتن ملاحظه کردن، پروا داشتن

رودرواسی نگا. رودربایستی

رو دست بالا آمدن رقابت کردن، پیشی گرفتن

رو دست خوردن فریب خوردن، خام شدن

رو دست زدن فریب دادن، خام کردن

رو دست کسی بلند شدن از کسی پیشی گرفتن، با کسی رقابت کردن

رو دست کسی گذاشتن خرج کسی را در خرج انداختن

رو دستی نوعی دستکش، ضربه ی روی دست، حقه، کلک

رودل سنگینی معده

رودل کردن به سنگینی معده دچار شدن

روده بر شدن سخت خندیدن، از شدت خنده بی حال شدن

روده دراز پر حرف، وراج

روده درازی پرحرفی، وراجی

روده درازی کردن پر حرفی کردن، وراجی کردن

روده کوچکه ی کسی روده بزرگش را خوردن کنایه از شدت گرسنگی

روده گشاد کردن سکسکه کردن

رو راست پوست کنده، آشکارا، صریح، بدون ابهام

رو رفتن بر زمین افتادن اسب از جلو و بر زانو ها

روز بد نبینی امیدوارم به سرت نیاید

روز پنجاه هزار سال روز قیامت

روز مبادا روز سختی و پریشانی

روزه ی کله گنجشکی روزه ای که بچه ها تا نیمه های روز می گیرند

روز هفتاد هزار سال روز قیامت

روزه ی گنجشک نگا. روزه ی کله گنجشکی

رو زیاد کردن پر رو شدن، توقع زیادی داشتن

رو شدن آشکار شدن، فاش شدن

رو شدن دست کسی مچ کسی باز شدن، حیله ی کسی آشکار شدن

روشن شدن نشئه شدن، مست شدن، سرحال آمدن

روشن کردن چراغ اول نخستین پولی که معرکه گیران از تماشاچیان می گیرند

رو شور سفیداب

رو شویی ظرف یا دستگاهی که برای شستن دست و صورت نصب می کنند

روضه خواندن سخنان بی فایده گفتن، آه و ناله کردن

روغن از ریگ کشیدن کاری محال انجام دادن

روغن حیوانی روغنی که از جوشاندن و تصفیه ی کره به دست می آورند، روغن زرد

روغن داغ روغن گداخته

روغن ریختن و عسل جمع کردن نهایت پاکیزگی و نظافت

روغن زرد نگا. روغن حیوانی

روغن کاری روغن زدن به هر نوع دستگاه

روغن کرمانشاهی روغنی که در کرمانشاه از شیر گاو و گوسفند به دست می آورند و به ترین روغن زرد است

روغن گرفتن از آب از هر اتفاق خوب یا بدی به سود خود بهره گرفتن

روغن مالی روغن زدن به دستگاه

روغنی آلوده به روغن

رو قوز آمدن سر لج افتادن

روکار روی بنا، نمای عمارت، آن چه که در بیرون چیزی کار شده است

روکاری کار روی بنا یا چیزی

رو کردن روی آوردن، آشکار کردن، به رخ کشیدن

روکش پوشش یا ورقه ای که روی چیزی می کشند

روکش درکش کردن ساخت و پاخت کردن

رو کشیدن به کسی برای نزدیکی کردن تکلیف کردن

رو گرفتن چهره ی خود را پوشاندن

روگیر کردن در رودربایستی ناگزیر به انجام کاری کردن، نگا. روبند کردن

روگیری چهره پوشاندن از نامحرم، شرم و حیا

رومیزی منسوب به میز (ساعت رومیزی)، پارچه یا نایلونی که روی میز می گسترانند

رو نشان دادن چهره نمایاندن

رونما هدیه ای که داماد یا پدر داماد به عروس می دهد، دیدن روی عروس در نخستین بار

روی باد هوا بودن سست و بی پایه بودن

روی پا بند نبودن آرام و قرار نداشتن

روی پای خود ایستادن به خود متکی بودن، به دیگران نیاز نداشتن

روی چشم اطاعت می شود !

روی خود کشیدن نگا. رو کشیدن

روی خون افتادن زن آبستن بچه انداختن

رویخی فرنی، نوعی دسر که از نشاسته و شکر درست می کنند

روی داریه ریختن رسوا و بی آبرو کردن، برملا کردن، آشکار کردن

روی دایره ریختن نگا. روی داریه ریختن

روی دست کسی بلند شدن کاری را به تر از کسی انجام دادن

روی دست کسی گذاشتن به کسی تحمیل کردن

روی دست کسی ماندن به فروش نرفتن، باد کردن

روی دوش کسی سوار شدن بر کسی مسلط شدن

روی زمین سفت نشاشیدن به مقاومتی بر نخوردن

روی سر گذاشتن و حلوا حلوا کردن نهایت احترام و حق شناسی را در حق کسی نشان دادن

روی سگ کسی بالا آمدن تندخویی کردن، ناسازگاری کردن

روی شاخ بودن مسلم بودن، قطعی بودن

روی شکم سیری بدون تعهد، از سر بی خیالی

روی علت افتادن (در مورد زنان) بر اثر ترس یا هیجان به خونریزی دچار شدن

روی غلتک افتادن جریان دلخواه و طبیعی را به دست آوردن، دور برداشتن و سرعت گرفتن

روی کسی به زمین افتادن شرمسار شدن به علت رد شدن تقاضا

روی چیزی (کسی) حساب کردن به چیزی ( کسی ) امیدوار بودن، اعتماد داشتن

روی کسی را به زمین انداختن درخواست کسی را رد کردن

روی کسی نشدن خجالت کشیدن

رویم به دیوار هنگام گفتن مطلب ناخوشایندی می گویند

روی هم رفته جمعن، بر روی هم

روی هم ریختن توطئه کردن برای پیش بردن کاری، توافق در امری، رابطه ی عاشقانه و جنسی با هم پیدا کردن

روی هم گذاشتن چشم بستن چشم، خوابیدن، گذشت کردن، صرف نظر کردن

رها کردن به امید خدا دست کشیدن و به جریان روزگار واگذار کردن

ریپال کسی را در آوردن پدر کسی را در آوردن

ریپ آمدن فخر فروختن، به دروغ بر خود بالیدن

ریپ زدن نامیزان کارکردن موتور

ریخت شکل و قیافه، سر و وضع

ریختگی ریزش

زیختن آب پاک روی دست کسی یکسره نومید کردن کسی

ریختن پشم و پیله ی کسی از میان رفتن قدرت کسی، ضعیف شدن کسی

ریختن توی دست و پا فراوان یودن، همه جا پیدا شدن

ریختن روی دایره نگا. روی داریه ریختن

ریختن مو سخت وحشت کردن

ریخت و پاش اسراف، گشاده دستی، افراط در مصرف

ریخت و روز سر و وضع، شکل و حالت

ریخته پاشیده درهم برهم، شلوغ پلوغ

ریز خرد، کوچک

ریز حساب جزییات صورت حساب، اقلام جزء سیاهه

ریز بار باران ریز، ابری که باران ریز دارد

ریز بافت پارچه یا فرش طریف

ریز بین نکته سنج، بسیار دقیق، باریک بین

ریز بینی نکته سنجی، دقت

ریز ریز خرد شده، کاملن خرد

ریز ریز کردن کاملن خرد و کوچک کردن

ریز نقش دارای اندام کوچک و ظریف

ریزه پیزه کوچک اندام، ریز نقش

ریزه خوانی کردن غرغر کردن، نق زدن، ایراد گرفتن

ریزه خورده خرده ریزه، وسایل کم بهای خانه

ریزه کار باریک بین، دقیق، زیرک

ریزه کردن خرد خرد کردن، قطعه قطعه کردن

ریزه میزه نگا. ریزه پیزه

ریسک کردن به کاری خطرناک دست زدن

ریسمان را طناب کردن یک کلاغ چهل کلاغ کردن، اغراق کردن

ریسه رفتن احتیار از دست دادن و پیچیدن نفس در گلو بر اثر خنده یا تاثر

ریسه شدن پشت سر هم قرار گرفتن، به دنبال هم به جایی رفتن

ریسه کردن ردیف کردن، قطار کردن، پشت سر هم قرار دادن

ریش از دست کسی خلاص کردن خود را رها کردن، در رفتن

ریش بابا نوعی انگور درشت دانه

ریش بز گیاهی همیشه سبز و پرشاخه

ریش پروفسوری ریشی که فقط روی چانه یلند شده است

ریش تپه پر ریش، دارای ریش انبوه

ریش تراش دستگاهی دارای تیغ برای تراشیدن ریش

ریش توپی نگا. ریش تپه

ریش چیزی درآمدن کهنه و منسوخ شدن

ریش خود را در آسیا سفید نکردن تجربه داشتن

ریش دادن و ریش گرفتن ضمانت کردن، متعهد شدن

ریش در دست کسی دادن اختیار خود را به دیگری سپردن، کار خود را به دیگری واگذار کردن

زیش ریش تار تار، از هم جدا شده

زیش ریش شدن دل سخت ناراحت شدن، به گریه افتادن و از حال رفتن

ریش سفید مرد سالخورده و محترم

ریش شدن نگا. ریش ریش شدن

ریش کسی را چسبیدن یقه ی کسی را چسبیدن

ریش کسی را در دست داشتن از کسی نقطه ی ضعف در دست داشتن، از کسی گروی در دست داشتن

ریش کسی سر بالا رفتن به مرگ نزدیک بودن کسی

ریش گذاشتن نتراشیدن ریش، ریش بلند کردن

ریش گرفتن دست به ریش کشیدن، پادر میانی کردن، تقاضا و خواهش کردن

ریش گرو گذاشتن ار احترام و اعتبار خود برای وساطت در کاری بهره گرفتن، ضمانت کردن

ریشو دارای ریش بلند

ریش و پشم موهای صورت، ریش و سبیل

ریش و قیچی را دست کسی دادن اختیار کاری را به دست کسی دادن

ریش و گیس بافتن با هم مشورت کردن، عقل ها را روی هم ریختن

ریشه دار با سابقه، قابل اطمینان، محکم

ریشه داشتن سابقه ی خوب داشتن، محکم بودن

ریشه کردن قوام یافتن، جایگیر شدن، مستحکم شدن وضع

ریش و پشمی به هم زدن بالغ شدن، صاحب ریش و پشم شدن

ریغ مواد درون امعا و احشا

ریغ افتادن اسهال گرفتن، به تر و ور افتادن

ربغ رحمت را سر کشیدن مردن

ریغ زدن خراب کردن، کثافت کاری کردن

ریغماسی ضعیف و مردنی، مریض و کم مقاومت

ریغو مردنی، ضعیف مزاج، کم مقاومت

ریق افتادن نگا. ریغ افتادن

ریق رحمت را سر کشیدن نگا. ریغ رحمت را سر کشیدن

ریق زدن نگا. ریغ زدن

ریقش درآمدن بیرون زدن مواد درون امعا و احشا

ریقش را در آوردن بیرون آوردن مواد درون امعا و احشا

ری کردن زیاد شدن و برکت کردن برنج و آرد و مانند آن ها پس از ریختن آب بر آن ها

ریگ تو کفش داشتن خرده شیشه داشتن، رو راست نبودن، با شیله پیله بودن

ریگ دندان کسی شدن مزاحم کسی شدن

ریم رام رام رام، اسم صوت برای بیان آوای ساز و نوای موسیقی

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته : ١- ۹ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

د

 

بخش نخست

 

د ِ ؟ واقعن ؟،  راستی ؟

د ِ پس، آخر ( د ِ بخور )

د ِ حرفی برای بیان مداومت ( سر طناب را گرفت و د ِ بکش )

د ِ زود باش ! ( د ِ بیا !، د ِ بشین ! )

دادار دودور عِرض و ناموس زن، آلت تناسلی مرد، هارت و پورت

داداش برادر، لفظی برای ابراز صمیمیت

داداشی برادر در زبان کودکان

دادستان ستاننده ی داد، مدعی العموم

دادستانی دادخواهی، کار دادستان

داد سحن دادن سخن رانی کردن، پر حرفی کردن، حق مطلب را ادا کردن

داد کشیدن عصبانیت و خشم نشان دادن

داد و بی داد جار و جنجال، هیاهو

داد و قال داد و فریاد، قیل و قال

داد و هوار داد و فریاد

دار داربست قالی، چوبه ی اعدام

دارا ثروتمند

داراشکنه سمی قوی از گروه کلرور جیوه

دارایی ثروت، وزارت خانه ای که امور مالی کشور در آن رسیدگی و برنامه ریزی می شود

داربست چوبی چند که معماران روی آن ایستاده و کار می کنند، چوب بست، داربند

دار زدن اعدام گناهکار با آویختن از چوبه ی دار

دار کشیدن نگا. دار زدن

دار و دسته پیروان و اطرافیان

دار و دسته راه انداختن برانگیختن یاران و طرفداران، ترتیب دادن گروه هواداران

دار و دیزی لوازم اندک و ناچیز و ارزان خانه

دار و ندار کل دارایی، تمام هستی

داریه حلقه ای چوبی که روی آن پوست کشیده و رامشگران به همراه دیگر سازها می نوازند

داریه زدن نواختن داریه، دایره زدن

داریه زنگی دایره ای دارای سنج های کوچک که چون آن را بنوازند از آن ستج ها آواز بر می آید

داریه نم کن کسی که پوست داریه را نم می زند تا نیکو بنوازد، چاپلوس

داش لوطی، مشدی

داشتن مشغول بودن (داشت نامه می نوشت)

داشم اصطلاح داش مشدی ها به معنی برادرم

داش مشدی لوطی محل، آن که غرور جوانی دارد

داغ مصیبت، اندوه، سخت گرم، سوران

داغان از هم پاشیده، پریشان

داغان شدن از هم پاشیدن، متفرق شدن

داغان کردن از هم پاشاندن، متفرق کردن

داغ باطل خوردن از کار افتادن، از رونق و رواج افتادن

داغ باطل زدن از کار انداختن، از رونق و رواج انداختن

داغ به دل کسی گذاشتن کسی را عزادار کردن (یکی از عزیزان کسی را کشتن)

داغ به دل یخ گذاشتن کاری بی هوده و بی اهمیت کردن

داغ چیزی را به دل کسی گذاشتن کسی را از چیزی محروم ساختن و در حسرت آن گذاشتن

داغ چیزی به دل کسی ماندن آرزوی چیزی را داشتن و به آن نرسیدن

داغ دیدن شاهد مرگ عزیزی شدن

داغ دیده مصیبت رسیده، کسی که شاهد مرگ عزیزی شده است

داغ کردن پشت دست توبه کردن، برای نکردن کاری با خود شرط کردن

داغ کسی به دل کسی ماندن عزادار شدن کسی به دلیل مرگ عزیزی

داغ کسی را به دل کسی نهادن غزیز کسی را کشتن

داغ کسی را تازه کردن کسی را به یاد مصیبتش انداختن

داغ و درفش کردن مجرمی را برای اقرار کردن داغ کردن

دال خمیده، کج

دالبُر بریده چون دال، منحنی وار بریدن

دال به دال پشت سر هم

دالنگ و دلونگ صدای زنگ چارپایان

دالی دالی کردن خود را مرتب پنهان کردن و سپس نشان دادن

داماد مرد تازه زن گرفته

داماد سرخانه دامادی که در خانه ی پدر زن زندگی می کند

دامب و دومب آوای ضرب و تنبک

دام پزشک پزشک حیوانات

دامن بر آتش زدن فتنه ای را شدیدتر کردن

دامن به کمر زدن آماده شدن، آستین بالا زدن

دامنگیر کسی بودن کسی را گرفتار کردن

دامنگیر کسی شدن چیزی گرفتار شدن کسی به چیزی

دامنی پارچه ای که با آن دامن می دوزند

دان دانه، چینه

دان پاشیدن دانه ریختن، به قصد گرفتار کردن کسی به او امتیازات دادن

دان دان متفرق و پراکنده

دان دان بیرون زدن ظاهر شدن دانه ها بر پوست (در سرخک و آبله مرغان و مانند این ها)

