( آریا ادیب )
 
  با پوزش از خوانندگان ارجمندم   یکی از خوانندگان من که متاسفانه هیچ نشانی از خود به ما نداده است در پیامی خواسته بود که اگر ما کنایه، اصطلاح و یا ضرب المثلی  را  درباره ی واژه ی احسان ( یا نیکی ) می دانیم برای ایشان بنویسیم. در حال حاضر من به طور مشخص کنایه، اصطلاح یا ضرب المثلی با واژه ی احسان ( یا نیکی) به خاطر نمی آورم به جز ضرب المثل مشهوری که بی تردید خواننده ی ارجمند ما خود آن را می شناسد و چون ما هیچ امکان تماسی با ایشان نداریم ناگزیر شدیم  که برای مدتی کوتاه در آغاز این بخش و خارج از نوبت این ضرب المثل مشهور را برای ایشان بنویسیم و کمی هم درباره ی ریشه تاریخی آن توضیح دهیم  تا شاید کمکی کرده باشیم. امیدوار هستم که این خواننده ی گرامی سری به این بخش هم بزند و از آن آگاه گردد و ما چون آن را خارج از نوبت و به ناگزیر در این جا گذاشته ایم پس از مدت کوتاهی آن را برداشته و در جای خود قرار خواهیم داد. خوانندگان دیگر من اگر کنایه، اصطلاح یا ضرب المثل دیگری برای این واژه می شناسند می توانند با نوشتن آن برای ما به این دوست ارجمند ما یاری برسانند. با سپاس  آریا ادیب  

تو نیکویی کن و در دجله انداز / که ایزد در بیابانت دهد باز    

این بیت  از جمله ابیات شیخ اجل سعدی شیرازی است و ماجرای زیر انگیزه ی سرودن آن توسط شاعر بلند پایه ی ما بوده است :   متوکل خلیفه ی جابر و سفاک عباسی بوده است که دشمنی اش با خاندان بنی هاشم زبانزد همگان است و می گویند مرقد امام حسین را نیز در کربلا خراب کرده است. وی مردی عیاش و شهوت پرست بود و به جوانان خوش رو تعلق خاطر داشت. یکی از این جوانان خوش سیما   "فتح" نام داشته است که به گفته ی خواجه نظام الملک در قابوس نامه، فرزند خوانده ی خلیفه بوده است و خلیفه دستور داده بود که تمام فنون زمان را از سوارکاری و تیراندازی به او آموختند تا نوبت به شناوری و شناگری رسید ( قابوس نامه، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، برگ ۲۰) روزی که فتح در رود دجله شنا می آموخت موج سهمگینی برخاست و جوان را در کام خود فرو برد و با آن که غواصان و شناگران به دجله ریختند و همه جا را گشتند کم ترین اثری از او نیافتند. به نوشته ی خواجه نظام الملک : « چون خبر به متوکل رسید  آن چنان پریشان شد که از فرط اندوه گوشه ی عزلت گرفت و سوگند خورد که تا او را به هر حال که باشد پیدا نکنند و نیاورند طعامی نخورم.» پس از مدتی مرد ماهیگیری به دارالخلافه آمد و پیدا شدن جوان گم شده را مژده داد و چون فتح را نزد خلیفه آوردند او چه گونگی واقعه را چون این شرح داد : پس از آن که مدتی در آب غوطه خوردم و دیگر چیزی نمانده بود که دیگر خفه شوم موج عظیمی برخاست و مرا به ساحل پرتاب کرد و چون چشم باز کردم خود را در حفره ی عمیقی از دیواره ی دجله دیدم. ساعت ها با اندیشه گرسنگی و تشنگی سپری کردم که ناگهان چشمم به سیدی از نان افتاد که روی آب دجله رقص کنان می گذرد. دست دراز کردم و نان را برداشتم و خوردم. و هفت روز بدین منوال گذشت و من با نانی که هر روز بر سبدی می رسید زندگی کردم ( قابوس نامه، برگ ۲١). روز هفتم این مرد ماهیگیر که از آن محل می گذشت مرا در حفره یافت و با تور ماهی گیری اش بالا کشید و نجات داد. ضمنن در سبد نان که هر روز در ساعت معینی بر روی دجله می آمد عبارت " محمد بن الحسین الاسکاف " دیده می شد. متوکل چون این سخن بشنید فرمان داد تا در شهر و حومه بگردند و کسی را با آن نام یافته و نزد او بیاورند. سرانجام پس از جست و جوی بسیار محمد اسکاف را یافته و نزد خلیفه آوردند. محمد در پاسخ به پرسش خلیفه که چرا نان ها را روی دجله روانه می کردی گفت : من از ابتدای تشکیل خانواده ام هر روز مقداری نان برای کمک به فقیران کنار می گذارم تا اگر مستمندی پیدا شود با آن رفع گرسنگی کند یا آن که به خانه ببرد و با اهل و عیالش صرف کند. ولی چند روزی بود که کسی به سراغ نان نمی آمد. از این رو من هم نان ها را به دجله می انداختم تا حداقل ماهی های دجله بی نصیب نمانند. خلیفه او را مورد نوازش زیاد قرار داد و از مال دنیا بی نیاز کرد. خواجه نظام الملک می نویسد : خلیفه پرسید غرض تو از این کار چه بود ؟ گفت : شنوده بودم که نیکویی کن و در آب انداز که روزی بر دهد. متوکل گفت : آن چه شنودی کردی و آن چه کردی ثمره ی آن یافتی. سپس آن مرد را در بغداد پنج پاره ده ملک داد و آن مرد سر ده های خود رفت و سخت محتشم شد. ( قابوس نامه، برگ ۲۲). شاعر گران قدر ما سعدی نیز با نظر به این حکایت در پایان "مثنویات " خود به آن اشاره می کند و از جمله می سراید: . . . . . . . . . . . حکیمی این حکایت بر زبان راند / دریغ آمد مرا مهمل فرو ماند به نظم آوردمش تا دیر ماند / خردمند آفرین بر وی بخواند تو نیکویی کن و در دجله اندار / که ایزد در بیابانت دهد باز که پیش از ما چو ما بسیار بودند / که نیک اندیش و بد کردار بودند بدی کردند و نیکی با تن خویش / تو نیکوکار باش و بد میندیش که سعدی هر چه گوید پند باشد / حریص پند، دولتمند باشد  

نوشته ی شماره ی  ۱ ⁄  ۹    بخش نخست    

مهدی پرتوی آملی    

ریشه های تاریخی اصطلاحات و  ضرب المثل های فارسی

١ – آب از سرچشمه گل آلود است   ( اختلاف و نابسامانی در هر کاری ناشی ار بی کفایتی و سوءتدبیر مسئولان است. " آب از سرچشمه گل آلود است "  عبارتی است  که ریشه ی تاریخی دارد و از زبان بیگانه به فارسی ترجمه شده است ).  