دان دان شدن دانه بستن عسل و شیره و روغن و مانند این ها

دانش جو دانش پژوه، آن که در دانشگاه درس می خواند

دانش سرا آموزشگاه تربیت معلم

دانش سرای عالی آموزشگاه تربیت استاد

دانش سرای مقدماتی آموزشگاه تربیت دبیر

دانشگاه محل آموزش دانش و فلسفه و هنر

دانشگاهی کسی که در دانشگاه کار می کند، اعضای هیات علمی

دانگ یک ششم، سهم، قسمت

دانگی انجام کاری با پرداخت سهم خود از هزینه ی آن

دانه دانه یک یک

دانه دانه شدن دانه ها از یکدیگر جدا شدن

دانه ی درشت برچیدن به دستمزد کم قانع نبودن

داو نوبت بازی

دانه کردن دانه های میوه ای را جدا کردن، پراکنده کردن

داوطلب خواستار، نامزد

دایر شدن بر پا شدن، رواج یافتن، آباد شدن

دایر کردن بر پا کردن، رواج دادن، آباد کردن

دایه زن شیر دهنده، قابله، پرستار بچه

دایه ی مهربان تر از مادر پرستاری که بیش از مادر مواظب کودک است، کسی که تظاهر به دل سوزی می کند

دایی برادر مادر، لقبی برای ابراز صمیمیت

دایی اوغلی پسر دایی

دایی قزی دختر دایی

دبش گس، دارای مزه ی ترش و گزنده

دبنگ احمق، کودن

دبور بی سر و پا، لات، ولگرد، آسمان جل

دبوری بی سر و پایی، ولگردی

دبه ظرف، کوزه

دبه دسته هایی از اراذل در قدیم  که با یکدیگر شوخی های زشت می کردند

دبه خایه مبتلا به فتق بیضه

دبه در آوردن جر زدن، از قول خود سر باز زدن، اظهار پشیمانی کردن پس از عقد قرارداد

دبه در پای شتر انداختن در میان مردم فتنه انگیزی کردن

دبه کردن نگا. دبه در آوردن

دبه ی کسی را روغن کردن با دادن پول و هدیه کسی را راضی کردن

دبیر آموزگار دبیرستان، فرد صاحب مقام در یک حرب، وزارت خانه یا سفارت

دبیرستان آموزشگاه برای دریافت دیپلم متوسطه

دخالت کردن در آمدن در کاری

دخانیات کشیدنی ها مانند توتون و تنباکو و مانند آن ها

دختراندر نادختری، دختری که از شوهر یا زن دیگری باشد

دختر بچه دختر کم سن و سال

دختر خانم خطابی احترام آمیز برای دختران

دختر خوانده نادختری، دختری که به فرزندی پذیرفته شده است

دختر دم بخت دختری که هنگام شوهر کردن او رسیده باشد

دختر سعدی دختری که بیش تر در بیرون از خانه و کم تر در خانه است

دخترکی دوشیزگی، بکارت

دخترینه دختر، مونث

دخل موجودی صندوق، صندوق مغازه، برداشت

دخل چیزی (یا کسی) را آوردن چیزی (یا کسی) را نابود کردن، کسی را شکست دادن (مفتضح کردن)

دخل داشتن ربط داشتن، مربوط بودن

دخل کسی آمدن کلک کسی کنده شدن، کار کسی ساخته شدن، نابود شدن

دخل و خرج کردن درآمد بیش از هزینه شدن، سود بردن

دخیل پناه برده، توسل جسته به

دخیل بستن بستن پارچه ای به ضریح یا سقاخانه به نیت برآمدن حاجتی

دخیل بودن خواهش و التماس کردن از کسی برای انجام ندادن کاری

دَدَر بیرون، کوچه

ددر برو نانجیب، زن بدکاره

ددر رفتن بیرون رفتن

ددری کسی که همیشه می خواهد بیرون برود، زن بدکاره

ددم وای وای پدرم، برای اظهار تاسف یا مزاح و شوخی گفته می شود

دده سیاه نوکر، نوکر سیاه

دده مطبخی آدم کثیف و بد بو

دراز به دراز تعبیری برای کسی که مدتی دراز خوابیده است

دراز کش افتاده، خوابیده

درازکش کردن رو در روی زمین دراز کشیدن

دراز کشیدن خوابیدن، به پشت خوابیدن، مدتی کوتاه خوابیدن

دراز نوشتن مطلب را طول دادن، طومار نوشتن

در آستین داشتن حاضر و آماده داشتن

در آسمان جستن و در زمین یافتن چیزی یا کسی مورد علاقه را غیر منتظره یافتن و دیدن

در آش رشته گوشت دیدن چیزی غیرمنتظره و دور از انتظار دیدن

دُرافشانی کردن مشتی یاوه به هم بافتن

درآمد مقدمه ی سخن و نوشته یا قطعه ی از موسیقی  

درآمد عایدی

در آمدن از آب نتیجه دادن، تربیت شدن، روشن شدن حقیقت

در آمدن از جلوی کسی با کسی مقابله به مثل کردن، در برابر کسی مقاومت کردن

در آمدن از زیر بته خانواده و اصل و نسبی نداشتن

در آمدن گند کاری برملا شدن افتضاح پنهان شده

دراندشت وسیع، بی سر و ته

در آوردن از خود دروغ پردازی کردن

در آوردن پول برای به دست آوردن پول و درآمد کوشیدن

در آوردن تقلید ادای کسی را در آوردن، مسخره کردن

درآوردن دلی از عزا پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل و مطبوعی خوردن، به خوشی و راحتی ساعتی را گذراندن

درآوردن شکلک ادا در آوردن

در باغ سبز نشان دادن وعده های فریبنده دادن، امید واهی برای کسی ایجاد کردن

در بحر چیزی بودن تمامن به چیزی اندیشیدن

در بحر چیزی رفتن در چیزی دقیق شدن، سخت متوجه ی چیزی شدن

در به در شدن آواره شدن، بی خانمان شدن، جا و منزل مناسبی نداشتن

در به دری بی خانمانی، آوارگی

در بردن بیرون بردن، گذراندن

دربست یک جا، به طور کامل، به طور کلی

دربند کوچه ی بن بست، مانع در محل ورود

دربند چیزی بودن در خیال چیزی بودن

درب و داغان خرد و متلاشی، پریشان

در پسی ماندن عقب ماندن، موفق نشدن

در پوست کسی رفتن سخت مزاحم کسی شدن، از کسی بد گفتن

در پوست نگنجیدن از خوش حالی از شادی سر از پا نشناختن، بسیار شاد بودن

در تاریکی رقصیدن در غیبت کسی رجز خواندن و ادعای بی خود کردن

در تاریکی روشنایی را پاییدن به طور نهانی مراقب کسی یا چیزی بودن

در تشک پر قو خوابیدن از هر جهت آسوده و بی خیال بودن

در تنور چوبی نان پختن  خیال خام در سر داشتن، کار ناشدنی انجام دادن

در ثانی ثانیا، دوم

در جا زدن پاها را بدون راه رفتن به نوبت چپ و راست به زمین کوبیدن، ترقی نکردن

در جای خود خشک شدن مات و مبهوت ماندن

درجه تب سنج، مرتبه ی نظامی

درجه دار درجه های نظامی پایین تر از سروان

در چاه افتادن فریب خوردن

درچین و ورچین جمع و جور کردن، مرتب کرد

درخت اگر امید پوچ و واهی

درخت مراد درختی که به آن به عنوان نذری چیزی می بندند

در خط چیزی بودن در فکر و نقشه ی کاری بودن

در خود را گذاشتن سکوت کردن، خفه شدن

درد نفرینی مانند کوفت، زهرمار، مرض

در دار دارای سرپوش

دُردانه لوس، ننر، عزیز بی خودی

دردانه ی حسن کبابی بچه ی لوس

درد دل غم و اندوه درونی

درد دل کردن غم و اندوه خود را با دیگری در میان گذاشتن

دردر کردن چو انداختن، شایع کردن

در دست آماده، حاضر

دردسر گرفتاری، سرگردانی

دردسر تراشیدن ایجاد زحمت و گرفتاری کردن

دردسر دادن ایجاد مزاحمت کردن، با پر حرفی وقت کسی را گرفتن

دردش بودن درد زاییدن زن گرفتن، هنگام زاییدن زن رسیدن

در دل آمدن به دل برات شدن، به خاطر خطور کردن، احساس واقعه ای خوب یا بد کردن

دِردو سر زبان دار، ناقلا و زرنگ

درد و بلا نفرینی است چون زهر مار، کوفت، مرض و مانند این ها

درد و بلای کسی به جان خوردن تعبیری تحقیرآمیز برای مقایسه ی دو نفر با یکدیگر که این یکی صفات آن دیگری را نداشته باشد

در دهان افتادن چیزی مشهور شدن چیزی، فاش شدن، رسوا شدن

در دهان را چفت کردن خاموش شدن، رازداری کردن

در دهان ها افتادن شایع شدن، شهرت یافتن

دررفت خرج و هزینه، مقابل درآمد

دررفتگی حالت در رفته، از بند بیرون آمدن استخوان

در رفتن خشمگین شدن، جا به جا شدن مفصل و استخوان، پاره شدن نخ های پارچه های کشباف (مانند جوراب)، فرار کردن، گریختن، رفع شدن (مانند خستگی)، شلیک شدن بی اراده ی گلوله، از زیر کار شانه خالی کردن

در رفتن از جا کنترل خود را ناگهان از دست دادن، ناگهان خشمگین شدن

در رفتن با کسی رفع اختلاف کردن با کسی، آشتی کردن

در رفتن پاتیل کسی تاب نیاوردن، ناتوان شدن

در رفتن تلنگ باد صدادار در کردن، کنایه از ضعیف و ناتوان شدن

در رفتن سخن از دهن سخنی بی اراده گفتن

در رفتن کار از دست کسی قافیه را باختن، اراده ی کار از دست کسی خارج شدن

در رو راه خروجی، مخرج، بیرون شد

درز شکاف، محل اتصال یا دوخت

درز را آب دادن از راه به در شدن

در زدن کوبیدن در خانه

درز کردن فاش شدن، آشکار شدن

درز گرفتن کوتاه کردن سخن، اصطلاح خیاطی برای کوتاه کردن اندازه ای در لباس

درز گرفته کوتاه کرده

درزن دوجین، دوازده تا از چیزی

درز و دوز شکافتن و دوختن، راست و ریس کردن کار

درسته یکجا، یکپارچه، کاملن

درس خوان شاگرد زرنگ و کوشا

درس خود را از بر بودن موقعیت و وضعیت را خوب دزیافتن، به کار خود وارد بودن، بیدار و هوشیار بودن

درس گرفتن پند آموختن، عبرت گرفتن

درشت حرف زشت، دشنام

درش را گذاشتن سکوت کردن، خاموش شدن

در عالم هپروت سیر کردن دارای خیالات واهی بودن، کاملن بی خبر بودن

در غورگی مویز شدن هنوز تازه کار بودن ولی ادعای مهارت و استادی کردن

در قال را گذاشتن به سکوت برگزار کردن، مسکوت گذاشتن

درق درق صدای خوردن دو چیز سخت به هم

درق دروق نگا. درق درق

در قوطی هیچ عطاری یافت نشدن به کلی نایاب بودن

درقی صدای افتادن چیزی بر زمین یا کوفتن چیزی به چیزی

دَرَ ک در کوچک، برای نشان دادن بی اعتنایی نسبت به رویدادی بد به کار می رود (به معنی به جهنم)

دَرَ ک رفتن برای مردن کسی می گویند که از او تنفر دارند

در کردن بیرون کردن، کم کردن، الک کردن

در کردن شلیک کردن، خالی کردن

در کشتی نشستن و با ناخدا جنگیدن ناسپاسی کردن

در کوزه گذاشتن و آبش را خوردن بی ارزش و بی اعتبار دانستن

در کون کسی را چسبیدن دنباله رو کسی بودن، تابع و مقلد کسی بودن

درگاهی آستانه

درگذشت مرگ

درگذشتن صرف نظر کردن، مردن

در گرفتن آغاز شدن، گل انداختن و گرم شدن گفت و گو یا منازعه

در گوش کسی یاسین خواندن اندرز بی هوده دادن، نصیحت کردن به کسی که نشنود

در گوشی با زمزمه، پچ پچ وار

درگیر شدن گرفتار شدن، دچار آمدن، برخورد کردن

درگیری گرفتاری، نزاع، جنگ

در لاک خود فرو رفتن کاری به کار دیگران نداشتن

در لفافه سخن گفتن پوشیده و کنایه آمیز سخن گفتن

درمالی مالیدن آتش روی حقه ی وافور برای کشیدن بقایای تریاک

درمانگاه جای درمان بیمار

در معامله را گذاشتن نگا. در قال را گذاشتن

در نتیجه سرانجام، عاقبت

دَرَنگ صدای شکستن چیزی یا زدن سیلی

دروازه دروازه مانندی در دو سوی میدان فوتبال، گُل

دروازه بان محافظ دروازه در فوتبال، گلز

در و تخته دو دوست خوب، زن و شوهر جور

در و تخته به هم خوردن متناسب هم بودن، لایق هم بودن، با هم جور بودن

در و تخته را مهر کردن سکوت کردن، دست کشیدن

دروغ به هم بافتن سر هم کردن، از خود درآوردن

دروغ درآمدن معلوم شدن که دروغ است

دروغ دسته نقاشی دروغ گنده، دروغ شاخدار

دروغ دون مطالب نادرست و سراسر دروغ

دروغ شاخ دار دروغ بزرگ

درو کردن پشت سر هم با گلوله زدن و انداختن

درویش کردن چشم ها نادیده انگاشتن، نگاه نکردن

در هچل افتادن دچار درد سر شدن، به درد سر افتادن

در هچل انداختن به درد سر انداختن، به مخمصه انداختن

در هم به هم آمیخته، سوا نکرده

در هم بودن پریشان بودن، پکر بودن، نگران بودن

در هم رفتن در فکر فرو رفتن، خشمگین شدن

در هم رفتن سگرمه گره بر ابرو افتادن، اوقات تلخ شدن

در هم لولیدن توی هم رفتن

در هم و بر هم آشفته، پریشان، آمیخته

دریا زدگی حالت تهوع در اثر حرکت کشتی

دریافت گرفتن، ادراک

دریافتی حقوق (مقابل پرداختی)

دریدگی وقاحت، بی شرمی، پر رویی

دریده وقیح، بی شرم، پر رو

در یک جوی نرفتن آب کسی با کسی همداستان شدنشان ممکن نبودن، با هم نساختن

درینگ صدای خوردن مضراب یا ناخن با ساز

درینگ درینگ صدای شکستن شیشه، صدای برخورد پیاپی چیزی به فلز یا شیشه

دری وری سخن بی سر و ته، چرند و پرند

دری وری گفتن سخنان نامربوط گفتن، چرند و پرند گفتن، آسمان و ریسمان به هم بافتن

دزد بازار  پر هرج و مرج، جایی که در آن دزدی زیاد می شود، جای بی قانون

دزد حاضر و بز حاضر می توان همه چیز را دید و داوری کرد

دزد زدن مورد دزدی قرار گرفتن

دزد زده سرقت شده

دزد سر گردنه کاسب نادرست و گران فروش

دزدکی پنهانی، یواشکی، مخفیانه

دزد و حیز نادرست و مکار

دزد و دغل نادرست و مکار

دزدیدن قد خود را برای دیده نشدن خم کردن

دزدیده نگا. دزدکی

دزدیده نگاه کردن زیر چشمی نگریستن، بدون آن که طرف بداند او را زیر نظر گرفتن

دزدی گرگی  دله دزدی

دُز کردن فروختن چیزی که پیش از آن فروخته شده بوده است

دست بار، دفعه، مرتبه، واحد وسایل گوناگون (یک دست کارد و چنگال)، یک دور بازی (یک دست شطرنج)

دست آخر سرانجام، آخر سر، آخر کاری

دست از پا خطا نکردن هیچ کار اشتباهی نکردن، تکان نخوردن

دست از پا دراز تر مایوس شده، ناموفق

دست از جان شستن از جان گذشتن، پروای جان نکردن

دست از سر کچل کسی بر نداشتن کسی را به حال خود نگذاشتن

دست از سر کسی برداشتن کسی را رها کردن، به حال خود گذاشتن

دست از همه جا کوتاه شدن بی چاره و بی پناه شدن

دست آمدن به دست آمدن، پیدا شدن، حاصل شدن

دست آموز تربیت شده، آموخته

دست آموز کردن تربیت کردن (حیوان)