● ( لطائف الطوائف ، ص  ١٣۹ ) :   خلفای اموی جمعا ١۴ نفر بوده اند که از سال ۴١ تا ١٣۶ هجری درسرزمین پهناور اسلامی خلافت کرده اند. در میان ایشان هیچ یک در مقام فضیلت و تقوی همتای خلیفه ی هشتم، عمر بن عبداعزیز،  نبوده است. این خلیفه تعالیم اسلامی را تمام و کمال اجراء می کرده است؛ دوران کوتاه خلافتش توام با عدل و داد بود و بدون تکلف و تجمل زندگی می کرد. روزی این خلیفه از عربی شامی پرسید : عاملان من در دیار شما چه می کنند و رفتارشان چه گونه است ؟ عرب شامی با تبسمی رندانه جواب داد : «  اذا طابت العین، عذبت الانهار » ، یعنی چون آب در سرچشمه صاف و زلال باشد، در نهرها و جویبارها نیز صاف و زلال خواهد بود.

● ( ارسطو ) : بعضی ها این سخن را از حکیم یونانی ، ارسطو می دانند که گفته است : پادشاه مانند دریا و ارکان دولت مانند نهرهایی  هستند که از دریا منشعب می شود.

● ( روضه الصفا ، ص ۶۸۵ ) :  میرخواند این سخن را از افلاطون می داند که فرمود: پادشاه مانند جوی بسیار بزرگ آب است که به جوی های کوچک منشعب می شود. پس اگر آن جوی بزرگ شیرین باشد، آب جوی های کوچک را بدان منوال توان یافت و اگر تلخ باشد، همچنان.

● ( تذکره الاولیاء  ، ص ۲٣۶) : فریدالدین عطار نیشابوری این سخن را به عارف عالیقدر ابو علی شقیق بلخی نسبت می دهد که چون قصد کعبه کرد و به بغداد رسید، هارون ارشید او را بخواند و گفت : مرا پندی ده !  شقیق ضمن مواعظ حکیمانه گفت : تو چشمه ای و عمال جوی ها.  اگر چشمه روشن بود، تیرگی جوی ها زیان ندارد، اما اگر چشمه تاریک بود، به روشنی جوی هیچ امید نبود. در هر صورت این سخن از هرکس و هر کشوری باشد، ابتدا به زبان عرب در آمده و ار آن جا به زبان فارسی منتقل گردیده است. ولی به مصداق " الفضل للمتقدم "  باید ریشه ی عبارت بالا را از گفتار افلاطون دانست که بعد ها متاخران آن را به صور و اشکال مختلف در آورده اند.

 ۲ –  آب پاکی روی دست کسی ریختن   ( هرگاه کسی با امید موفقیت مدت ها کوشش و فعالیت کند ولی با صراحت به او پاسخ منفی بدهند و دست رد بر سینه اش بگذارند، برای بیان حالش  از این عبارت استفاده می کنند . در این جا مطلب بر سر آب پاک است که باید دید چه نوع آب است که تکلیف را یکسره می کند ).  

در دین اسلام فصل مخصوصی برای طهارت و پاکیزگی آمده است. علت این امر عدم رعایت اعراب به موضوع نظافت و بهداشت بوده است. دین اسلام عامل نظافت و پاکیزگی را از عوامل اساسی ایمان تلقی کرده و عوامل ناپاکی را در اصطلاح فقهی نجاسات  و عواملی را که پاک کننده ی نجاسات است مطهرات می نامد که عبارتند از : آب، زمین، آفتاب و استحاله ( مانند چوب نجسی که بسوزد). در میان این مطهرات، موثر ترین آن ها آب است، اما در فقه اسلام آمده است که اشیاء نجس با یک بار شستن پاک نمی شود. در این فقه موضع مشکوک و ناپاک را بسته به نوع و کیفیت نجاسات باید از٣ تا ۷  بار شست تا طهارت شرعی انجام شود. به آن آب آخرین که نجاست و ناپاکی را به کلی از بین می برد، در اصطلاح شرع اسلام آب پاک می گویند، زیرا هنگامی ریخته می شود که موضع مشکوک دیگر کاملا پاک و پاکیزه شده است. همان گونه که در اصطلاح شرع اسلام این آب آخرین ( یعنی آب پاک ) است که چیز ناپاک را به کلی پاک می کند، مردم نیز در عرف خود، آن حرف آخری  را  که امید کسی را به کلی از میان ببرد و موجب گردد که وی دیگر دنبال حرف یا کاری را نگیرد، به آب پاک تشبیه می کنند و عبارت آب پاکی روی دست کسی ریختن را به معنای ناامید ساختن قطعی کسی به کار می برند.  

 ٣ – آب زیر کاه   (این اصطلاح در باره ی کسی به کار می رود که در لباس دوستی و خیر خواهی برای دستیابی به اهداف خود، دیگران را فریب می دهد و به آنان خیانت می کند. )  

در گذشته یکی از ترفندهای جنگی آن بود که در مسیر حرکت دشمن که از میان مزارع  و کشتزارها می گذشت باتلاق هایی پر از آب حفر کنند و روی آن را زیبا و طبیعی با کاه و علف بپوشانند تا دشمن هنگام عبور از این مناطق در آن ها افتاده و غرق شود. بدین ترتیب پیشتازان سپاه دشمن و سوارکاران آن ها در این باتلاق های سرپوشیده  فرو می رفتند و با کند شدن پیشروی آنان این فرصت برای مدافعان آن منطقه فراهم می آمد تا سپاه خود را آماده و تجهیز نمایند. این حیله ی جنگی در مبارزات مردم ویتنام علیه امریکائیان نیز به کار گرفته شده است و ویت کنگ ها در درون جنگل ها کودال های کوچک یا  بزرگی حفر و پر از آب می گردند و سر نیزه و سیخ های بلند دیگری را نیز در آن ها قرار می دادند و روی آن ها را با کاه و برگ و علف می پوشاندند و سربازان امریکایی که از آب زیر کاه خبر نداشتند هنگام پیشروی در این گودال های پر از آب و سرنیزه  می افتادند و با فرو رفتن سرنیزه ها در بدنشان و غرق شدن در آب با مرگ هولناکی از میان می رفتند.  