دست انداختن ریشخند کردن، مسخره کردن

دست انداختن به روی چیزی چیزی زا غاصبانه تصرف کردن

دست انداز ناهمواری راه و جاده

دست اندر کار دارای سهمی در انجام کاری، مشغول به کار

دست اندر کار شدن آغاز به کاری کردن

دست اول نو و تازه

دست آویز بهانه، مستمسک، عذر

دست باف بافته با دست

دست بالا حداکثر

دست بالا را گرفتن  حداکثر را فرض کردن

دست بالا کردن پیش قدم شدن، آستین بالا زدن

دست ِ بالا گرفتن حدکثر را فرض کردن

دست بده داشتن بخشنده بودن

دست بردار دست بردارنده، ترک کننده

دست بردار نبودن پافشاری کردن، رها نکردن

دست برداشتن صرف نظر کردن، چشم پوشی کردن، به حال خود رها کردن

دستبرد زدن دزدیدن، غارت کردن

دست بردن در چیزی چیزی را تغییر دادن

دست بر قضا از قضا، به طور غیر منتظره، ناگهان

دست بلند کردن بالا بردن دست به نشانه ی آمادگی پاسخ گویی، اعلام رای و نظر

دستبوس زیارت، دیدار، شزفیابی

دست به آب داشتن ادرار، دستشویی، توالت

دست به آب رسانیدن به دستشویی رفتن، به توالت رفتن

دست به جیب بخشنده، خرج کن

دست به چماق چماق در دست، آماده ی چماق زدن

دست به چیزی شدن بی درنگ آن چیز را برداشتن، آماده ی استفاده از آن چیز شدن

دست به دامان کسی شدن به کسی پناه آوردن، به کسی متوسل شدن

دست به دست دادن دست عروس را در دست داماد گذاشتن

دست به دست کردن تردید کردن، کوتاهی کردن، وقت کشتن

دست به دست گرفتن از یکدیگر پشتیبانی کردن

دست به دست گشتن هر از گاهی نزد کسی بودن، از دستی به دست دیگری رفتن

دست به دست مالیدن تردید نشان دادن، هیچ کاری نکردن

دست به دل کسی گذاشتن با یادآوری خاطره ای دل کسی را اندوهگین کردن

دست به دهن کسی که به اندازه ی مخارجش درآمد روزانه دارد، آدم کم درآمد و تهی دست

دست به دهن رسیدن چیزی اندک ولی کافی برای معاش داشتن

دست به روی کسی بلند کردن کسی را کتک زدن

دست به ریش کشیدن با التماس خواهش کردن

دست به ریش گرفتن ضمانت و تعهد دادن

دست به سر کردن کسی کسی را به بهانه ای برای انجام کاری بیرون فرستادن، کسی را رد کردن

دست به سر و روی چیزی کشیدن چیزی را تعمیر و  تمیز کردن

دست به سر و روی کسی کشیدن کسی را نوازش کردن، کسی را اندکی آرایش کردن

دست به سیاه و سفید نزدن به هیچ گونه کاری نپرداختن، ابدن کاری نکردن

دست به سینه آماده ی فرمان، در نهایت ادب و احترام

دست به سینه ایستادن در نهایت ادب و آماده ی فرمان ایستادن

دست به عصا راه رفتن با احتیاط رفتار کردن، بسیار محتاط بودن

دست به فرار کسی خوب بودن در گریختن استاد بودن

دست به کار شدن آغاز به کار کردن

دست به کار نرفتن حال کار کردن نداشتن، برای کار بی حوصله بودن

دست به کیسه شدن آماده ی پرداخت پول شدن

دست به گردن در حال معاشقه، سریع الوصول

دست به گریبان شدن با هم به جدال پرداختن، گلاویز شدن

دست به نقد بی درنگ، زود، فورن

دست به یقه شدن نگا. دست به گریبان شدن

دست به یکی کردن همدست شدن، متحد شدن

دست پاچگی شتاب زدگی، اضطراب

دست پاچه شتاب زده، مضطرب

دست پاچه شدن مضطرب شدن، دست و پای خود را گم کردن

دست پاک درستکار

دست پایین را گرفتن کم ارزش و ناتوان فرض کردن

دست پخت شیوه ی پختن، هنر پختن

دست پیش گدا

دست پیش را گرفتن خود را محق وانمود کردن

دست پیش گرفتن پیشدستی کردن، سبقت گرفتن

دست تنها بی یار، تنها

دستِ چپ سمت چپ

دست چپ از دست راست ندانستن هر را از بر تشخیص ندادن

دست چپی از جناح چپ، مخالف حکومت

دست چین گزیده، منتخب

دست کسی را خواندن یه اندیشه و نقاط ضعف کسی پی بردن

دست خالی برگرداندن نا امید کردن، پاسخ رد دادن

دست خالی بودن تهی دست بودن، بی چیز بودن

دست خدا به همراه در پناه خدا

دست خر کوتاه فوضولی موقوف !، دخالت نکن ! دست نزن !

دست خوش ! آفرین

دست دادن پیش آمدن

دست داشتن توانایی داشتن، وارد بودن

دست داشتن در کاری پنهانی شرکت داشتن در کاری

دست دراز کردن به حریم و حقوق دیگران تجاوز کردن

دست دست کردن تردید داشتن، وقت کشتن، وقت را هدر دادن

دست دستی سرسری، بی هوده، سطحی

دستِ دلبر گران قدر، عزیز

دست دوم کار کرده، مستعمل

دست را بند کردن به کاری مشغول کردن

دستِ راست سمت راست

دست راستی از جناح راست، موافق حکومت

دست روی دست گذاشتن وقت گذراندن، به کاری دست نزدن

دست زدن کوبیدن دو دست به یکدیگر همراه با نوای موسیقی یا برای تشویق

دست زدن لمس کردن

دست زیر بال کسی کردن کسی را یاری کردن

دست شستن از چیزی از چیزی دست کشیدن، از داشتن چیزی ناامید شدن

دست شما درد نکند از شما سپاس گزارم

دست شما را می بوسد انجامش به عهده ی شماست

دستشویی توالت، مستراح

دست علی به همراه علی یارت باد

دست فرمان مهارت در رانندگی

دست فروش دوره گردی که کالای خود را روی دست انداخته و می فروشد

دست فروشی شغل دست فروش

دستک دفتر حساب

دستکاری دست بردن در چیزی

دست کج نامطمئن، دزد

دستک دمبک بهانه، دستاویز، پاپوش

دستک دمبک درآوردن پاپوش دوختن، اشکال تراشی کردن

دست کردن دست فرو بردن

دست کسی افتادن گیر کسی افتادن

دست کسی آمدن آگاهی پیدا کردن، فهمیدن، بو بردن

دست کسی به دهانش رسیدن از تهی دستی بیرون آمدن، محتاج نبودن

دست کسی در کار بودن شرکت داشتن در کاری

دست کسی را از پشت بستن از کسی در کاری پیشی جستن

دست کسی را پس زدن دور کردن، نپذیرفتن، رد کردن کسی

دست کسی را توی پوست گردو گذاشتن  کسی را گرفتار مشکل و سختی کردن

دست کسی را توی حنا گذاشتن کاری را به کسی تحمیل کردن

دست کسی را بند کردن به کاری گماشتن (مشغول کردن)

دست کسی را خواندن  از نقشه ی کسی با خبر شدن

دست کسی را کوتاه کردن کسی را از چیزی یا کاری کنار گذاشتن

دست کسی رو شدن مچ کسی باز شدن، حیله ی کسی آشکار شدن

دست کشیدن از کار کار را تعطیل کردن

دست کم حداقل

دست کم گرفتن کم بها دادن، اهمیت ندادن، حقیر شمردن

دست گرفتن کسی مسخره کردن، به ریشخند گرفتن

دست گرفتن برای کسی خطای کسی را مرتب به رخ او کشیدن

دستگیر شدن فهمیدن، متوجه شدن، بو بردن، عاید شدن، بازداشت شدن

دستگیره وسیله ی باز و بسته کردن در و پنجره، کهنه ای در آشپزخانه برای برداشتن دیگ از روی اجاق

دستگیره ی خطر وسیله ای حلقه مانند در قطار برای بازداشتن قطار از حرکت به هنگام خطر

دستمال ابریشمی چاپلوسی، تملق

دستمال ابریشمی برداشتن چاپلوسی کردن، تملق کردن

دستمال به دست چاپلوس، متملق

دستمال به دست بودن چاپلوس بودن، متملق بودن

دستمال سفره پارچه ای که کنار سفره می نهند تا با آن دست و لب را از غذا پاک کنند

دستمال کاغذی قطعات کوچک کاغد که به جای دستمال پارچه ای به کار می برند

دستمالی دست مالیدن

دستم به دامنت به یاری ات سخت نیاز دارم

دست مریزاد آفرین !، دستت درد نکند !

دست مزد اجرت، مزد کار

دست من و دامن تو نگا. دستم به دامنت

دست نخورده استفاده نشده، چنان که نهاده باشند

دست نشانده زیر دست، مطیع، فرمان بردار

دست نگاه داشتن توقف کردن در انجام کار، معطل شدن و منتظر ماندن

دست نماز وضو

دست ننه ات درد نکند به تمسخر به کسی که کار نادرست کرده است می گویند

دست و بال دور و بر، اطراف

دست و بال کسی تنگ بودن تنگدست بودن، فقیر بودن

دست و پا توانایی، عُرضه

دست و پا پنبه ای دست و پا چلفتی، بی عرضه، بی دست و پا

دست و پا توی هم رفتن بی پول شدن، گرفتاری مالی پیدا کردن

دست و پا چلفتی بی عرضه، نالایق، بی دست و پا

دست و پا شکسته ناقص، ناتمام

دست و پا کردن فراهم آوردن

دست و پا گیر مزاحم، مانع از کاری

دست و پا نمدی نگا. دست و پا پنبه ای

دست و پای خود را جمع کردن ترسیدن و مواظب گفتار و کردار خود شدن

دست و پای خود را گم کردن دست پاچه شدن

دست و پنجه نرم کردن گلاویز شدن، جنگیدن

دست و دل باز بخشنده، جوانمرد

دست و دل کسی به کار نرفتن میل به کار نداشتن

دست و رو شسته بی شرم، وقیح

دست و رو نشسته ناکس، ناچیز

دسته جمعیت سینه زن

دسته ساعت دوازده (ظهر یا شب)

دسته اش را در کردن تصفیه حساب کردن، جبران کردن کاری

دسته بازی حزب و گروه راه انداختن

دسته پل الک دولک

دسته جمعی باهم، گروهی

دسته چاقو نشستن  نشستن روی دو پا و بغل کردن دو رانو، چمباتمه نشستن

دسته دیزی قوم و خویش دور

دسته راه انداختن دسته و جمعیت ترتیب دادن

دسته کلید مجموعه ی کلیدها در یک حلقه یا بند

دسته کوک ساعتی که از محل دسته کوک می شده است

دسته گل به آب دادن کاری به خطا انجام دادن

دسته هاون استوانه ای فلزی یا چوبی برای کوبیدن چیزها در هاون

دستی پول نقدی که به عنوان وام کوتاه مدت از کسی می گیرند

دستی به عمد، از روی تعمد

دستی از دور بر آتش داشتن از حقیقت امری بی خبر بودن، قضاوتی سطحی از چیزی داشتن

دستی به سر و صورت کشیدن خود را مرتب کردن، آرایش کردن

دستی پز نانوایی که در خانه نان می پزد

دستی پس، دستی پیش سخت تهی دست، بی چیز

دستی دستی به دست خود، آگاهانه، عمدی

دست یکی داشتن همدست شدن، متحد شدن

دس دس کردن دست زدن، طول دادن، وقت گذراندن

دس دسی خطابی همراه با دست زدن به کودکان نوپا

 

پایان بخش نخست اصطلاحات حرف د

 

ادامه دارد . . .

 

حوانندگان ارجمند من می توانند  بخش دوم اصطلاحات حرف د را در پایین این بخش یا در آرشیو موضوعی (موضوع شماره ی ۷) و یا به طور مستقیم در فهرست همه ی نوشته های تارنما آورده و بخوانند با سپاس، آریا ادیب

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته :  ٢- ۹ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

د

 

بخش دوم

 

 

دشت فروش اول کاسب، نخستین پول دریافتی کاسب

دشت کردن فروختن اولین جنس، نخستین بار پول گرفتن

دشت کسی را کور کردن اولین فروش کاسب را نسیه خریدن

دعوا مشاجره، نزاع، بازخواست و سرزنش

دعوا راه انداختن سبب جنگ و جدال شدن

دعوا کردن نزاع کردن، زد و خورد کردن

دعوا مرافعه جنگ و جدال بر سر چیزی

دعوت حق را لبیک گفتن مردن

دعوت نامه نامه یا کارتی با درخواست شرکت در یک مجلس یا مراسم، اعلام آمادگی برای پذیرش مهمان در یک کشور دیگر

دفتر جایی که دبیران، منشیان و کارمندان کار می کنند

دفتر روزنامه دفتری که در آن ریز همه ی داد و ستدهای روزانه را ثبت می کنند

دفتر کل دفتری که در آن انواع کلیه معاملات و خلاصه ی هر کدام را در آن وارد می کنند

دفتر یادداشت دفتر ثبت رئوس مطالب که جنبه ی یادآوری دارد

دق غصه و ناراحتی، نوعی بیماری روحی که بیمار را رنجور می کند و از بین می برد

 دق دل دلخوری، کینه، دشمنی

دق دل در آوردن (خالی کردن) انتقام گرفتن

دق دلی نگا. دق دل

دق کردن از غصه مردن

دق کُش آن که از غصه و اندوه بسیار بمیرد

دق کُش کردن سبب مردن کسی از غم و اندوه شدن

دق مرده گرفتار شده به بیماری دق، غمگین

دق مرگ نگا. دق کش

دقه دقیقه

دَقی صدای کوبیدن چیزی به چیزی

دقیانوس نام یکی از پادشاهان سامی که اصحاب کهف را تعقیب می کرد،  گذشته ی بسیار دور

دکان کسی را تخته کردن کسب کسی را از رونق انداختن، دست کسی را از چیزی کوتاه کردن

دکان و دستگاه به هم زدن سر و سامان یافتن، قدرت و ثروت پیدا کردن

دک شدن جیم شدن، ناپدید شدن

دک کردن از سر وا کردن

دکمه را انداختن دکمه ی لباس را بستن

دک و پوز دهان و لب و دندان

دک و دنده بالا تنه

دک و دهن نگا. دک و پوز

دگنگ چوب، چماق، اعمال زور

دل معده (دلم به هم حورد)، جرات (پر دل)، عاطفه و احساس (دلم سوخت، اهل دل)، قلب (دل و قلوه)

دل آب شدن برای چیزی بسیار مشتاق چیزی شدن

دلادل پُر، نهایت بزرگی، شکم زن آبستن

دل آشوبه گرفتن دچار حالت تهوع شدن

دلال بازی به شیوه دلالان از راه مبالغه و دروغ کاری را بزرگ جلوه دادن، واسطه گری

دلال محبت پا انداز، خانم بیار

دل آمدن به چیزی تن در دادن (دلم نیامد)، راضی کردن وجدان (چطور دلت می آید؟)