۴ – آبشان از یک جوی نمی گذرد   ( هرگاه میان دو یا چند تن در انجام کاری توافق و سازگاری وجود نداشته باشد از این عبارت برای نشان دادن رابطه ی آنان استفاده می شود .)  

در گذشته که از لوله کشی آب خبری نبود، اهالی شهرها و روستا ها برای تامین آب مورد نیاز خود،  از آب رودخانه ها، نهرها و یا آب چشمه و قنات  که اغلب در جوی های سرباز جاری بود، استفاده می کردند. مردم در اول هر هفته و یا ماه (بسته به کمی یا زیادی آب ) حوض ها و آب انبارهای خود را پر می کردند و از آن برای نوشیدن و شستشو و نظافت استفاده می کردند. گرفتن آب از جوی ها بیشتر در شب انجام می گرفت، زیرا در شب دیگر کسی ظروف کثیف یا لباس های چرک خود را کنار جوی نمی شست و آب جوی تقریبا دست نخورده بود. در هنگامی که نوبت آب می شد و آب در جوی ها راه می افتاد هر کس کوشش می کرد پیش از آن که جریان آب قطع شود زودتر آب خود را بگیرد و  این عجله و شتاب زدگی و عدم رعایت نوبت و حق تقدم دیگران موجب می شد که در این شب ها چنان غوغا و قشقرقی در محلات به راه بیفتد که دیگر کسی نمی توانست تا صبح بخوابد. در روستاها که موضوع آب گیری و آب یاری مزارع جنبه حیاتی داشت این وضعیت بسیار شدیدتر بود و کشاورزان هنگام آب گیری گاه با داس و بیل و چوب به جان یکدیگر می افتادند و یکدیگر را زخمی و حتا به قتل می رساندند. بنا براین و برای جلوگیری از پیش آمدن چنین مشاجراتی  بود که هر کس کوشش می کرد آب مورد نیاز خود را از جویی برندارد که آنانی که با او مشاجره دارند از آن بر می دارند و از این رو است که اکنون ضرب المثل " آبشان از یک جوی نمی گذرد " را در مورد کسانی به کار می برند که بر سر موضوعی با یکدیگر نمی سازند و با هم مشاجره دارند.  

۵ – آتش بیار معرکه   ( این اصطلاح را برای کسی به کار می برند که در ماهیت و اصل دعوا و مشاجره ی میان چند تن شرکت ندارد، اما کارش تشدید این دعوا و مشاجره و گرم نگاهداشتن آتش اختلاف در میان آنان است )  

در گذشته که موسیقی گسترش چندانی نداشت، ضرب و دف از ابزار اصلی مطربان به شمار می رفت. آنان این ابزار را زیر بغل می گرفتند و همه جا همراه می بردند. گروه مطربان اغلب تشکیل می شد از یک کمانچه کش، نی زن، ضرب گیر، دف زن، خواننده و رقاصه. یک نفر دیگر هم که اصلا از کار مطربی سررشته ای نداشت همیشه همراه این گروه بود که وظیفه ی خاصی بر عهده داشت. این شخص را " دایره نم کن " یا " آتش بیار " می نامیدند. دو ساز ضرب و دف از چوب وپوست تشکیل شده است. پوست این دو ساز در بهار و تابستان خشک و منقبض و در پائیز و زمستان  که موسم باران و رطوبت است مرطوب و منبسط می گردد. در بهار و تابستان لازم است که این پوست هر چند ساعت یک بار مرطوب و تازه گردد تا صدای آن به علت خشکی و انقباض تغییر نکند. این وظیفه در این فصول به عهده ی دایره نم کن بود که ظرف آبی جلوی خود قرار می داد و ضرب و دف را نم می داد و تازه نگاه می داشت. در پائیز و زمستان همین شخص که حالا  آتش بیار نامیده می شد پوست های مرطوب شده را روی منقل آتش می گرفت و با حرارت دادن خشک می کرد. این شخص که از موسیقی چیزی نمی دانست  نه می توانست ساز و ضرب و دف بزند و نه به آواز و خوانندگی آشنایی داشت، اما وجودش به قدری موثر بود که اگر دست از کار می کشید دستگاه طرب می خوابید و بساط معرکه و  شادی مردم برچیده می شد. و چون  افراد سخن چین و فتنه انگیز که در اصل مشاجرات شرکت ندارند، با بدگویی کردن  و ایجاد شبه آتش اختلافات را دامن می زنند آن ها را  به آتش بیار معرکه تشبیه می کنند از سوی دیگر دستگاه موسیقی و طرب در گذشته از نظر مذهبی بیشتر از امروز مورد بی اعتنایی بود و گناه اصلی وجود آن را آتش بیار می دانستند و بر این باور بودند که اگر او ضرب و دف را آماده نکند دستگاه موسیقی  و عیش نیز خود به خود از کار می افتد و موجب انحراف اخلاقی نمی گردد.  

۶ – آفتابی شدن   ( این اصطلاح را برای کسی به کار می برند که پس از مدتی  دراز از محل خود خارج شده و خود را نشان دهد )  

خشکی و کم آبی و نیز وضعیت کوهستانی و شیب مناسب اغلب اراضی فلات ایران موجب آن گردید که ایرانیان از دست کم ده سده پیش از میلاد مسیح  با حفر قنات ها و استفاده از آب های زیر زمینی بخش بزرگی از بیابان های بی آب و علف کشور را به مزارع و باغات سرسبز و خرم مبدل سازند. پادشاهان هخامنشی ، اشکانی و ساسانی مردم را به کشاورزی و آباد کردن اراضی تشویق فراوان می کردند و فن قنات کنی را در سراسر  کشورهایی که فتح می کردند نیز رایج می ساختند. این فن امروز  از عجایب آن روزگار به شمار می آید و یکی از کارشناسان این فن  در این باره می نویسد : « علم هیدرولوژی در جستجوی پدر خود بود که ناگهان جد بزرگ خود را در ایران یافت » ( مجله ی یغما، شماره ی ٣۲۰ ، دکتر پرویز ناتل خانلری).   پس از آن که قنات را برای بهره برداری آماده می کردند برای آزمایش ِ جریان آب در آن، در مبدا آن، یعنی در چاه مادر، مقداری کاه روی آب می ریختند و با دیدن این کاه ها در مظهر قنات، یعنی در محل خروج آب از قنات، میزان سرعت آب و حسن جریان آب را می سنجیدند. واژه ی " کاریز "  نیز که در واقع " کاه ریز " است از همین جا آمده  است. در آن هنگام  که آب قنات به مظهر قنات می رسید و از زمین خارج می شد می گفتند که آب آفتابی شده است، یعنی از تاریکی خارج شده و به آفتاب و روشنایی رسیده است.  این عبارت اکنون مجازا برای کسانی که پس از مدت ها از انزوا خارج شده و خود را نشان می دهند به کار می رود.  

 ۷ – از بیخ عرب شدن   ( این اصطلاح برای کسی به کار می رود که با وجود مدارک فراوان  با کمال بی پروایی دست از انکار واضحات بر نمی دارد . )  

پیش از ظهور اسلام زبان رسمی در ایران زبان پهلوی ساسانی بود که به گویش های گوناگون به آن سخن می گفتند. حمله و تسلط تازیان بر ایران در کنار عرضه ی  دین اسلام به ایرانیان،  اساس قومیت و ملیت ایران را متزلزل ساخت و فرهنگ و ادب کشور ما را به شکلی ناموزون در آورد. خط در ایران عربی گردید و زبان عربی در بسیاری نقاط جای زبان پهلوی و شاخه های گوناگون آن را گرفت. با این حال نتوانست زبان و فرهنگ ملی و قومی ایرانیان را ریشه کن کند . با همت و پایمردی دانشمندان و  بزرگان میهن پرستی چون فردوسی که در نوشتن صدها کتاب نظم و نثر پارسی،  زبان دری را که شاخه ای از زبان پهلوی است به جای زبان تازی به کار بردند، شیرازه ی فرهنگ و ملیت ایران  از تند باد حوادث مصون ماند. حکومت های  طاهریان ، صفاریان و سامانیان در خراسان، اگر چه در تجدید استقلال ایران کوشش بسیار کردند و در احیای آداب و رسوم ایرانی تلاش نمودند، لیکن چون در عصر آنان استقلال و تمامیت ایران هنوز نضج لازم را نگرفته بود، ناگزیر بودند که به ظاهر در حفظ و نگهداری رابطه ی دوستی  و سیاسی خود با دربار خلفای عباسی اظهار علاقه کنند تا نهال نورس استقلال کشور که پس از نزدیک به دو سده تسلط بیگانه دوباره جوانه زده بود، با تند روی ها ی بی مورد و احساسات دور از عقل و منطق به کلی ریشه کن نشود. از این رو در دوره ی حکومت این سلسله های ایرانی، در خراسان زبان و خط عربی  در امور دیوانی و حکومتی جایگزین خط و زبان فارسی گردید و بسیاری از بزرگان ادب خراسان نیز زبان عربی را آموختند و به کار بردند. اما اهالی خراسان که به فرهنگ و ادب پارسی علاقه و دل بستگی فراوان  داشتند درباره ی هر ایرانی  که عربی می نوشت و با به عربی سخن می گفت به کنایه می گفتند که « از بیخ عرب شده است » ، یعنی عرق و حمیت ایرانی و ایرانی نژاد بودن خود را که مثل روز، روشن و آشکار  است انکار می کند و یکسره عرب شده است. در واقع چون ایرانیان در آن هنگام نفوذ بیگانگان را نمی پذیرفتند و در عین حال نیز توانایی مبارزه و مخالفت آشکار با حاکمان عرب را نداشتند، حس ملیت خواهی و میهن پرستی خود را در عبارت هایی مانند  " از بیخ عرب شده " به رخ مجذوبان و مرعوبان عرب می کشیدند. این اصطلاح اگر چه امروز دیگر مصداقی ندارد، همچنان در مورد انکار بدیهیات به کار برده می شود.  

 ۸ – انگار از دماغ فیل افتاده !   ( این اصطلاح در باره ی کسی به کار برده می شود که خود را منحصر به فرد و مورد احتیاج دانسته و بسیار از خود راضی است.)  

گذشتگان بر این باور بودند که سه حیوان، یعنی موش، گربه و خوک پیش از طوفان نوح وجود نداشته اند و تنها بر حسب ضرورت در کشتی نوح پدید آمده اند که داستان آن در روضه الصفا ( جلد اول، ص ۶۴ )   و مجمل التواریخ و القصص ( ص ١۸۵ ) چون این  آمده است : در طی مدت شش ماه که کشتی نوح چون پر کاهی بر روی امواج خروشان دریا در حرکت بود سطح و هوای کشتی از سرگین و پلیدی مردم و فضولات حیواناتی که در کشتی بودند بسیار ملوث و متعفن شد . ساکنان کشتی که دیگر به ستوه آمده بودند نزد نوح رفتند و نزد او شکوه و گلایه کردند. پس از مناجات نوح بر درگاه خداوند، امر آمد که نوح بر پشت فیل دست فرود آورد. چون نوح به این فرمان عمل نمود، خوکی از بینی فیل بیرون افتاد  و همه ی پلیدی ها را خوردن گرفت و سفینه پاک گشت. آورده اند که ابلیس نیز دستی بر پشت خوک زده و از بینی خوک موشی بیرون آمد که در کشتی خرابی بسیار می کرد و نزدیک بود که کشتی را سوراخ کند. این بار نیز خداوند فرمان داد تا نوح دستی بر روی شیر بکشد که  با این کار، شیر عطسه ای زده و گربه ای از بینی او بیرون آمد و زحمت موش را مرتفع ساخت.  