دل ای دل کردن آواز اندوهگین خواندن

دلبخواه به اختیار، بدون رعایت رسم و قانون

دلبخواهی نگا. دلبخواه

دل به دریا زدن بدون توجه به خطر به کاری اقدام کردن، هرچه بادا باد گفتن

دل به دل راه داشتن احساس متقابل داشتن

دل به دل رفتن دوستی و دشمنی از دو سو بودن

دل پایین ریختن ترسیدن، وحشت کردن

دلپخت پختن مغر چیزی

دل پُر داشتن کینه و دلخوری دیرینه داشتن

دل پَر زدن بسیار مشتاق بودن

دلپُری عقده ی دل، خشم و کینه ی انباشته شده

دل پیچه دل درد، فشار آمدن به معده و روده بر اثر بیماری های گوارشی

دل ترکیدن ترکیدن شکم بر اثر پر خواری

دل تو ریختن مضطرب و وحشت زده شدن بر اثر شنیدن خبر ناگوار

دل توی دل نبودن بی تاب و بی قرار بودن

دلجور همدل

دلچرک ناخوشایند، دارای اکراه

دلچرکی ناخوشایندی، اکراه

دلچرکین کسی که از چیزی اکراه پیدا کرده است

دلچسب دلپذیر، مقبول

دل خالی کردن کین خود را گرفتن، از رنج دشمن شاد شدن

دل خواستن آرزو داشتن، مایل بودن

دلخور رنجیده، ملول، گله مند

دلخور بودن  گله مند بودن، ناراضی بودن

دلخور شدن گله مند شدن، ناراضی شدن

دلخور کردن مایه ی گله مندی و نارضایتی کسی را فراهم کردن

دلخوری گله، شکایت، اوقات تلخی

دل خوشکنک مایه دلخوشی اندک، آن چه بی پایه ولی مایه ی خرسندی است، گول زنک

دل دادن دقت کردن، توجه کردن، عاشق شدن

دل دادن و قلوه گرفتن غرق گفت و گو و راز و نیاز بودن

دل دار  دلیر، شجاع، معشوق

دلداری دادن تسلی دادن

دل داشتن جرات داشتن، دلیر بودن

دل دل را خوردن عجله داشتن، بی تاب بودن

دل دل زدن نفس نفس زدن، تپیدن شدید قلب

دل دل کردن تردید داشتن، دو دل بودن

دل را آب کردن سخت آرزومند کردن، مشتاق کردن

دل رحم مهربان

دل سنگ آب شدن (کباب شدن) بسیار غم انگیز و. سوزناک بودن

دلسرد ناامید، مایوس

دلسرد کردن ناامید کردن

دلسردی ناامیدی، یاس

دلسوز غمخوار

دلسوزه سوختن دل از حسد و مانند آن

دل غشه گرفتن متاثر و ناراحت شدن، بی حال شدن، دچار ضعف شدن

دل فرو ریختن سخت وحشت کردن، بسیار ترسیدن

دل قرصی اطمینان

دل قرصی دادن اطمینان خاطر دادن

دلقک شخص مسخره

دلقک بازی مسخره بازی

دل کسی آب شدن به اوج تمنا رسیدن، بسیار مشتاق شدن، بی تاب شدن

دل کسی آمدن نگا. دل آمدن

دل کسی برای چیزی لک زدن بسیار آرزومند چیزی بودن، سخت در حسرت چیزی بودن

دل کسی تاقچه نداشتن بی نهایت رک و صریح بودن

دل کسی تو ریختن دچار دلهره ی ناگهانی شدن، وحشت کردن

دل کسی خون بودن سخت رنجیده بودن، بسیار اندوهناک بودن

دل کسی را آب کردن به اوج تمنا رساندن، بسیار مشتاق کردن، بی تاب کردن

دل کسی را به دست آوردن کسی را با نیکی و محبت از خود خشنود کردن

دل کسی را خون کردن کسی را سخت رنجاندن

دل کسی را زدن سیر شدن از چیزی، بی میل و رغبت شدن نسبت به چیزی یا کسی

دل کسی روی دل آدم بودن درد دیگران را درک کردن، با دیگران غمخواری کردن

دل کسی گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن

دل کندن دست کشیدن، رها کردن

دل گرفتگی غم، غمگین بودن

دل گرفتن غمگین شدن، متاثر شدن

دلگرم علاقه مند، مشتاق

دلگرمی اطمینان خاطر، امیدواری

دلگشاد بیرون آمده از غم و اندوه

دل گُنده سهل انگار

دَلِگی هیزی، چشم چرانی

دلمه لخته، منعقد، سفت شده

دلمه شدن بسته شدن (مایعات)، لخته شدن

دلنگ و دلنگ صدای زنگ و ناقوس

دل واپس نگران، چشم به راه، مضطرب

دل واپسی نگرانی، اضطراب

دل و جگر چیزی را بیرون آوردن چیزی را به هم ریختن، نامرتب و درهم و بر هم کردن

دل و جگر زلیخا تکه تکه، پاره پاره

دلو حاجی میرزا آقاسی آدم بی قرار و پر تحرک

دل و حوصله آمادگی، حاضر بودن برای انجام کاری، شور و اشتیاق

دل و دماغ نگا. دل و حوصله

دل و دماغ نماندن برای کسی حال و حوصله ای در کسی نبودن

دل و روده بالا آمدن به حالت تهوع افتادن

دل و روده ی چیزی را در آوردن اجزای درون چیزی را به هم زدن و بیرون ریختن

دل و قلوه احشای گاو و گوسفند

دل و قلوه ای کسی که دل و قلوه می فروشد

دله ظرف حلبی

دله هرزه، چشم چران، پرخور

دله بازی رفتار آدم دله

دله دزد آفتابه دزد، دزدی که به چیزهای کم ارزش قانع است

دله دزدی عمل دله دزد

دله کاری پرداختن به کارهای پست و کم درآمد

دله کردن کسی را به دلگی عادت دادن

دلی از عزا درآوردن پس از مدت ها گرسنگی غذای مفصل خوردن، به خوشی ساعتی را گذراندن

دلِی دلِی حاشا، انکار

دم هنگام (دم مرگ)، پهلو، پیش، کنار، نزدیک (دم در)

دمار از کسی درآوردن کسی را سخت آزار دادن، کشتن

دماغ حال و حوصله، رغبت، علاقه، کبر و خودپسندی، مُف، خلط بینی

دماغ تیز داشتن شامه تیز داشتن

دماغ چاق بودن سر حال بودن، تندرست بودن

دماغ چاقی احوال پرسی

دماغ خشکی بی مغزی، دیوانگی

دماغ را بالا کشیدن اظهار نارضایتی کردن

دماغ سوختگی خجالت زدگی، ناکامی

دماغ سوخته خجالت زده، شکست خورده

دماغ سوخته شدن بور شدن، خجالت زده شدن، ناکام شدن

دماغ کسی چاق بودن سالم و تندرست بودن، سر حال بودن

دماغ کسی را سوزاندن کسی را ناکام کردن، در حسرت گذاشتن

دماغ گنده ثروتمند، سرشناس

دمامه زن خشن، زن بی حیا و پاچه ورمالیده، آپارتی

دَم باریک نوعی انبردست که نوک آن باریک و دراز است

دَم باز چاپلوس، متملق

دم بازی چاپلوسی، تملق

دَمب چیزی را چسبیدن کاری را پی گیری کزدن و ادامه دادن

دم ِ بخت دختری که به سن ازدواج رسیده است

دُم بریده زرنگ و ناقلا، بدجنس

دمبکی دمبک زن، بی ادب و نفهم

دمبل و دیمبو صدای دایره و دمبک، صدای بزن و بکوب

دم به تله ندادن با احتیاط رفتار کردن، خطر نکردن

دم به خمره زدن باده گساری کردن، شراب خوردن

دُم به دست دادن بهانه به دست دادن، خود را گیر انداختن

دم به ساعت هر ساعت، هر لحظه

دمپایی کفش راحتی خانه

دَم ِ پَر کسی رفتن نزدیک کسی رفتن، به کسی پناه بردن

دَم پهن نوعی انبر دست که نوک پهن دارد

دُم توی پا گرفتن شکست خورده رفتن، نامید و ساکت شدن

دُم توی تاقچه گذاشتن خود را گرفتن، لوس و ننر شدن

دم حجله کشتن گربه زهر چشم گرفتن برای نخستین بار

دم خروس از آستین کسی پیدا بودن آشکار بودن نشانه ی کار خلاف

دم خروس در دست داشتن بهانه داشتن

دم خود را روی کول گذاشتن گریختن، شکست خورده رفتن

دمخور مصاحب، معاشر، همنشین

دَم دادن دل دادن، جرات دادن، گستاخ کردن

دُم دار پر رو، وقیح، دریده

دَم دار هوای گرم و پر رطوبت

دُم در آوردن گستاخ شدن، پر رو شدن، جرات یافتن

دم ِ دست آماده، حاضر، در دسترس

دم دما نزدیک، حدود، حوالی

دمدمی دو دل، مردد، کسی که هر ساعت خوی و حالت دیگری دارد

دمدمی مزاج نگا. دمدمی

دَمَر دراز کشیده روی سینه و شکم

دمر خوابیدن روی سینه و شکم خوابیدن

دمرو کسی که دمر خوابیده

دَم ریز پشت سر هم، پیاپی، متوالی

دم زدن حرف زدن، اعتراض کردن، جیک زدن

دُم سیاه نوع مرغوب برنج گیلان، کبوتری که دم سیاه دارد

دُم سیخ شدن سقط شدن، مردن

دُم سیخ کردن نگا. دُم سیخ شدن

دُم عَلم کردن اظهار وجود کردن، حالت تعرض به خود گرفتن

دَمَغ  افسرده، ناراحت، خیت

دَم ِ قیچی بریده ها و ریزه های پارچه

دم کار گرفتن به کار واداشتن

دَم کردن ریختن آب جوش روی چای و مانند آن و حرارت دادن آن ها، گذاشتن برنج جوشانده بر روی آتش تا آب آن بخار شود

دَم کرده پر رطوبت، باد کرده

دُم کسی را توی بشقاب گذاشتن به طنز کسی را محترم شمردن

دَم کسی را دیدن رشوه دادن، نگا. آجیل دادن

دُم کسی را گرفتن از کسی پی روی و تقلید کردن، کسی را رها نکردن

دم کسی لای تله گیر کردن دچار سختی شدن، به بلا گرفتار شدن

دَم کشیدن رسیدن و پختن چای، برنج و مانند آن ها

دُم کلفت پول دار، مقتدر

دُم کله پز را گرفتن رفتن کسی بی سر و پا و آمدن کسی بی سر و پاتر به جای او

دَمکنی پارچه ای کلفت که برای جلوگیری از بیرون رفت بخار و دم کشیدن برنج یا چای بر روی دیگ یا قوری می گذارند

دم کوتوله کوتاه قامت، چیز کوچک

دم گاو به دست آوردن قدرت و موقعیتی به دست آوردن، وسیله ای برای معاش به دست آوردن

دَم گرفتن همنوایی کردن در خواندن و سرود، کنایه از توافق و پشتیبانی

دُم گرفتن پشت سر هم ایستادن

دُم لابه چاپلوسی، تملق

دم موشی هر چیز باریک و دراز

دَم نقد آماده، حاضر

دم و دستگاه ثروت، بیا و برو، تجمل، مکنت و دارایی

دم و دستگاه چیدن اسباب و آلات چیدن

دم و دود مجلس گرم مهمانی، دود تریاک و شیره و سیگار و چپق

دمه گیر خفه کننده، نفس گیر

دُم ِ هم کردن مطابق یکدیگر کردن، دو کناره ی چیزی را بر هم نهادن

دمیدن توی لوله ی شیپور خوابیدن و خرناس کشیدن

دنبال کردن تعقیب کردن، اصرار و پافشاری کردن، پی گیری کردن

دنبال کسی فرستادن کسی را احضار کردن

دنبال کسی گذاشتن در پی کسی دویدن، کسی را تعقیب کردن

دنبال کون کسی افتادن دنباله رو کسی بودن، تابع و مقلد کسی بودن

دنبال نخود سیاه فرستادن کسی کسی را از سر وا کردن، به دنبال چیزی واهی فرستادن

دنباله رو پی رو ، مقلد

دنبه تاو دادن برای کسی به کسی بی اعتنایی کردن، فخر فروختن به کسی

دندان گاز

دندان پر کردن ترمیم دندان آسیب دیده

دندان تیز کردن طمع کردن

دندات روی جگر گذاشتن طاقت آوردن، تحمل کردن، تاب آوردن

دندان شکن قاطع، محکم

دندان طمع از چیزی کشیدن از چیزی چشم پوشیدن، دست کشیدن، رها کردن

دندان عاریه دندان مصنوعی

دندان غروچه (قروچه) ساییدن دندان ها به یکدیگر به هنگام خشم یا در خواب

دندان کسی پیش کسی گیر کردن عاشق کسی شدن، شیفته ی کسی شدن

دندان کسی را شمردن رگ خواب کسی را به دست آوردن، کسی را تحت تاثیر و نفوذ قرار دادن

دندان گِرد طمع کار، آزمند، گران فروش

دندان گیر قابل خوردن و جویدن، قابل توجه، پر سود

دندانه دندانه دارای برجستگی ها و بریدگی هایی در کناره

دنده چاق کردن سرعت گرفتن به هنگام رانندگی

دنده کج کج خلق، یکدنده

دنده ی کسی خاریدن میل به کتک خوردن داشتن، کرم داشتن، تن کسی خاریدن

دنده کشیدن دنده ی اتوموبیل را پیاپی عوض کردن

دنده نهادن قبول کردن، رغبت کردن

دَنگ صدای به هم خوردن دو چیز

دَنگ حیران و آشفته، سرگشته و شیدا

دُنگ سهم، حصه

دَنگال جادار، بسیار فراخ

دنگ انداختن نزدیکی جنسی کردن

دنگ دنگ صدای برخورد دو چیز سخت به هم

دنگ کسی گرفتن هوس نابه جا کردن برای انجام کاری، تصمیم ناگهانی برای کاری گرفتن

دنگ و دیوانه خُل و احمق، سخت داغ

دنگ و فنگ طول و تفصیل، مقدمه چینی فراوان، تشریفات زیاد

دُنگی نگا. دانگی

دنیا آمدن زاده شدن

دنیا پسند آن چه که همه بپسندند

دنیا دست کیست؟ پرسش از کسی که کاملن بی خیال و بی غم زندگی می کند

دنیا دیده آزموده، سرد و گرم چشیده

دوا واجبی، مشروبات الکلی

دوا به خورد کسی دادن مسموم کردن، به زور به کسی دارو یا مشروب خوراندن

دو آتشه (نان) بسیار برشته، (مشروب) قوی، (آدم) متعصب

دوا خور معتاد به الکل

دوا خور کردن عرق خور کردن، مسموم کردن

دوا خوری عرق خوری، مجلس صرف مشروبات الکلی

دوا دادن دوا خوراندن، مسموم کردن، مشروب خوراندن

دوا درمان مداوا، معالجه

دوا شور شستن فرش با نوعی دوای جلا دهنده

دوا شور کردن شستن فرش با دوا

دوا گُلی دوا قرمز، پرمنگنات

دوا قرمز پرمنگنات

دُوال بازی کردن حقه بازی کزدن، فریب به کار بردن

دُوال پا آدم سمج

دوام آوردن استقامت کردن

دو آمدن دور برداشتن، شاخ و شانه کشیدن، قیافه گرفتن

دوام کردن نگا. دوام آوردن

دو بامبی دو دستی، با دو دست

دو به دو دو تا دو تا

دو برجی کبوتری که در یک جا بند نمی شود

دوبل دو برابر

دوبلاژ برگردان گفت و گوی فیلم به زبان دیگر

دوبلور دوبله کننده

دوبله دو برابر، نگا. دوبلاژ

دوبله ایستادن نگه داشتن اتوموبیل در کنار یک اتوموبیل دیگر

دو به دست کسی افتادن به دست آوردن فرصت برای اعمال نظر، قدرت نمایی یا انتقام جویی

دو به دست کسی دادن به کسی فرصت انجام کاری دادن، به کسی بهانه دادن

دو به هم انداز فتنه انگیز، سخن چین

دو به هم اندازی فتنه انگیزی، سخن چینی

دو به هم زن نگا. دو به هم انداز

دو به هم زنی نگا. دو به هم اندازی

دو پا داشتن، دو پا هم قرض کردن به چابکی گریختن

دو پا در یک کفش کردن سماجت و اصرار کردن

دو پشته دو ردیفه، دو ترکه

دو پشته سوار شدن دو نفری بر ستور یا وسیله ی نقلیه سوار شدن

دو پول مبلغ بسیار ناچیز و اندک

دو پولی کالای بی ارزش

دو پهلو دارای ابهام، کنایه دار

دو پهلو حرف زدن مبهم سخن گفتن

دو تا شدن خم شدن، دو لا شدن

دو ترکه سوار شدن نگا. دو پشته سوار شدن

دو پا انسان

دو پوسته دو چیز به هم پیوسته

دو جین دوازده تا

دوختن چشم زل زدن، با دقت چیزی را نگاه کردن

دوخت و دوز خیاطی

دوخته فروش کسی که پارچه بخرد، از آن لباس بدوزد و برای فروش عرضه کند

دود دخانیات، مواد مخدر

دود از کله ی کسی برخاستن سخت شگفت زده شدن، حیرت بسیار کردن

دو دانگ یک سوم، مقدار اندک، کم

دود چراغ کشیدن شیره

دود چراغ خوردن زحمت کشیدن، تحمل رنج کردن، استخوان خرد کردن

دود چیزی تو چشم کسی رفتن سودش به کسی و زیانش به دیگری زسیدن

دود دادن ضد عفونی کردن، گذاشتن گوشت و ماهی در معرض دود غلیظ برای فساد ناپذیر کردن آن