۹ – از کوره در رفتن   ( این اصطلاح در باره کسانی به کار می رود که ناگهان و به سختی خشمگین شده و با حالتی غیر عادی و ناهنجار رفتار می کنند )  

این عبارت از اصطلاحات رایج در میان آهنگران است. در کوره ی  آهنگری که برای جدا کردن آهن از سنگ آهن و یا گداختن آهن ( برای ساختن ابزار و آلات گوناگون ) روشن می شود، لازم است که درجه ی حرارت آرام آرام بالا برود تا آهن سرد به تدریج گرم و گداخته و مذاب شود، زیرا آهن این خاصیت را دارد که اگر  ناگهان در حرارت شدید قرار بگیرد سخت گداخته شده و سپس با صداهای مهیبی منفجر  و  به بیرون کوره پرتاب می شود، یعنی " از کوره در می رود ". از این رو برای  توصیف رفتار غیر طبیعی افراد خشمگین و از کوره ی اعتدال خارج شده  که با  از کوره در رفتن آهن ِ ناگهان گداخته شده تشابه دارد، از این اصطلاح آهنگری استفاده می شود .  

١۰ – از کیسه ی خلیفه بخشیدن   ( هرگاه کسی گشادبازی کنند و از مال و دارایی دیگری بذل و بخشش نماید، این اصطلاح را در باره ی او به کار می برند )  

خلیفه ی مورد نظر در این اصطلاح کسی نیست جز خلیفه هارون الرشید و آن که از کیسه ی وی بذل و بخشش نموده است وزیر ایرانی او جعفر برمکی می باشد. پیرامون رویداد مربوط به این اصطلاح در کنب " داستان های امثال " تالیف مرتضویان، " از عرب تا دیالمه " و " تاریخ تمدن اسلام " نوشته ی جرجی زیدان داستانی آمده است که کوتاه شده ی آن چون این  است : عبدالملک بن صالح از امیران و بزرگان خاندان بنی عباس بود که مردی فاضل و دانشمند و پرهیزکار بود. وی پیش از به خلافت رسیدن هارون الرشید به فرمان هادی، خلیفه ی وقت، حکومت موصل را در اختیار داشت، ولی پس از دو سال، در زمان خلافت هارون الرشید بر اثر بدگویی مخالفان از حکومت بر کنار و در بغداد منزوی و خانه نشین شده بود. وی چون دستی گشاده داشت پس از چندی مقروض گردید. ولی عزت نفس مانع از آن بود که وی از هر مقامی درخواست کمک نماید. از سوی دیگر چون از بلند طبعی و سخاوتمندی جعفر برمکی، وزیر مقتدر هارون الرشید آگاهی داشت و می دانست که جعفر مردی فصیح و دانشمند است و قدر فضلا را به تر می داند نیمه شبی که بغداد و بغدادیان در خواب بودند با چهره ی بسته و ناشناس راه خانه ی جعفر برمکی را در پیش گرفت و اجازه ی دخول خواست. اتفاقا در آن شب جعفر برمکی با جمعی از خواص و محارم خود بزم شرابی ترتیب داده بود. هنگامی که پیشخدمت مخصوص سر در گوش جعفر کرد و گفت : عبدالملک بر در سرای است و اجازه ی حضور می طلبد. جعفر وی را دوست صمیمی خود عیدالملک که اغلب اوقات خود را در مصاحبت وی می گذراند، پنداشته و اجازه دخول داد. هنگامی که عبدالملک صالح وارد شد و جعفر برمکی او را دید، چنان منقلب شد که از جای خود جهید و بر پا ایستاد. می گساران باده بریختند و گل عذاران به پشت پرده گریختند، رامشگران نیز دست از چنگ و رباب برداشتند و پا به فرار گذاشتند. عبدالملک چون پریشان حالی جعفر بدید با کمال خوشرویی در کنار بزم نشست و فرمان داد تا مغنیان بنوازند و ساقیان جام شراب را در گردش آورند. جعفر چون آن همه بزرگمردی از عبدالملک صالح دید بیش از پیش شرمنده گردیده و پس از ساعتی اشاره کرد تا بساط شراب را برچیدند و همه ی حضار را مرخص نمود. سپس بر دست و پای عبدالملک بوسه زد و گفت : از این که بر من منت نهادی و بزرگواری کردی بی نهایت شرمنده و سپاسگزارم . اکنون در اختیار تو هستم. هر چه بفرمایی به جان خریدارم. عبدالملک پس از شرح مقدمه ای حال خود باز گفت و از جعفر برمکی درخواست یاری و استمداد نمود. جعفر بی درنگ و با گشاده رویی این درخواست و چند درخواست دیگر عبدالملک را برآورده نمود و صبح آن شب عبدالملک در حالی که قلبش مالامال از شادی و سرور بود خانه ی جعفر را ترک گفت. بامدادان جعفر برمکی همچون هر روز به داراخلافه رفت و به حضور هارون الرشید بار یافت. خلیفه با کنجکاوی نظری به جعفر انداخت و گفت : پیداست که امروز خبر مهمی داری. جعفر گفت : آری امیرالمومنین، شب گذشته عموی بزرگوارت عبدالملک صالح به خانه ی من آمد و تا صبح با یکدیگر گفتگو کردیم. هارون الرشید که نسبت به عبدالملک بی مهر بود با غضب گفت : این پیر سالخورده هنوز از ما دست بردار نیست. قطعا توقع نابجایی داشته است. جعفر با خونسردی پاسخ داد : اگر ماجرای شب گذشته را به عرض برسانم امیرالمومنین خود به گذشت و بزرگواری این مرد شریف و دانشمند اذعان خواهند کرد. آن گاه داستان بزم و شراب و حضور غیر مترقب عبدالملک و سایر رویداد ها را مفصلا شرح داد. خلیفه با شنیدن سخنان جعفر بسیار تحت تاثیر قرار گرفت و گفت : از عمویم بعید بنظر می رسید که تا این اندازه جوانمردی نشان دهد. از مردانگی و بزرگواری او خوشم آمد و آن چه کینه از وی در دل داشتم یکسره زائل گردید. جعفر برمکی چون خلیفه را بر سر نشاط دید به سخنانش ادامه داد و گفت : ضمن گفتگو معلوم شد که پیرمرد در این اواخر مبلغ قابل توجهی مقروض شده است که دستور دادم قرض هایش را بپردازند. هارون الرشید به شوخی گفت : قطعا از کیسه ی خودت ! جعفر با لبخند گفت : « از کیسه ی خلیفه بخشیدم ». چه عبدالملک در واقع عموی خلیفه است و حق نبود از بنده چون این  جسارتی سر بزند. هارون الرشید که جعفر برمکی را چون جان دوست می داشت چیزی نگفت و با تقاضایش موافقت کرد. جعفر دوباره سر برداشت و گفت : چون عبدالملک دستی گشاده دارد و مخارج زندگی اش زیاد است مبلغی هم برای تامین آینده ی وی حواله کردم.  هارون الرشید به شوخی گفت :  این مبلغ را حتما از کیسه ی شخصی بخشیدی . جعفر پاسخ داد : چون از اعتماد کامل برخوردار هستم « از کیسه ی خلیفه بخشیدم». هارون الرشید لبخندی زد و گفت : این را هم قبول دارم ، به شرط آن که دیگر گشادبازی نکرده باشی. جعفر گفت : امیرالمومنین به تر می دانند که عبدالملک آفتاب لب بام است و دیر یا زود افول می کند. آرزو داشت که واپسین سال های عمر خود را در جوار مرقد حضرت رسول بگذراند. وجدانم گواهی نداد که این خواهش دل رنجور را تحقق نبخشم. لذا فرمان حکومت و ولایت مدینه را به نام  او صادر کردم. هارون به خود آمد و گفت : راست گفتی، عبدالملک شایستگی این مقام را دارد و صلاح است حکومت طائف را نیز به آن اضافه کنی. جعفر پس از قدری تامل ادامه داد : ضمنا از حسن نیت و اعتماد خلیفه نسبت به خود استفاده کرده، آخرین آرزوی عبدالملک را نیز وعده ی قبول دادم. هارون گفت : با این ترتیب و تمهیدی که شروع کردی، قطعا آخرین آرزوی او را هم از کیسه ی خلیفه بخشیدی ! ؟ جعفر برمکی رندانه پاسخ داد : اتفاقا بخشش در این مورد به خصوص جز از کیسه ی خلیفه عملی نبود، زیرا عبدالملک آرزو دارد فرزندش صالح به افتخار دامادی خلیفه امیرالمومنین نائل آید. من هم با استفاده از اعتماد و بزرگواری خلیفه این وصلت فرخنده را به او تبریک گفتم و حکومت مصر را نیز برای فرزندش، یعنی داماد آینده ی خلیفه، در نظر گرفتم. هارون گفت : ای جعفر، تو نزد من به قدری عزیز و گرامی هستی که آن چه از جانب من تقبل و تعهد کردی همه را یکسره قبول دارم. برو از هم اکنون ترتیب کارهای عبدالملک را بده و او را به سوی مدینه گسیل دار.  