دود دادن سبیل کسی ادب کردن، تنبیه کردن، شکست دادن

دو دستگی اختلاف عقیده، عدم اتفاق

دو دستی با هر دو دست

دو دستی تقدیم کردن با رضایت خاطر و احترام دادن

دود شدن و به هوا رفتن گم و ناپدید شدن، آب شدن و به زمین فرو رفتن، محو و نابود شدن

دود ِ کلفت دود مواد مخدر

دود گرفتن پُک زدن

دود گرفته بوی دود گرفته، دودآلود، دود زده

دو دل مردد، بی تصمیم

دو دلی تردید، بی تصمیمی

دود ِ نازک دود سیگار و قلیان و چپق

دود و دم داشتن بساط چای و قلیان یا تریاک گستردن

دو دو زدن تکان تکان خوردن

دو دوزه بازی دو رویی، کلک زنی

دو دو کردن دویدن

دودی اهل دود، سیگاری، تریاکی، معتاد به دخانیات

دور بار، دفعه، نوبت

دورادور اطراف، پیرامون، گرداگرد

دور از جناب بلانسبت

دور از شما بلانسبت

دور افتادن فاصله گرفتن، پرت افتادن

دور افتادن نزد این و آن رفتن، با هر کسی دیدار کردن

دور اندیش پایان نگر، پیش بین، عاقبت اندیش

دور اندیشی پایان نگری، عاقبت اندیشی

دو راهی آن جا که راه دو شاخه می شود

دور برد دارای برد زیاد

دور برداشتن گرم شدن، مبالغه کردن، کش دادن، عصبانی شدن

دوربین انداختن دید زدن، چشم چرانی کردن

دور پرواز پرواز کننده تا فاصله های بسیار

دور تا دور گرداگرد، اطراف

دور تسبیح بسیار و بی شمار

دور چیزی را خط کشیدن چیزی را کنار نهادن، دست کشیدن از چیزی

دور چیزی را قلم گرفتن چیزی را ترک کردن، کنار نهادن

دورخیز کردن دویدن از دور برای پریدن از روی چیزی

دور دست جایی دور

دور ریختن دور انداختن، بیرون ریختن

دور زدن چرخیدن و تغییر جهت دادن

دور سر چرخاندن و دادن صدقه دادن

دور سر گرداندن بلاتکلیف گذاشتن، معطل گذاشتن

دور علم کسی جمع شدن دور کسی گردآمدن و از او پشتیبانی کردن

دور کسی  یا چیزی را خیط کشیدن با کسی قطع رابطه کردن، از خیر کسی یا چیزی گذشتن

دور کسی گشتن قربان صدقه ی کسی رفتن

دور گرفتن به چرخش افتادن، پشت سرهم سخن گرفتن

دو رگه از دو نژاد محتلف

دو رو لباسی که از هر دو طرف می توان آن را پوشید، آدم غیر صمیمی و فرصت طلب

دور و بر اطراف، پیرامون

دور و دراز فراخ و وسیع

دو رویی تزویر، عدم صمیمیت

دوره مهمانی، زمانه

دوره ی آخرالزمان روزگار آشفته و پر ظلم و فساد

دوره افتادن گرداگرد شهر گشتن، به دیدار هر کسی رفتن

دوره انداختن مهمانی ادواری میان عده ای برقرار کردن، کسی را به این سو و آن سو فرستادن

دوره کردن درسی را دوباره و سه باره خواندن، حلقه زدن به دور چیزی یا کسی

دوره گرد غیر ثابت، دست فروش

دوری ظرف غذاخوری پهن

دوری و دوستی دوری برای دوام و پایداری دوستی لازم است

دو زار دو هزار، دو قران، دو ریال

دو زاری سکه ی دو ریالی

دو زاری کسی افتادن به اشارات و کنایات پی بردن

دو رانو نشستن نشستن چون شتر که نشانه ی ادب است

دوز و کلک توطئه، مقدمات طرح کاری نامشروع

دوز و کلک سوار کردن توطئه چیدن، مطالبی را خلاف واقع جلوه دادن

دوستی خاله خرسه دوستی از روی نادانی که موجب زیان شود

دو سر قاف دشنامی زشت که گاه برای شوخی نیز گفته می شود

دو سره بار کردن از دو جا سود بردن، دو لپی خوردن

دوسیه پرونده

دو شاخ دارای دو شقه

دو شاخه چوب دو شاخه ی درخت که کودکان از آن تیرکمان می سازند، رابط میان وسیله ی برقی و پریز برق

دوش فروش ربا خوار

دوش فنگ نهادن قنداق تفنگ در کف دست و لوله ی آن بر دوش

دو شکمه آن که در بازی به جای دو نفر بازی می کند

دوش گرفتن زیر دوش ایستادن و خود را شستن

دوشیدن به ناحق و فریب از کسی پولی گرفتن

دو علی گلابی آمدن بچه ترساندن، تهدید توخالی کردن، توپ و تشر آمدن

دوغ و دوشاب یکی بودن فرقی میان خوب و بد نبودن

دو قلو دو بچه ی همزاد

دو قورت و نیمش باقی بودن با وجود بهره بردن فراوان هنوز ناسپاس بودن

دو کرپا چمباتمه

دوگلاسی سبیل نازک قیطانی

دول آلت مردی به زبان کودکان

دو لا دو لایه، دو تا، خمیده

دولاب گنجه، کمد، قفسه

دولابچه کمد کوچک

دو لا پهنا پارچه ای که عرض آن دو برابر عرض پارچه های معمولی است

دو لا پهنا حساب کردن دو برابر بهای خقیقی حساب کردن

دو لا شدن خم شدن، تعظیم کردن

دو لبه دارای لب کلفت

دو لُپه خوردن با خرص و ولع خوردن، لقمه های بزرگ برداشتن

دو لُپی خوردن نگا. دو لُپه خوردن، هم از آخور خوردن، هم از توبره

دولت سرا تعبیری احترام آمیز از خانه ی کسی

دولت منزل نگا. دولت سرا

دو لَتی در دو لنگه ای

دو لول اسلحه ای بلند دارای دو خانه برای فشنگ گذاری

دوما در ثانی، دیگر آن که، دوم آن که

دوم از آن در ثانی، دوم آن که

دومندش نگا. دوم از آن

دون برنج خوب نپخته، دانه هایی که به پرندگان می دهند

دون پاشیدن دانه دادن به پرندگان، در باغ سبز نشان دادن، وعده دادن

دوندگی سعی و کوشش

دو هوا شدن بیمار شدن به دلیل تغییر هوا

دویدن توی حرف کسی حرف میان حرف آوردن، حرف کسی را قطع کردن

دهان به دهان شدن بحث و مجادله کردن، با پست تر از خود جر و بحث کردن

دهان به دهان گذاشتن نگا. دهان به دهان شدن

دهان پر کن بدون ارزش و اهمیت واقعی

دهان کسی آستر داشتن قدرت خوردن خوردنی های بسیار داغ و تند را داشتن

دهان کسی بوی شیر دادن با وجود کوچکی کار بزرگ کردن و نتوانستن

دهان کسی چاک و بست نداشتن ناتوان بودن در رازداری

دهان کسی چاییدن آرزوی محال داشتن، از عهده ی چیزی بر نیامدن

دهان گیره غذای اندکی که میان دو غذای اصلی می خورند

ده کوره ده یا شهر کوچک عقب افتاده و بدون امکانات

دُهُل دریده بی شرم، ناپارسا

دهل کسی را زدن کسی را از کار برکنار کردن

ده مرده حلاج بودن بسیار زرنگ و کاری بودن

دهن واحد آواز خواندن

دهن بسته حیوان

دهن بین آن که به گفته ی این و آن عمل می کند

دهن پاره بد زبان، بی حیا، کسی که نمی تواند جلوی زبانش را بگیرد

دهن تر کردن اندکی نوشیدن، لو دادن

دهن خود را آب کشیدن دهان خود را طاهر کردن، استغفار کردن

دهن دره خمیازه

دهن کجی ادا و شکلک به قصد مسخره کردن، بی اعتنایی

دهن کجی کردن ادا و شکلک در آوردن برای مسخره کردن، بی اعتنایی کردن

دهن کسی آب افتادن به طمع افتادن، میل شدید پیدا کردن

دهن کسی را آب انداختن کسی را به طمع انداختن، میل شدید در کسی ایجاد کردن

دهن کسی را سرویس کردن کسی را خونین و مالین کردن، به حساب کسی رسیدن

دهن کسی گرم بودن خوش سخن و مجلس آرا بودن

دهن کسی لق بودن رازدار نبودن

دهن لق کسی که راز خود و دیگران را بازگوید

دهنه لگام چارپایان، دهانه ی بازار

دهنه سرخود بی بند و بار

دهنه ی کسی را کشیدن جلو حرف زدن کسی را گرفتن

دهنی شدن آب دهان خوردن به غذا یا چیزی

دهنی کردن آب دهان زدن به غذا یا چیزی

د ِهه ! کلمه ای برای پرسش به معنی چرا چنین می کنی؟ چرا چنین می گویی؟ یا برای بیان اعتراض به کاری

دیالله زود باش دیگه !

دیپلم مدرک پایانی دبیرستان، گواهی نامه، تصدیق

 دیپلمه کسی که دیپلم دارد

دید زدن چشم چرانی کردن، دور و بر را نگاهی انداختن

دیدن چیزی از چشم کسی از او دانستن، به حساب او گذاشتن

دیدن دم کسی نگا. دم کسی را دیدن

دیدن کردن عیادت کردن، زیارت کردن، ملاقات کردن

دید و بازدید ملاقات خویشان و دوستان با یکدیگر

دیر به دیر هر از گاهی، هر از چندی، دیر دیر

دیر جوش آن که دیر الفت و دوستی پیدا می کند

دیر چسب دیر آشنا

دیر دم آن چه که دیر دم می کشد

دیر رس میوه ای که دیر می رسد

دیر فهم کند ذهن، کودن

دیر کرد تاخیر، تعویق

دیر کردن تاخیر کردن

دیروزه (دیروزی) قدیمی، غیر متجدد

دیزی ظرفی سفالی یا فلزی که در آن آبگوشت می پزند، آبگوشت

دیزی پشت سر کسی بر زمین زدن بی اعتنایی کردن به قهر کردن و رفتن کسی

دیزی دِهناری آدم بی ظرفیت و کم طاقت

دیگ بار گذاشتن گذاشتن دیگ غذا بر اجاق

دیگ بخار دستگاه تولید بخار

دیگ به سر لو لو

دیگجوش خوراکی مانند آش که در شب های جمعه و عید می پختند

دیگ و بادیه را گرو گذاشتن بسیار تهی دست و بی چاره شدن

دیم زراعتی که از آب باران آبیاری می شود

دیم دیم ساز به زبان کودکان

دیم کار کشاورزی که کشت خود را دیم زراعت می کند

دیم کاری کشاورزی دیم

دیمی کشت که از آب باران آبیاری شود، بدون برنامه و حساب، بی هدف

دیمی حرف زدن سخن گفتن بدون اندیشیدن، حرف بی هوده و مفت زدن

دیوار به دیوار بی فاصله، به هم چسبیده

دیوار حاشا بلند است به آسانی می توان موضوع را انکار کرد

دیوار را یک طرفه کاه گل کردن یک طرفه قضاوت کردن

دیوار کوتاه کنایه از زبونی و ناتوانی 

دیوار کوب پرده یا فرشی که برای زینت به دیوار می آویزند

دیوار مردم بالا رفتن دزدی کردن

دیوان بلخ جای بی انصافی و ستم رانی

دیوان کردن انتقام گرفتن، قصاص گرفتن

دیوانه بازی انجام کارهای ابلهانه و نابخردانه

دیوانه ی کسی بودن عاشق بی قرار کسی بودن

 

ذ

 

ذات کسی خراب بودن بد اصل و نسب بودن، اصالت نداشتن، بد جنس بودن

ذات نداشتن نگا. ذات کسی خراب بودن

ذاق و زوق زن و بچه، سر و صدا و نق نق بچه

ذباله دانی هر مکان کثیف، بی نظم و بی ارزش

ذُق ذُق زدن سوزش داشتن زخم

ذُق ذُق کردن تیر کشیدن زخم، سوزش داشتن اندام دارای درد

ذُق زدن بهانه گرفتن و گریه کردن، نق زدن

ذکر گفتن پی در پی دعا خواندن

ذکر مصیبت بیان درد، یادآوری رنج های خاندان محمد و به ویژه حسین

ذِله آمدن به ستوه آمدن، خسته و عاجز شدن

ذِله آوردن به ستوه آوردن، خسته و عاجز کردن

ذِله شدن نگا. ذله آمدن

ذِله کردن نگا. ذله آوردن

ذلیل شدن خوار و زبون شدن، بیچاره شدن

ذلیل شده خوار و زبون، دشنام و نفرینی که زنان به کودکان بسیار شیطان خود می دهند

ذلیل مرده نگا. ذلیل شده

ذوق زده بسیار خوش حال

ذوق زده شدن ناگهان بسیار خوش حال شدن، از شادمانی بسیار و ناگهانی بیمار شدن

ذوق کردن خوش حال شدن، شاد شدن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته : ٨ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

خ

 

خاتم کاری نشاندن استخوان در چوب برای نقش و نگار دادن

خاتون پنجره بازیچه ای که کودکان با پنج چوب می سازند

خاج پرست مسیحی، عیسوی، ارمنی، آشوری

خاج کشیدن صلیب کشیدن

خاربست دیوارمانندی از خار و خاشاک بر گرد چیزی

خارج از حد بیش از اندازه

خارج از محدوده بیرون از شهر که شامل خدمات شهرداری نمی شود

خارج از مرکز مزایایی که به کارمندان خارج از پایتخت داده می شود

خارج رفتن بیرون رفتن از خانه، رفتن به خارج از کشور

خار چشم کسی بودن مایه ی عذاب کسی بودن

خارش خاریدن، نام بیماری خاریدن نشیمنگاه

خارشک مردم آزار، سادیست

خارش گرفتن به خارش افتادن بدن

خاص و خرجی  ممتاز و معمولی

خاصه هر چیز ممتاز و از جنس عالی

خاصه پز نانوایی که نان خوب می پزد (در مقابل خرجی پز)

خاصه تراش آرایشگر مخصوص بزرگان

خاصه خان لقب آرایشگر شاهان قاجار

خاصه خرجی کردن استثتا کذاشتن، تبعیض قایل شدن

خاصه فروش فروشنده ی جنس های مرغوب و برگزیده

خاطر جمع مطمئن

خاطر جمع بودن مطمئن بودن، یقین داشتن

خاطرجمع شدن مطمئن شدن

خاطر خواه عاشق، دل باخته

خاطرخواه شدن عاشق شدن، دل باختن

خاطر داشتن به یاد داشتن

خاطر کسی را خواستن کسی را دوست داشتن

خاطر نشان کردن یادآوری کردن، تذکر دادن

خاطره یادگار

خاک اره ریزه های چوب که پس از اره کردن آن بر زمین می ریزد

خاک آلود آلوده به گرد و غبار و خاک

خاک انداز وسیله ای برای گردآوردن و حمل آشغال و زباله

خاک برداری بردن خاک های اضافی برای آماده کردن زمین ساختمان

خاک بر سر توسری خورده، داغ دیده، بدبخت

خاک بر سری بی آبرویی

خاک برگ برگ خشک خرد شده

خاک به دهنم زبانم لال

خاک به سر شدن  مصیبت زده شدن، داغ دیدن، از فدر و اعتبار افتادن

خاک به سر کردن به فکر چاره افتادن، چاره جویی کردن

خاک به سری همبستری زن با شوهر

خاک به سری کردن همبستر شدن زن با شوهر

خاک پاک زادگاه

خاک پای کسی بودن ذلیل کسی بودن، مرید کسی بودن

خاک تو سری مصیبت زدگی، گرفتاری، بدبختی

خاک تو سری کردن نزدیکی کردن زن با شوهر

خاکروبه زباله، آشغال

خاکروبه ای سپور، آشغالی

خاکسترمال کردن شستن ظرف با مالیدن خاکستر به آن

خاکستر نشین بدبخت، سیه روز، ذلیل

خاکشیر کنایه از خرد و ریز ریز

خاکشیر مزاج غلامباره، سازگار با هر جریانی

خاکشیر نبات دوستی و رابطه ی نزدیک، سوابق آشنایی

خاکشیر نبات به حلق کسی کزدن لطف و محبت بیش از اندازه به کسی کردن

خاکشیر یخ مال خاکشیر که با یخ سایند تا حوب سرد شود و به بیمار دهند تا اسهالش قطع شود

خاک عالم تکیه کلامی برای اظهار تعجب و شرمندگی و ناراحتی

خاک کردن دفن کردن، در گور نهادن، پشت حریف را در کشتی به زمین رساندن

خاک مالیدن پستان از شیر گرفتن کودک با مالیدن خاک بر سر پستان

خاک و خُل گرد و غبار، آشغال

خاکه خرده ی هر چیزی

خاکه رو خاکه پی در پی کاری را انجام دادن یا چیزی را خریدن

خاکه زغال ریزه ی زغال

خاکی فروتن و متواضع

خال نقطه ی سیاه، لکه

خال اُغلی پسر خاله، رفیق نزدیک

خال باز کسی که ورق ها را با تردستی می اندازد و مردم را فریب می دهد

خال به خال خال خال

خالچه و میخچه گذاشتن شاخ و برگ دادن، شرح و تفصیل بیش از اندازه دادن

خال خالی خالدار، دارای خال های بسیار

خال زدن پیدا شدن خال در جایی از بدن یا لکه در چیزی، خال کوبی کردن

خال گوشتی نقطه ی برجسته ای از گوشت بر پوست بدن

خال مَخال خال خال

خالو دایی، کلمه برای خطاب در جنوب ایران

خاله بی بی نوعی آش

خاله جان آقا یکی از چهار زن کلثوم ننه

خاله خاک انداز همنشین سر و زبان دار

خاله خامباجی نگا. خاله خاک انداز

خاله خرسه دوست نادان

خاله ی خر عمه ی گاو بسیار نفهم، از اصل و نسب نادان

خاله خُمره زن کوتاه قد و چاق

خاله خواب رفته آدم شل و بی حال و وارفته

خاله خوانده زنی که با همه طرح دوستی می ریزد

خاله خواهر خوانده نگا. خاله خاک انداز

خاله در هم همیشه نگران، همیشه اخم کرده

خاله رورو زنی که به علت چاقی یا آبستنی به زحمت راه می رود

خاله زنک زن امل و دنیا ندیده، بی سواد و عامی، کسی که همواره درباره ی دیگران حرف می زند

خاله سوسکه دختران خردسالی که ادای زنان بزرگسال را درمی آورند

خاله شلخته زن شلخته و بی احتیاط

خاله قدومه نگا. خاله سوسکه

خاله قزی دختر خاله، خویشان و بستگان

خاله گردن دراز شتر، آدم فضول که در هر کاری سرک می کشد

خاله ماستی آدم بی اهمیت و بی ارزش

خاله وارَس آدم فضول

خاله وارسی فضولی، تحقیق بی مورد

خاله وارفته آدم شل و ول و شلخته

خالی بستن چاخان کردن، بلوف زدن

خالی بند چاخان، دروغ گو

خالی خالی بدون چیز دیگری

خالی کردن تفنگ شلیک کردن

خالی کردن دل کسی کسی را ترساندن

خام سوخته از درون ناپخته، از بیرون برشته

خام شدن فریب خوردن، اغفال شدن

خام طمع پر طمع و حریص، پر توقع

خام عقلی حماقت، دیوانگی

خام کردن فریب دادن، اغفال کردن

خان خانی پر هرج و مرج، ملوک الطوایفی

خانم زن بدکاره، هرزه

خانم آوردن پا اندازی کردن

خانم باجی همشیره، خواهر خوانده

خانم باز مرد معاشر با زنان هرزه

خانم بازی معاشرت با زنان هرزه

خان خانم ها  محترم ترین خانم ها، بیش تر به دختر بچه گفته می شود

خانوار مجموع اعضای یک خانواده

خانه آباد عبارتی برای تحسین است

خانه آبادان عبارتی به عنوان سپاس

خانه به دوش بی خانمان، آواره

خانه به دوشی بی خانمانی، آوارگی

خانه بستن در بازی نرد دو مهره را در یک خانه قرار دادن تا حریف نتواند در آن جا بنشیند

خانه تکانی پاکیزه کردن خانه و وسایل خانه به صورنی اساسی در آغاز هر سال

خانه ی خاله جای راحت و خودمانی، ملک شخصی

خانه خانه سوراخ سوراخ، شطرنجی

خانه خراب بدبخت شده، بی چیز شده، زیان دیده

خانه خراب کردن بدبخت کردن، بی چیز کردن

خانه خراب کن بدبخت کننده، زیان رساننده

خانه خرابی بدبختی، زیان بسیار

خانه خمیر نگا. خانه خراب

خانه دار رنی که اداره امور خانه را بر عهده دارد، کدبانو، زنی که شاغل نیست

خانه زاد نوکر، خدمت گزار

خانه شاگرد پسربچه ی خدمت گزار در خانه

خانه گرفتن نگا. خانه بستن، اجاره کردن خانه

خانه نشین شدن از کار بی کار شدن، معزول شدن

خانه یکی صمیمی و یکدل

خاور زمین قاره ی آسیا

خاور شناس دانا به فرهنگ شرق

خایه بیضه، جرات

خایه ی چپ کسی بودن به تمسخر: نزد کسی اعتبار و احترام داشتن

خایه دار با جرات، شجاع

خایه دستمال کردن چاپلوسی کردن، منت کشیدن

خایه ی غول را شکستن به تمسخر برای کوچک کردن و ناچیز شمردن کار کسی می گویند

خایه قوچی نوعی شیشه ی کوچک بیضی شکل

خایه مال چاپلوس، متملق، دستمال به دست

خایه مالی کردن چاپلوسی کردن، نگا. دستمال ابریشمی داشتن

خبر  گزارش رویداد

خبر کسی یا چیزی را آوردن مرگ و نابودی کسی یا چیزی را اعلام کردن، مردن، نابودی

خبر چین سخن چین، جاسوس

خبرچینی کردن سخن چینی کردن، خبر از جایی به جایی بردن، جاسوسی کردن

خبردار اصطلاح نظامی برای آماده کردن سربازان برای انجام فرمان

خبر داغ خبر بسیار مهم

خبرکش سخن چین

خبرکشی کردن سخن چینی کردن

خبر گرفتن پرسیدن

خبرگزاری موسسه ی خبرگیری و انتشار خبر

خبر مرگش خدا مرگش بدهد

خبرنگار آن که برای روزنامه، مجله، یا رادیو و تلویزیون کسب خبر می کند

خبرنگاری کار خبرنگار

خبره ماهر، استاد

خبط کردن اشتباه کردن، به خطا افتادن

خپله چاق و کوتاه قد

ختم شدن پایان گرفتن

ختم قرآن کردن یک بار قرآن را از اول تا آخر خواندن

ختم گذاشتن مجلس ترحیم گذاشتن

ختم گرفتن نگا. ختم گذاشتن

ختنه سوران جشنی که به هنگام ختنه کردن نوزاد پسر بر پا می کنند

ختنه نکرده آزمند، پول پرست، نامسلمان، پدر سوخته

خجالت دادن کسی را شرمسار کردن

خجالت زده شرم زده، شرمگین

خجالت زده شدن شرمسار شدن، شرمنده شدن

خجالت زده کردن شرمنده کردن، خجالت دادن

خجالت کشیدن شرمنده شدن

خجالتی کم رو، پرحیا

خدا بسیار زیاد، فراوان

خدا به دور پناه بر خدا

خدا به رد در پناه خدا

خدا برکت خدا بیش ترش کند

خدا برکت بده نگا. خدا برکت

خدا به همراه خدا خافظ

خدا بیامرز مرحوم، مغفور

خدابیامرزی درخواست بخشش

خداپسندانه مورد پسند خدا

خدا حافظ به درود، در پناه خدا، خدا نگهدار

خداحافظی کردن به درود گفتن

خدا خدا کردن بسیار آرزومند چیزی یا کسی بودن و آن را از خدا خواستن، پناه به خدا بردن

خدا داده دیم کاری

خدا داده به فلانی بختش یار بوده

خدا را بنده نبودن بی نهایت عصبانی بودن، کفران کردن

خدا رسانده مفت و مجانی به دست آمده

خدا روز بد نده چشم بد دور، روز بد نبینید

خدا به سر شاهده خدا بالای سر شاهد است

خدا قوت خدا قوت بدهد، خسته نباشی

خدا کند ای کاش

خدا گرفتن به عذاب خدا گرفتار شدن، بدبخت شدن

خدا گرفته بدبخت شده، به عذاب خدا گرفتار شده

خدا نکرده امیدوار این طور نباشد

خدا نگهدار خدا حافظ

خدانگهداری کردن خداحافظی کردن

خدا و خرما را با هم خواستن از دو محل سود بردن، دو سره بار کردن

خدا وکیلی صادقانه، راست و درست

خدمت رسیدن به حضور رسیدن

حدمتکار مستخدم

خدمت کردن دوره ی سربازی را طی کردن

خدمت کسی رسیدن به حضور کسی رسیدن، کسی را تنبیه کردن

خدیجه خبرکش خبر چین و دو به هم زن

خر نفهم و کودن، بزرگ، زیاد

خِر حنجره، گلو

خراب از کار افتاده، دارای اختلال، فاسد، منحرف اخلاقی

خراب شدن از کار افتادن، منحرف (اخلاقی) شدن

خراب شدن بر سر کسی نزد کسی بار و بندیل گشادن و ماندن

خرابکار اخلالگر، تروریست

خرابکاری به هم زدن نظم، ایجاد اختلال، آلودن بستر و لباس، تروریسم

خراب کردن زرد کردن، آلودن لباس، نظم کار چیزی را به هم زدن

خراب کردن دختر دختری را منحرف کردن

خرابی بار آوردن بی آبرویی بار آوردن، کاری کردن که نتیجه ی بد بدهد

خرابی بالا آوردن کثافت کاری کردن، آلودن بستر یا لباس

خرابی کردن نگا. خرابی بالا آوردن

خراشه تراشه، خرده ی چوب

خرافاتی آن که به خرافات باور دارد، عقب مانده

خر آوردن بدبخت شدن

خر آوردن و باقالی بار کردن برای جتجال و دعوایی آماده شدن

خر با تشدید بسیار احمق، الاغ تمام عیار

خربازار شلوغ بازار، بی حساب و کتاب

خربان صاحب خر، خرکچی

خربزه قاچ کردن با اتوی شلوار بسیار آراسته بودن و به خود پرداختن

خِر به خِر گرفتن گلاویز شدن

خر بی یال و دم احمق، نادان

خرپا چوب بندی زیر سقف یا پل

خر پاپو وسیله ای دارای چرخ برای آموزش راه رفتن به کودکان نوپا

خرپا کوب کسی که کارش ساختن خرپا است

خر پشته پشته ی بزرگ سقف شکم داری که روی ایوان و راه پله می سازند

خر پول دارای پول زیاد، تروتمند

خرت به چند کی از تو پرسید؟ به حساب آوردن، اعتنا کردن

خر تب کرده به تمسخر به کسی می گویند که در هوای گرم لباس بسیار کلفت بپوشد

خرت و پرت اثاثه ی کم بها، خرده ریزه

خر تو خر پر هرج و مرج، بی نظم

خرج هزینه، پول مصرف روزانه ی خانواده

خرج اتینا کردن پولی به مصارف بی هوده رساندن

خرج از کیسه ی خلیفه کردن از مال دیگران خرج کردن

خرج برداشتن پول لازم داشتن

خرج تراشی هزینه درست کردن

خرج جیب توجیبی، خرج غیر لازم

خرج دادن مهمانی دادن در جشن های دینی یا ایام سوگواری

خرج در رفته خالص، ارزش پس از کسر مخارج لازم

خرج راه هزینه ی سفر

خرج رو دست کسی گذاشتن کسی را در خرج انداختن

خرج شدن مصرف شدن، به کار رفتن

خرج کردن هزینه کردن، صرف کردن

خرج و برج خرج و متعلقات آن

خرج و دخل کردن برابر شدن هزینه و درآمد

خرجی پول لازم برای گذران روز

خرجی دادن دادن پول لازم برای گذران روزانه

خر چسونه در مقام تحقیر به شخص خقیر و ناقابل می گویند، نام حشره ای است

خرچنگ قورباغه کج و معوج، درهم و برهم

خرچه در مقام توهین به بچه می گویند

خرحمال کسی که فقط کارهای دشوار می کند

خرحمالی بیگاری، کار پر زحمت و کم مزد

خرحمالی کردن کار کردن بی اجر و مزد

خرخاری همدیگر را خاراندن

خِرخِر آواز کشیدن چیزی سنگین بر زمین، صدای ناهنجار و گوش خراش

خُرخُر آواز نفس شخص خوابیده

خُرخُرو آن که در خواب بسیار خرناس می کشد

خِرخِره حلق، حلقوم

خرخره ی کسی را جویدن به شدت از دست کسی عصبانی شدن

خَرخَری کردن حرکات ابلهانه از خود درآوردن، خل بازی درآوردن

خر خود را راندن تنها به فکر خود بودن، به کار خود ادامه دادن

خرخور چیزی که قابلیت خورده شدن را از دست داده است

خر دادن و خیار گرفتن چیز گرانی را با چیز ارزان مبادله کردن، فریب خوردن در معامله

خر داغ کردن ناامید شدن، ناکام شدن

خر در چمن آوای ناهنجار، هرج و مرج

خُردمُرد شکسته و ریزه میزه

خُردمُرد شدن ریزه ریزه شدن

خردمرد کردن ریزه ریزه کردن

خرد نکردن تره برای کسی کم ترین اهمیتی برای کسی قایل نشدن

خرد و خاکشیر ریز ریز و ذره ذره شده، از پا درآمده

خرد و خمیر نگا. خرد و خاکشیر، له و لورده

خرد و خمیر شدن بسیار خسته شدن، له و لورده شدن

خرده بُرده مشکل، اختلاف

خرده بورژوا مالک ابزار تولید ولی ناگزیر به کار برای دیگران

خرده پا کاسبان جزء و کم سرمایه

خرده حساب طلب مختصر، دشمنی قبلی

خرده حساب با کسی داشتن با کسی دشمنی قبلی داشتن

خرده خر کسی که آذوقه ی خانه را روز به روز می خرد نه یکجا

خرده خرجی خرج های اندک

خرده خرده کم کم، رفته رفته

خرده ریز اثاثه ی اندک و کم مصرف، آشغال

خرده شیشه داشتن جنس کسی بدحنس بودن، آب زیرکاه بودن

خرده فرمایش فرمانی که از فرمانده ی نالایق و کوچک تر صادر شود، دستور بی جا

خرده فرمایش داشتن دستورهای بی جا دادن

خرده فروش فروشنده ی اجناس در اندازه های کم

خرده قرض بدهی اندک

خرده کاری کار جزیی

خرده مالک مالک زمین کشاورزی کوچک

خر ِ دیزه لج بازی که به خود ضرر بزند

خُردینه بچه ی خردسال

خر رنگ کن خوش طاهر بد باطن

خر زور نیرومند، پرزور

خرس چاق و درشت، تنومند

خرسک نوعی فرش

خرس گنده برای تحقیر به کسانی که اداهای خارج از سن خود در می آورند گفته می شود

خر شدن عقل خود را باختن، فریب خوردن

خر غلت زدن مانند خر بر خاک غلتیدن

خرفت نادان، ابله، کند ذهن

خرفهم فهماندن به ابله، شیر فهم

خرکار پرکار

خرکاری پرکاری، مفت کاری

خرکچی چارپادار

خر کردن کسی کسی را با چاپلوسی فریفتن

خر کریم را نعل کردن رشوه دادن، راضی کردن

خر کسی از پل گذشتن گره کار باز شدن، از گرفتاری خلاص شدن

خر کسی از کرگی دم نداشتن از حق خود گذشتن، از حرف خود برگشتن

خِر کسی را چسبیدن گریبان کسی را گرفتن و چیزی از او طلب کردن

خِر کسی را گرفتن نگا. خر کسی را چسبیدن

خر کسی را نعل کردن رشوه دادن، سبیل کسی را چرب کردن، راضی کردن

خر کسی رفتن  دارای اهمیت و اعتبار بودن

خرکی سخت بی ادبانه، خارج از ظرافت

خر گردن گردن کلفت، بی عار

خر گرفتن کسی کسی را احمق حساب کردن

خز گیر آوردن نگا. خر گرفتن کسی

خر لنگ خود را به منزل رساندن با وجود سختی کار را به پایان رساندن

خرمن انبوه و پرپشت

خرناس نگا. خُرخُر

خرناس کردن خرخر کردن در خواب

خرناس کشیدن نگا. خرناس کردن

خروار کنایه از مقدار زیاد

خر و پف نگا. خرناس

خروجی جای بیرون رفتن، مالیاتی که هنگام خارج شدن از کشور به دولت می پردازند

خروس بی محل وقت نشناس، کسی که بی جا سخن می گوید یا بی موقع کاری می کند

خروس جنگی کسی که به اندک چیزی به ستیزه برمی خیزد

خروس خوان هنگام سحر

خروس قندی آب نباتی به شکل خروس

خروس کسی خواندن شاد و شنگول بودن، روزگار بر وفق مراد بودن

خریت نادانی، حماقت

خرید خدمت فروختن خدمت کارمند به اداره، پرداخت پول برای نرفتن به خدمت سربازی

خرید و فروش کردن بازرگانی کردن، سوداگری کردن

خزانه کردن نشاء و قلمه ی درختی را در زمین کاشتن تا پس از سبز شدن در جای دیگر بنشانند