١١ – الکی   ( کارهای بدون مطالعه و نقشه و نیز رفتار غیر حقیقی و به طور کلی هر چه را که واقعیت ندارد، بی هدف و یا بی دوام باشد الکی می نامند. )  

این اصطلاح مترادف با  " کشکی "  است و برای  نام گذاری آن دو علت را ذکر کرده اند.

● در گذشته که هنوز الک سیمی معمول نبود، پارچه های بسیار نازک پنبه ای را مانند الک سیمی به چوب وصل می کردند و آرد و سایر چیزهای نرم را برای بیختن از آن عبور می دادند. عبدالله مستوفی در کتاب شرح زندگانی من ( جلد سوم، ص ۲۷٣ ) چنین می نویسد : «  این پارچه های پنبه ای دوام و قوامی نداشت، به همین مناسبت پارچه های نازک و بی دوام را الکی می گفتند ( یعنی فقط به درد الک ساختن می خورد). کم کم این معنی مجازی را منبسط کرده و امروز دیگر این توصیف را به کلیه ی چیزهای بی دوام و بی ثبات و بی ترتیب  و بی موقع و حتی اخبار بی اصل هم می دهند. »

● در مقاله ی آقای علینقی بهروزی در مجله ی هنر و مردم ( شماره ی ١۰١ ، ص ۵۲ ) در باره وجه تسمیه ی واژه ی الکی چنین آمده است : « معنی و مفهوم کلمه ی الکی بیش تر سخن یا عمل نسنجیده و بدون فکر قبلی و هدف مشخص است و این شاید از معنی دیگر کلمه ی الک گرفته شده باشد، زیرا چون آن که می دانیم، لفظ الک علاوه بر معنی آردبیز ( لغتنامه ی دهخدا )، معنی یکی از قطعات چوبی را که در بازی  " الک دولک " به کار می رود نیز می دهد. در این بازی چوب بزرگ تر را دولک و چوب کوچک تر را الک می گویند. رسم بازی چنان است که الک را به هوا انداخته و سپس با دولک می زنند تا به فاصله ای دور برود. زننده در هنگام زدن، مقصد و هدف معینی ندارد. مقصود او فقط زدن است و محل و هدف افتادن روشن نیست. بنابراین می توان تصور کرد که اصطلاح الکی از این بازی گرفته شده باشد، یعنی همان طور که در بازی الک دولک هنگام زدن هدف مشخصی را در نظر نمی گیرند و بدون تفکر می زنند، کارهای الکی نیز بدون تفکر و بی هدف انجام می شود. »  

١۲ – با آب حمام دوست گرفتن   ( این اصطلاح را برای کسانی به کار می برند که به سادگی و تنها با زبان خوش و اخلاق خوب دوستی دیگران را به خود جلب می کنند )  