خسارت دیدن زیان دیدن

خستگی در کردن استراحت کردن

خسته و مرده درمانده، وامانده، قدرت از دست داده

خِس خِس صدای تنفس کسی که نفس تنگی دارد

خس و خاش آشغال، خس و خاشاک

خش صدای گرفته، خراش

خش افتادن خراش افتادن

خشت انداختن لاف زدن، گزافه گفتن

خشت به قالب زدن نگا. خشت انداختن

خشتک وسط درز دو پا در شلوار

خشتک پاره کردن قیامت به پا کردن، داد و بی داد کردن، رسوا کردن، شدت عمل نشان دادن

خشتک دراندن نگا. خشتک پاره کردن

خشتک کسی را جر دادن نگا. خشتک پاره کردن

خشتک کسی را سر او کشیدن نگا. خشتک کسی را پاره کردن

خشتک نشور آدم پست و بی ارزش

خشت مال دروغ گو، لاف زن

خشت مالیدن چاخان کردن، لاف زدن

خشخاشی نان خشخاش زده

خش خش صدای برخورد چیزهای خشک به یکدیگر، صدای راه رفتن روی برگ های خشک شده

خش خشه نوعی اسباب بازی کودکان که به هنگام تکان خوردن صدای خش و خش از آن می آید

خشک بدون انعطاف، بی عاطفه، خشن

خشکبار میوه های خشک مانند پسته، بادام، گردو و فندق

خشک خشک توش کردن در مقابل کسی شدت عمل به خرج دادن، کسی را سخت آزردن

خشک زدن مات و مبهوت ماندن

خشک شدن شیر کسی به کسی که زیاد حرص می خورد و جوش می زند می گویند

خشک شدن قر در کمر به پایان نرساندن خودنمایی و جلوه گری

حشک شویی شستن لباس با مواد شیمیایی با کمی یا بدون آب

خشک کن دستگاه گرفتن رطوبت و خشک کردن لباس و پارچه

خشک و خالی مختصر و ناچیز

خشکه مزد نقدی بدون غذا و لباس، غذای بدون پخت، لباس بدون دوخت

خشکه بار نگا. خشکبار

خشکه بی آب نوعی فولاد که آهن و چدن را با آن می تراشند

خشکه پز نانوایی که نان هایی از قبیل نان روغنی، قندی، شیرمال، پنجه ای و مانند آن ها می پزد

خشکه پلو  کته

خشکه مقدس متدینی که جز اطاعت از ظاهر احکام دینی به چیزی تن نمی دهد

خشکه نان نانی که بیش از اندازه در تنور مانده و خشک شده است

خشکی انعطاف ناپذیری، سخت گیری، حالت پوستی که آب و چربی خود را از دست داده است

خش و خش نگا. خش خش

خصوصی مقابل عمومی

خط راه، مسیر، مشی و مرام، مسلک، کنایه از نامه

خط افتادن  خراش افتادن

خط انداختن خراش به جا گذاشتن

خط آوردن مدرک کتبی ارایه کردن

خطایی نوعیز آجر

خِطَب جزیی از جهاز شتر

خطب کسی کج بودن نگا. پالان کسی کج بودن

خط خطی درهم، خراب، متشنج، با خطوط زیاد روی آن ناخوانا شده

خط خطی شدن اعصاب خرد شدن اعصاب، خراب شدن اعصاب

خط دادن سرمشق دادن، فکر کسی را هدایت کردن

خط در میان حرف زدن آرام آرام و شمرده سخن گفتن

خط زدن با خط کشیدن روی چیزی آن را باطل کردن

خط کش وسیله ای برای زسم خط

خط کشیدن دور چیزی چیزی را کنار نهادن، دست کشیدن از چیزی

خط و نشان کشیدن تهدید کردن

خط هوایی راه هوایی، مسیر هواپیما

خط یازده سوار شدن پیاده رفتن

خِفت نوعی گره

خفت افتادن تنگ شدن، در تنگنا افتادن

خفت انداختن تنگ کردن، در تنگنا قرار دادن

خفتی نوعی گردن بند از جواهرات، شلواری مانند چاقچور ولی بدون جوراب

خفگی حالت فشردگی گلو و تنگی نفس

خفه خون خفقان

خفه خون گرفتن دم بر نیاوردن، ساکت شدن

خفه شدن سکوت کردن، کسل شدن از تکرار حرفی

خفه کردن  آتشی را خاموش کردن، خاموش شدن موتور، با اصرار در کاری کسی را کسل کردن

خُل نیمه دیوانه، سفیه

خُل آتش زیر خاکستر، خاک و کثافت

خِل خلط بینی

خلا مستراح

خلاص خارج از دنده بودن موتور

خلاص تمام شد، مُرد

خلاص کردن تمام کردن، کشتن

خلاصه نویسی کوتاه کردن مطلب

خلاف جرم

خلاف شرع ضد قانون شریعت

خل بازی حرکات غیر منطقی و غیر عاقلانه

خل بازی درآوردن مثل دیوانه ها رفتار کردن

خلق الله مردم

خُلق تنگ عصبانی، خشمگین

خلق تنگی عصبانیت، خشمگینی

خلق کسی تنگ شدن عصبانی شدن، بی حوصله شدن

خُل و چل مثل دیوانه ها، ساده لوح

خل و ول دیوانه، ساده لوح

خلیفه مبصر مکتب خانه، ارشد کلاس

خلیلی نوعی غل و زنجیر، نوعی انگور

خم به ابرو نیاوردن رنجی را تحمل کردن

خم شدن دولا شدن

خم گرفتن فنی از کشتی

خمیازه کشیدن دهن دره کردن

خمیره سرشت، ذات

خَنج ناخن کشیدن بر چیزی

خنج انداختن پنجول انداختن، خراشیدن پوست دیگری با ناخن

خنجر زدن از پشت به نامردی به کسی آسیب رساندن یا او را از پای درآوردن

خندق بلا شکم

خنده ی قبا سوختگی خنده ای که برای پنهان کردن خشم و کینه می کنند

خنده ی نخودی خنده ی لوس و بی مزه

خندیدن به ریش کسی کسی را مسخره کردن

خندیدن تو روی کسی به کسی که بسیار گستاخ است می گویند

حنز پنزر نگا. خرت و پرت

خنزرپنزری کسی که چیزهای خرده ریزه و کم بها می فروشد

خنِس و فنِس گرفتاری و ناراحتی

خنسی گرفتاری، تنگدستی

خنک بی مزه، بی نمک، نچسب

خنکای صبح سحرگاه

خنک شدن دل آسایش خاطر پس از گرفتن انتقام

خنک کردن سرد کردن

خنگ نادان، ابله، کودن

خنگ خدا نادان و کودن

خواب از سر کسی پریدن نگا. پریدن خواب از سر کسی

خواب آلود آن که کاملن بیدار نشده است

خواب آور مخدر، بی هوش کننده

خواب به خواب شدن خواب از سر پریدن، بدخواب شدن

خواب به سر شدن نگا. خواب به خواب شدن

خواب دیدن برای کسی نقشه کشیدن برای استفاده یا کوبیدن کسی

خواب زده خواب آلود، خواب گرفته

خواب گرد کسی که در خواب راه می رود

خوابگوشی سیلی، کشیده

خواب ماندن دراز شدن خواب بر خلاف میل و به قراری نرسیدن

خواب نامه کتابی که در آن تعبیر خواب ها نوشته شده است

خواب و بیداری در حالت بین بیداری و خواب

خواب و خوراک خورد و خواب

خوابیدن خراب شدن، فرو ریختن

خواربار ارزاق، خوراک

خوار و حقیر بی اعتبار، بی ارزش، ناچیز

خوار و خفیف ذلیل، بدبخت

خوار و ذلیل نگا. خوار و خفیف

خوار و ضعیف نحیف، ناتوان

خواری و زاری پریشان حالی

خواستگار کسی که به پسندیدن و گُزیدن دختر یا زنی می فرستند

خواستگاری رفتن به دیدن دختر یا زنی برای برگزیدن و همسری پسر یا مردی

خواهر خوانده دوست صمیمی (بین زنان، در مقام شوخی و تحفیر برای مردان نیز به کار می رود)

خواهر کسی را گاییدن دخل کسی را آوردن، کلک کسی را کندن

خواهر و مادر عرض و ناموس، خانواده

خواهر و مادر گفتن دشنام خواهر و مادر به کسی دادن

خواه و ناخواه از روی میل یا اجبار ( بیش تر اجباری)

خواهی نخواهی نگا. خواه و ناخواه

خوب کافی، بسیار

خوب شدن شفا یافتن، تندرست گشتن

خوب کاشتن از عهده ی کاری خوب برآمدن

خوب کردن  درمان کردن، شفا دادن

خودافتاده عاجز، کسی که موجب بیچارگی خود باشد

خودآموز بدون آموزگار

خودتراش تیغی که می توان تیغه ی آن را عوض کزد

خودخور کسی که غم خود را در دل می ریزد و با کسی در میان نمی گذارد

خودخوری حالت خودخور

خودداری امتناع، خویشتن داری، شکیبایی

خود را از تک و تا نیانداختن به روی خود نیاوردن، به اشتباه اعتراف نکردن

خود را باختن دست و پای خود را گم کردن، مضطرب شدن

خود را بستن پول دار شدن

خود را به آب و آتش زدن به هر وسیله ای متوسل شدن، هر خطری را استقبال کردن

خود را به آن راه زدن خود را به نادانی زدن، به عمد بی توجهی کردن، خود را بی اطلاع نشان دادن

خود (یا چیزی) را به رخ کسی کشیدن خود یا چیزی را با افاده به دیگری نمودن

خود را به شغال مردگی زدن خود را مظلوم وانمود کردن

خود را به کرگوشی زدن به نشنیدن تظاهر کردن

خود را به کسی بستن خود را به کسی نسبت دادن

خود را به کوچه ی علی چپ زدن خود را بی اطلاع نشان دادن

خود را به موش مردگی زدن خود را ناتوان ( یا بی گناه) معرفی کردن

خود را به ناخوشی زدن تمارض کردن

خود را به نفهمی زدن تظاهر به نفهمیدن کردن

خود را جستن جست و جو در لباس خود برای یافتن و کشتن حشرات موذی مانند شپش

خود را خراب کردن خود را کثیف کردن

خود را خوردن رنج بردن

خود را سبک کردن خود را حقیر کردن، دست به کاری پایین تز از شان خود زدن

خود را شناختن به حد بلوغ رسیدن

خود را گرفتن فخر فروختن، کبر و نخوت نشان دادن

خود را گم کردن خود را برتر از آن که هست دانستن، سابقه ی خود را فراموش کردن

خودرنگ دارای رنگ طبیعی

خودرو آن چه بی اسب رود

خودسر گستاخ، سرکش

خودشیرینی خوش رقصی، خود را صمیمی وانمود کردن

خودفروش فاحشه، خائن

خودفروشی فاحشگی، خیانت

خودفروشی کردن فاخشگی کردن، خیانت کردن

خودکار دستگاهی که نیازی به مراقبت انسان ندارد

خودکرده کاری که بدون مشورت شده باشد

خودکشی کردن با رنج فراوان کاری را به پایان بردن

خودمانی صمیمی، یکدل

خودم جا، خرم جا تکیه کلام کسانی که همه چیز را از دریچه ی منافع شخصی می بینند. من که دارم گور پدر بقیه

خودنویس  قلمی که جوهرش را با خود دارد

خودی آشنا

خوراک مصرف یک دوره ی معین (این مقدار کاغذ خوراک یک ماه چاپخانه است)، مایحتاج

خوراکی خوردنی ها جز غذای روزانه، تنقلات، خوردنی

خورد دادن درخیاطی کم کم قسمت اضافی را از بین بردن، به زور به کسی خوراندن

خورد رفتن از بین رفتن قسمت اضافی در خیاطی، جذب شدن و حل شدن در چیزی

خورد کردن ریز ریز کردن، له کردن

خوردگی ساییدگی، فرسودگی

خوردن مغلوب شدن، شکست یافتن، فرودادن ( حرف یا خنده و از این قبیل)

خوردن بلا به جان اصابت بلا با جان

خوردن چیزی به چیزی جور بودن چیزی با چیزی

خوردن حرف نگا. حرف را خوردن

خوردن سر کسی سبب مرگ کسی شدن، کسی را دق مرگ کردن، در نتیجه ی پرحرفی کسی را کلافه کردن

خوردن کسی با نگاه نگا. با نگاه کسی را خوردن

خوردنی غذا، قابل خوردن

خورد و برد افراط و زیاده روی، ریخت و پاش، تعدی و تجاوز

خورد و خوراک خوردنی، آذوقه

خورده برده ملاخظه و پروا

خورش خوری ظرفی که در آن خورش می ریزند

خورش دل ضعفه داشتن هیچ گونه خوردنی نداشتن

خورند لایق، درخور، به اندازه ی، طرفیت

خوره جذام، آکله

خوشاب میوه ی پخته در آب و شکر، کمپوت

خوش آب و رنگ سرخ و سفید چهره، زیبا و ملیح

خوش آب و هوا معتدل، کنایه از جایی که در آن وسایل خوشی فراهم باشد

خوشا به حال ماهی خیلی تشنه ام

خوش آمدگویی به تازه وارد "خوش آمدی" گفتن، مجازن: تملق و چاپلوسی

خوشان خوشان نهایت خوشی و لذت

خوش اندام خوش هیکل، خوش اندازه و برازنده

خوش انصاف با انصاف، منصف

خوشایند مطبوع، پسندیده

خوش باور آن که هر گفته ای را راست می پندارد

خوشبختانه از حُسن اتفاق

خوش برخورد خوش محضر، خوش معاشرت

خوش برش جامه ای که اندازه و برازنده ی قامت دوخته شده است

خوش بنیه سالم و قوی

خوش بیار آن که کار و روزگار بر وفق مرادش می گذرد، خوش شانس

خوش پنجه آن که آلات موسیقی را نیکو می نوازد

خوش پوش شیک پوش، آن که همواره لباس تمیز و برازنده می پوشد

خوش تراش خوش اندام، خوش قد و بالا

خوش ترکیب نگا. خوش تراش

خوش جنس خوش باطن، سلیم النفس

خوش حرکت خوش رفتار، طناز

خوش حساب خوش معامله، آن که بدهی خود را به هنگام بپردازد

خوش خدمتی خودشیرینی، چاپلوسی

خوش خرید کسی که چانه نمی زند و نقد معامله می کند

خوش خور کسی که همیشه غذای خوب بخورد

خوش خوراک نگا. خوش خور

خوش خوشان اندک اندک، به تدریج، کم کم

خوش خوشان کسی شدن بسیار لذت بردن

خوش خوشک یواش یواش، آهسته آهسته

خوش خیال آن که به دل بد راه نمی دهد، بی خیال

خوش خیالی خوش دلی، بی خیالی

خوش داشتن دوست داشتن، علاقه مند بودن

خوش دست خوش پنجه، خوش نواز، آن که در بازی شانس می آوزد

خوش دست و پنجه نگا. خوش دست

خوش دوخت لباسی که به اندازه و برازنده دوخته شده باشد

خوش ذوق خوش سلیقه، خوش مشرب

خوش رقصی کردن چاپلوسی کردن، خود شیرینی کردن

خوش رو زیبا، خندان

خوش ریخت دارای هیکل برازنده

خوش سر و زبان خوش سخن، شیرین گفتار، حراف

خوش سلیقه خوش ذوق، نیکو طبع

خوش شانس خوش اقبال، خوش طالع

خوش صحبت شیرین زبان، خوش کلام

خوش ظاهر دارای ظاهر آراسته، کنایه از بدجنس

خوش عیار خوش ذات، خوش جنس

خوش غیرت در زبان لوطیان گاه نشانه ی اعجاب و گاه دشنامی است به جای بی غیرت

خوش غیرتی زیاده غیرت نشان دادن، به طنز یعنی بی غیرتی کردن

خوش قد و بالا خوش اندام، بلند بالا

خوش قلق رام، خوش خوی

خوش قواره خوش اندازه، متناسب

خوش ِ کسی بودن به هنگام شگفتی مانند چشمم روشن! گویند ( خوشم باشه !)

خوشگل دل پذیر، تو دل برو، زیبا

خوشگلک با خوشگلی اندک

خوش گوشت آن که زخم تن او زود بهبود می یابد، خوش ادا، خوش اخلاق

خوش لباس نگا. خوش پوش

خوش لعاب زود جوش، خوش مشرب

خوش محضر شیرین سخن، خوش مجلس

خوشمزگی شوخی کردن، بذله گفتن

خوشمزه آدم اهل شوخی، بذله گو

خوش مسلک خوش روش، نیکو طریقت

خوش مشرب خوش معاشرت، اهل گفت و گو

خوش معامله خوش حساب، کسی که آلت تناسلی قوی دارد

خوش منظره خوش نما، زیبا

خوش نشین کسی که هر جا خواست اقامت می کند، ساکنان غیر زارع ده

خوش نقش خوش اقبال، پارچه یا قالی که نقش های زیبا دارد

خوش نقش و نگار نگا. خوش نقش

خوش و بش خوش آمد گویی و احوال پرسی، چاق سلامتی کردن

خوش وعده آن که به وعده اش وفا می کند

خوشوقت شدن شاد شدن، راضی شدن

خوشی زیر دل کسی زدن به بخت خود پشت کردن، موقعیت خوب را با ندانم کاری از دست دادن

خون به پا کردن دعوا و آشوب راه انداختن، سر و صدا و جنجال کردن

خون به راه انداختن آشوب و فتنه ی سخت به پا کردن

خون جگر  رنج بسیار، غم فراوان

خون جگر خوردن رنج بسیار کشیدن، غم فراوان خوردن

خون خون کسی را خوردن بسیار خشمگین شدن و چیزی نگفتن

خون دماغ شدن خون از بینی جاری شدن

خون دیدن زن عادت ماهانه شدن زن

خون راه انداختن نگا. خون به پا کردن

خونسرد آرام، بی خیال

خون سیاوش انگیزه ای که سبب نابودی دو خانواده، دو شهر یا دو کشور شود

خون کردن قتل کردن، آدم کشتن

خون کسی از خون دیگری رنگین تر بودن همسان و هم ارز نبودن، کسی بر کسی ترجیح داشتن

خون کسی در نیامدن بی نهایت خشمگین بودن

خون کسی را به جوش آوردن کسی را بسیار خشمگین ساختن

خون کسی را به شیشه کردن کسی را رنج و آزار بسیار دادن

خون کسی را حلال کردن کسی را کشتن

خون کسی را کثیف کردن کسی را بسیار عصبانی کردن

خون کسی را مکیدن مال کسی را به تزویر غارت کردن، به کسی تعدی و ستم کردن

خون کسی کثیف شدن به شدن خشمگین شدن

خون گرفته آن که قتلی کرده و نگرانی آن او را از حال عادی خارج کرده است

خون گرفته ی کسی بودن در برابر کسی مسئول بودن

خون گرم خوش برخورد، با عاطفه، پر مهر

خون مردگی حالت مردن خون در زیر پوست، کبودی

خون مردن منجمد شدن خون در زیر پوست بر اثر ضربه

خونی قاتل، دشمن سخت، مخالف شدید

خونین و مالین زخمی، خونی شده

خیابان گرد بی کاره، ولگرد

خیابان گردی بی کاری، ولگردی

خیابان گز کردن ول گشتن

خیار چنبر نوعی خیار

خیار شور خیار سبز که مدتی در آب نمک بخوابانند

خیارک ورم و آماسی که در کش ران و بغل پیدا شود

خیالاتی وسواسی، آن که پندار و توهمات بی جا دارد

خیال باف مالیخولیایی، کسی که همواره در عالم خیال به سر می برد و عملی نمی کند

خیال کسی تخت بودن آسوده خیال بودن، کاملن مطمئن بودن

خیال کسی را راحت کردن موجب اطمینان خاطر کسی شدن، به کسی جواب رد دادن

خیت شدن شرمنده شدن، کنفت شدن، بور شدن

خیت کردن شرمنده کردن، کنفت کردن، بور کردن

خیرات کردن چیزی را (اغلب خوردنی) تهیه کردن و برای آمرزش مردگان به مستحقان دادن

خیر باشد پس از شنیدن خواب کسی به فال نیک به او می گویند

خیر ببینی دعایی است در حق کسی که کمکی کرده باشد

خیر مقدم خوش آمد

خیر ندیده نفرینی است به معنی امیدوارم خیر نبیند

خیره بی شرم، پر رو

خیز ورم، آماس

خیز برداشتن جستن، آماده ی حمله شدن

خیز گرفتن آماده ی حمله شدن، در نظر گرفتن مسافتی برای اطمینان از رسیدن به مقصد

خیس آب شدن سر تا پا تر شدن

خیساندن در آب فرو بردن، در آب گذاشتن، خیس کردن

خیس خوردن آب به خود گرفتن، با مایعی مخلوط شدن

خیس شدن تر شدن

خیس کردن ادرار کردن به خود

خیس کردن برنج در آب ریختن برنج

خیس کرده تر کرده، در آب قرار داده

خیس گذاشتن در آب ریختن آرد برای تهیه ی خمیر

خیسیدن خیس خوردن، خیس شدن

خیسیده چیزی که آب در آن نفوذ کرده است

خیط شدن نگا. خیت شدن

خیط کاشتن خطا کردن

خیط کردن نگا. خیت کردن

خیط کشیدن خط کشیدن

خیک آسمان پاره شدن کنایه از بارش تند و سیل آسا

خیک باد باد کرده، شکم آورده، آبستن

خیک کسی پر بودن سیر بودن

خیک محمد آدم چاق و فربه

خیکی آدم چاق و فربه

خیلی آب خوردن گران تمام شدن، هزینه ی سنگین داشتن

خیمه شب بازی نمایش عروسکی، حیله و تزویر

خیمه شب بازی درآوردن ادا و اطوار در آوردن، حیله و تزویر به کار بردن، خلاف واقع جلوه دادن

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  | 

 

شماره ی نوشته : ۷ / ۷ 

 

تدوین : آریا ادیب

 

زبان عامیانه، اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی

 

                                   ( دنباله )

 

نگا. = نگاه کنید به

 

ح

 

حاتم بخشی گشاده دستی، سخاوتمندی

حاج بادام گونه ای شیرینی از آرد و بادام و شکر

حاج خانم عنوان احترام آمیز برای زنان مسلمان سالمند

حاجی به زیارت مکه رفته، نوعی خطاب عام

حاجیت بنده (در مقام فروتنی یا ریشخند)

حاجی ارزانی گران فروش

حاجی حاجی مکه دیر به دیر به دیدار کسی رفتن

حاجی خرناس لولو

حاجی فیروز مردی که در روزهای آخر سال خود را سیاه کرده و با رقص و آواز مردم را به خنده و شادی واداشته و آمدن سال نو را مژده می دهد

حاجی لک لک لک لک، شخص بلند قد

حاجی من شریک کسی که خود را داخل کاری می کند و مدعی شراکت می شود

حاشا زدن انکار کردن امر مسلم

حاشا کردن نگا. حاشا زدن

حاشا و کلا هرگز، ابدن، به هیچ وجه

حاشیه بندی  گل کاری کردن در باغچه، مرز بندی

حاشیه دار کناره دار

حاشیه رفتن سخنان دور از موضوع گفتن، منحرف شدن از مطلب

حاشیه نشین تهیدستان ساکن در کناره های شهر

حاضر و آماده آماده

حاضر جواب کسی که برای هر موردی پاسخ آماده دارد

حاضر کردن از بر کردن، روان کردن

حاضر و غایب کردن خواندن نام افراد برای تعیین حاضران و غایبان

حاضری غذایی که پختن نمی خواهد و به سرعت آماده می شود

حاضر به یراق حاضر و آماده

حالا حالاها مدت دراز

حال آمدن بهبود یافتن، سرحال شدن، چاق شدن

حال آوردن جگر بریدن صفرای جگر با چیزهای ترش مزه

حال آمدن دل بازیافتن نشاط، برطرف شدن خستگی

حالا نه و کی از دست ندادن فرصت، غنیمت شمردن فرصت

حال آوردن به هوش آوردن، از ناراحتی بیرون آوردن، کتک زدن

حال کردن لذت بردن

حال کسی را جا آوردن نگا. حال آوردن

حال کسی را گرفتن کسی را ناراحت کردن، شادی کسی را به هم زدن

حال نداشتن مریض بودن، بی حال بودن

حال و احوال وضعیت، کیفیت

حال و احوال کردن سلام و احوال پرسی کردن

حال و بار وضع زندگی

حال و حوصله نگا. حال و احوال

حالی به حالی شدن منقلب شدن حال، غلبه یافتن شهوت

حالی شدن فهمیدن، درک کردن

حالی کردن فهماندن

حاملگی آبستنی

حَب قرص

حُباب سرپوشی که بر چیزی بگذارند

حَب جیم را خوردن گریختن، فرار را بر قرار ترجیح دادن، جیم شدن

حبه پاره ی شکسته از قند یا نبات

حبه ی انگور دانه ی انگور

حَبه را قُبه کردن کاهی را کوه کردن

حبه کردن دانه دانه کردن

حتم داشتن یقین داشتن

حُجره دفتر کار در بازار و تیمچه

حِجله گنبد مانندی که همراه با آیینه های ریز و گوی های صیقلی بر گور افراد جوانمرگ شده می گذارند

حجله بستن به پا کردن و آراستن حجله

حجله خانه اتاق شب زفاف

حدس زدن پنداشتن، گمان کردن

حرام خور کسی که پای بند به حلال و حرام شرعی نیست، کم فروش، ربا خوار

حرامزادگی بد ذاتی، مکر

حرامزاده فرزند نامشروع، آدم بسیار زرنگ و مکار

حرام شدن بی فایده شدن، بی نتیجه شدن

حرام کردن تلف کردن، از میان بردن نتیجه و فایده

حرام و حرس ریخت و پاش

حَرَج مسئولیت، تکلیف

حرز جواد دعایی منسوب به جواد امام محمد تقی

حرز جواد با خود کردن همیشه با خود داشتن

حرز جواد کسی بودن پیوسته با کسی بودن

حرص خوردن عصبانی شدن

حرص زدن زیاد خواستن، کم صبری کردن

حرص کسی را درآوردن کسی را خشمگین کردن

حرص گرفتن ناراحت شدن، لج کردن

حرص و جوش عصبانیت

حرف سخن، گفتار، کلام

حرف از دهن کسی قاپیدن سخن کسی را به نام خود قلمداد کردن

حرف انداختن در سخن کسی دویدن

حرف بَری کردن سخن چینی کردن،خبرچینی کردن

حرف به حرف کردن موضوع گفت و گو را عوض کردن

حرف بی ربط سخن نامربوط

حرف پوچ سخن بی معنی

حرف پهلودار سخن کنایه آمیز

حرف تو حرف آوردن سخن کسی را قطع کردن، مطلب دیگری را پیش کشیدن

حرف توی دهن کسی خشک شدن از سخن گفتن باز ماندن (بر اثر ترس، تعجب یا شرم)

حرف توی دهن کسی گذاشتن سخنی را به کسی یاد دادن، تلقین کردن

حرف چند پهلو سخن مبهم و دارای چند معنی

حرف خود را به کرسی نشاندن نظر خور را به کسی قبولاندن یا تحمیل کردن

حرف در آوردن شایعه ساختن، سخن دروغ شایع کردن

حرف دو پهلو نگا. حرف پهلودار

حرف دو نبش نگا. حرف پهلودار

حرف دهن خود را نفهمیدن مزخرف گفتن، حرف بی ربط زدن

حرف را خوردن ناگهان سخن را بریدن و خاموش شدن (از شرم یا ترس)

حرف روی حرف کسی آوزدن برخلاف حرف کسی چیزی گفتن، با حرف کسی مخالفت کردن

حرف زدن پشت سر کسی بدگویی کردن، وراجی کردن

حرفشان شدن مشاجره ی لفظی پیدا کردن، اختلاف پیداکردن بر سر چیزی

حرف شنو سر به را، مطیع

حرف شنوی سر به راهی، تبعیت، نصیحت پذیری

حرف کسی در رو داشتن دارای نفوذ بودن

حرف کسی را با شکر بریدن انتقاد مودبانه از کسی که سخن آدم را قطع می کند

حرف کسی شدن با کسی با کسی مشاجره پیدا کردن

حرف کشیدن از کسی کسی را به سخن گفتن واداشتن

حرف گوش کردن حرف شنوی داشتن

حرف گوش کن حرف شنو

حرف مفت سخن بی هوده و پوچ

حرف نشنو خیره سر و یکدنده

حرف های صد تا یک قاز حرف های بی ارزش و بی معنی

حرف های گنده تر از دهان ادعاهای زیادی، سخنان خارج از توانایی

حرف پراندن بدون اندیشیدن چیزی گفتن

حرم خانه درون خانه که زنان زندگی می کنند

حریم گرفتن از کسی پروا داشتن، احترام کسی را نگه داشتن

حساب هزینه، مخارج، میزان طلب

حساب انگشت بالا حساب ساختگی

حساب باز کردن افتتاح حساب بانکی

حساب باز کردن برای کاری (یا کسی) پیش بینی کردن کار یا شخصی

حساب با کسی نداشتن مدیون کسی نداشتن

حساب بالا آوردن بدهکار شدن

حساب بردن پروا داشتن، اطاعت کردن

حساب بی حساب سر به سر، این به آن در، مساوی، هیچ به هیچ

حساب پس دادن جواب دادن به مسئول، دادن صورت ریز مخارج

حساب پس گرفتن به روشن کردن حساب واداشتن

حساب تراشیدن خرج درآوردن، حساب غیر واقعی نشان دادن

حساب حاج هادی زغالی حساب ساختگی

حساب خرده اختلاف کوچک، خرده حساب، بدهکاری مختصر

حساب داشتن حساب بانکی داشتن

حساب راسته حسینی رو راست، بی شیله پیله

حساب سازی خرج تراشی، تقلب در حساب داری

حساب سرانگشتی حساب ساده و روشن

حساب سوخته بدهی قدیمی

حساب کار را داشتن متوجه موضوع بودن، جوانب کار را در نظر داشتن

حساب کتاب رسیدن به محاسبات، نظم و قانون

حساب کردن پرداختن خرج

حساب کردن روی کسی (یا چیزی) به کسی (یا چیزی) امیدواری داشتن (اعتماد داشتن)

حساب کسی با کرام الکاتبین بودن گرفتار وضعی شدن که فقط خدا می تواند آدم را نجات دهد

حساب کسی پاک بودن کار کسی خراب و زار بودن

حساب کسی را رسیدن از کسی انتقام گرفتن، کار کسی را ساختن

حساب کشیدن حساب خواستن

حساب کهنه نگا. حساب سوخته

حسابگر کسی که در کارها سود و زیان خود را در نظر می گیرد

حساب ماست بندان یزد حساب ساختگی

حساب و کتاب نگا. حساب کتاب

حساب و کتاب از دست کسی خارج شدن اداره و نظم امور از دست کسی در رفتن

حسابی معقول، مورد اعتنا، کاملن

حسرت آرزوی سخت، خواهش بزرگ

حسرت به دل آن که دیری است آرزوی چیزی را دارد

حسرت به دل ماندن به آرزوی خود نرسیدن

حسرت به دلی آرزومندی شدید

حسن دله آدم ولگرد و بیکاره

حسن سینه چاک کسی که به سر و وضع خود توجه نمی کند

حسینقلی خانی با هرج و مرج، بی قانون

حشر و نشر داشتن نشست و برخاست داشتن دوستی و رفت و آمد داشتن

حشری شهوت ران، پر شهوت

حشل خطر

حضرت عباسی راست و درست

حضرت فیل شخصی موهوم با تیروی بسیار زیاد

حضوری رو در رو

حظ کردن لذت بردن

حق باج سبیل، رشوه