در گذشته در همه ی شهر ها و روستاهای ایران حمام عمومی وجود داشت و از پیش از طلوع آفتاب تا ساعت هشت در اختیار مردان و از آن به بعد که مردان به سر کار می رفتند  تا چند ساعتی از بعد از ظهر در اختیار زنان قرار داشت. در این حمام ها که دارای خزینه بودند آدابی مرسوم بود که انجام برخی از آن ها جنبه ی ضرب المثل پیدا کرده است. یکی از این  آداب این بود که هر کس وارد حمام می شد برای اظهار ادب نسبت به بزرگ تر ها که در صحن حمام  نشسته و مشغول کیسه کشی و صابون زدن بودند، فورا یک سطل آب گرم از خزینه ی حمام بر می داشت و بر سر آن بزرگ تر می ریخت و این کار را به ترتیب تقدم برای یکایک بزرگ تران تکرار می کرد. از آداب دیگر این بود که اگر تازه واردی یکی از آشنایان و بستگان بزرگ تر خود را در صحن حمام می دید فورا به خدمتش می رفت و برای اظهار ادب و احترام او را مشتمال می داد و یا به اصرار لیف صابون را از دستش می گرفت و پشتش را صابون می زد. سنت دیگر این بود که هر کس وارد خزینه می شد به همه ی کسانی که در خزینه مشغول شست و شو بودند سلام همگانی می داد و در همان پله ی اول خزینه، دو دست را زیر آب کرده و کفی از آب خزینه بر می داشت و به دیگران تعارف می کرد. یعنی با آن آب مفت و مجانی به آشنا و بیگانه اظهار محبت می کرد و چه بسا که از این رهگذر پایه ی دوستی و صمیمیتی با افراد بیگانه در حمام گذاشته می شد. از این رو بود که مردم درباره ی کسی که همیشه تنها با رفتار خوب و محترمانه و بدون خرج و  زحمت دوست پیدا می کرد این اصطلاح را به کار می بردند و می گفتند : فلانی با آب حمام دوست می گیرد.  

١٣ – باج ندادن به شغال   ( این اصطلاح را درباره ی کسانی به کار می برند که زیر بار تهدید شخص قدرتمند و خطرناکی  نمی روند و حاضر به دادن باج و رشوه به وی نمی گردند )  

نخست باید دانست که در این اصطلاح واژه ی " شغال "  نادرست و درست آن " شغاد "  می باشد  که به داستان تاریخی " رستم و شغاد " مربوط می گردد که شرح آن در شاهنامه ی فردوسی به تفصیل آمده است و  ما در این جا کوتاه شده ی آن را برای آشنایی خوانندگان ارجمند با این اصطلاح،  بازگویی می کنیم : زال پدر رستم پس از آن که کنیزکی ماهرو را به همسری خود برگزید از وی صاحب پسری گردید که او را " شغاد "  نامیدند. ستاره شناسان درباره ی این پسر فال بد زدند و به زال گفتند که هنگامی که وی بزرگ گردد ریشه ی خاندان تو را بر می کند و همه ی اهالی  این سرزمین علیه او به خروش در می آیند. هنگامی که شغاد  به سن نوجوانی رسید، زال او را برای فراگیری امور کشورداری نزد شاه کابل فرستاد. شاه کابل دختر خود را به وی داد و از چیزی برای او دریغ نکرد. در آن زمان باج و خراج کشور کابل به رستم دستان، برادر شغاد، داده می شد و اکنون که شغاد به دامادی شاه کابل در آمده بود از برادرش رستم انتظار داشت که از شاه کابل باج و خراج نگیرد و اهالی کابل "  به شغاد باج بدهند " . اهالی کابل چون این خبررا شنیدند از بیم رستم و نیز چون شغاد را مردی لایق و کافی نمی دانستند همه جا در کوی و برزن به یکدیگر می گفتند تا وقتی که رستم زنده است ما " به شغاد باج نمی دهیم " . به هنگام باج ستانی نیز  عمال رستم به کابل آمدند و باج و خراج مقرر را گرفته و به سیستان باز گشتند. شغاد از این بی اعتنایی رستم بی نهایت متاثر شد وپنهانی با پدر زنش، شاه کابل، همداستان شد تا به تدبیری رستم را کشته و از میان بردارند. آنان نقشه را چنین کشیدند که در مراسم بزمی شاه کابل به شغاد و خانواده ی او بی احترامی کند و شغاد برای شکایت از او نزد رستم برود تا او را برای حمله به کابل برانگیزد. در این میان شاه کابل باید بر سر راه سپاه رستم چاه های بسیاری حفر کند و آنها را با نیزه های تیزی پر نماید تا سپاهیان رستم  در آن ها افتاده و نابود گردند. پس از آن شغاد به زابلستان رفت و شرح اهانت های شاه کابل را به رستم و زال داد، رستم بسیار برآشفت و قصد حمله به کابل را نمود. اما  کمی بعد که شغاد بزرگی سپاه رستم را دید ترسید که سپاه شاه کابل شکست خورده و نقشه ی آنان با شکست روبرو شود. از این رو نقشه ی دیگری کشیده و  به رستم آگاهی داد که شاه کابل از کرده ی خود پشیمان شده و از رستم دعوت می کند تا به کابل بیاید تا بتواند شخصا از او پوزش بطلبد.  رستم این سخن را باور کرد و تصمیم گرفت با تنها صد سوار روانه ی کابل شود. شاه کابل که از طریق پیکی که شغاد فرستاده بود از نقشه آگاه شده بود به استقبال رستم آمده و بر خاک پای او بوسه زد و از کار خود پوزش طلبید. رستم  وی رابخشید و در خارج از کابل اردو زد و چند روزی به تفریح و  شکار در آنجا پرداخت. در یکی از روزها شغاد و شاه کابل طبق نقشه ای بر سر راه رستم در شکارگاه چاهی قراردادند که پر از تیر ها و نیزه های بلند بود و رستم را به آن جا کشاندند. رخش ، اسب رستم، در این چاه افتاده و رستم با فرو رفتن تیرها و نیزه ها در بدنش کشته می شود. یکی از همراهان رستم که از مهلکه جان سالم به در می برد خود را به سیستان می رساند و ماجرا را شرح می دهد. فرامرز پس از آوردن جسد رستم و لاشه ی رخش به زابلستان  با سپاه بزرگی به کابل باز می گردد و پس از شکست شاه کابل او را در همان چاه سرنگون می کند و خویشاوندان شاه و از جمله شغاد را نیز به آتش می سوزاند.  

١۴ –  باج سبیل   ( هر گاه کسی با زور و قلدری پول یا چیزی از کسی بگیرد در اصطلاح عمومی به آن باج سبیل می گویند. امروزه که دوران زور و قلدری به معنی گذشته سپری شده است، این اصطلاح را  بیش تر در مورد اخاذی و رشوه گیری به کار می برند. )   ریش و سبیل در دوران های گوناگون تاریخ ایران دارای قدر و ارزش گوناکون بوده است. ماد ها دارای ریش و موی بلند  بوده اند که موجب زحمت و دردسر آنان نیز می شده است، زیرا یونانی ها که ریش خود را می تراشیدند در جنگ های تن به تن ریش بلند سربازان ایرانی را به دست می گرفتند و با ضربات خنجر آنان را از پای در می آوردند. در عهد اشکانیان موی بلند و ریش انبوه جنگجویان ایرانی و فریادهای هول انگیز آنان به هنگام جنگ در سپاه دشمن رعب و وحشت ایجاد می کرد. در عهد ساسانیان ریش به قدر سبیل اعتبار و رونق نداشته است و ایرانیان دارای سبیل های بلند بوده و ریش خود را به کلی می تراشیدند. در صدر اسلام و پس از آن تا حمله ی مغول و تیمور، سبیل از رونق افتاد و ریش های بلند قدر و اعتبار یافت. در عصر مغول دوباره ریش بی اعتبار شد و " سبیل چنگیزی "  رونق یافت. در عصر صفوی  تا پادشاهی شاه عباس ، بار دیگر ریش بلند و انبوه مورد توجه قرار گرفت. در آن روزگاران ریش و سبیل برای مردان و گیسوان بلند برای زنان ایرانی تا آن اندازه مایه ی زیبایی و افتخار بود که چون می خواستند گناهکاری را شدیدا مجازات کنند اگر مرد بود ریشش را می تراشیدند و اگر زن بود گیسویش را می بریدند. شاه عباس صفوی با گذاشتن ریش مردان سخت مخالف بود و خود او در تصاویرش با سبیل بلند و افراشته دیده می شود. در زمان او ریش های بلند ترکان را " جاروی خانه "  می نامیدند ( سیاحت نامه ی شاردن، جلد ۴ ، ص ۲١۶ ). عشق و علاقه ی شاه عباس به سبیل گذاشتن تا حدی بود که : « شاه عباس سبیل را آرایش صورت مرد می شمرد و بر حسب بلندی و کوتاهی آن بیش تر و کم تر حقوق می پرداخت. ( سیاحت نامه ی شاردن، همان جا ). حکام ولایات و فرماندهان نظامی نیز ناگزیر از پیروی بودند و به دارندگان سبیل " شاه عباسی " و " افراشته ای "  که مورد توجه شاه عباس بود به فراخور کیفیت و تناسب سبیل، حقوق و مزایای بیش تر می دادند که به " باج سبیل " تعبیر می گردید. و چون این سبیل داران، یعنی حکام و فرماندهان وقت، به آنچه که بابت سبیل خود دریافت می کردند قانع نبودند، از کدخدایان و روستائیان نیز به زور و اجبار، پول و جنس و اسب و آذوقه می گرفتند که اهالی این اضافه در آمد را نیز باج سبیل نام نهاده بودند.  

١۵ – باد آورده را باد می برد   ( مردم بر این باور هستند که مال و ثروتی که بدون رنج و زحمت به دست آید دستخوش باد حوادث شده و خود به خود از دست می رود. )  

خسرو پرویز که عامل اصلی منقرص شدن سلسله ی ساسانی و شکست ایرانیان در زمان یزدگرد سوم در برابر تازیان بود، عاشق بی قرار زن و زر و دوست دار خواسته و تجمل و خوش گذرانی بود و در دوره ی سلطنت خود  به گفته ی صاحب کتاب " حبیب السیر "  تعداد صد گنج و به عقیده ی دیگر تاریخ نویسان هفت گنج تدارک دید که به " هفت خم خسروی "  شهرت دارد و فردوسی نیز در شاهنامه از آن یاد می کند. یکی از این گنج های هفتگانه ی خسرو پرویز " گنج باد آورده " نام داشته است و درباره آن در کتاب " ایران در زمان ساسانیان " ( نوشته ی آرتور کریستن سن، مترجم : رشید یاسمی،  ص ۴۸۶ )  چون این آمده است : « هنگامی که ایرانیان شهر اسکندریه در کشور مصر را محاصره کردند، رومیان در صدد نجات دادن ثروت شهر برآمدند و آن را در چند کشتی نهادند، اما بادی مخالف وزید و کشتی ها را به جانب ایرانیان راند. این مال را به تیسفون فرستادند و به " گنج باد آورده " موسوم شد. ». این گنج باد آورده دو بار از خزانه ی خسرو پرویز به سرقت رفت و یک بار هم در سال ۶۲۸ میلادی بود که " هرقل "  تیسفون را غارت کرد که  اتفاقا همه از این گنج باد آورده بوده است. ( حماسه ی کویر ، دکتر باستانی پاریزی، ص ۴۹۹ )  و از آن تاریخ،  عبارت " باد آورده را باد برد " به ضرب المثل تبدیل گردیده است.  

١۶ – بادنجان دور قاب چیدن   ( افراد متملق و چاپلوس را به این نام و نشان می خوانند و به این وسیله از آنان و رفتار خفت آمیزشان به زشتی یاد می کنند.)   در دوران ناصرالدین شاه،  بزرگان و رجال سیاسی برای نشان دادن مراتب اخلاص و چاکری خود به پادشاه، به آشپزخانه ی شاهنشاهی می رفتند و  یا چهار زانو بر زمین می نشستند و مانند خدمه های آشپزخانه بادنجان ها را پوست می کندند، یا آن که بادنجان ها را پس از پخته شدن در دور و اطراف قاب های آش و خورش می چیدند. شادروان عبدالله مستوفی در کتاب " شرح زندگانی من " ( ج ١ ، برگ ۲۸۷ ) می نویسد : « من خود عکسی از این آشپزان دیده ام که صدراعظم مشغول پوست کندن بادنجان و سایرین هر یک به کاری مشغول بودند». این رجال سیاسی حساب کار را طوری داشتند که شاه حتما بتواند آنان را هنگام سرزدن به چادرها در حال بادنجان دور قاب چیدن  ببیند و در این کار دقت و سلیقه ی بسیار به کار می بردند. تا شادی خاطر شاه فراهم آید. دکتر فووریه، پزشک مخصوص شاه در کتاب " سه سال در دربار ایران " ( برگ ١۸١ ) می نویسد : « . . . . اعلیحضرت مرا هم دعوت کرد که در کار این آشپزان شرکت کنم. من هم اطاعت کردم و در جلوی مقداری بادنجان نشستم و مشغول شدم که این شغل جدید خود را تا آن جا که می توانم به خوبی انجام دهم. در همین موقع ملیجک به شاه گفت که بادنجان هایی که به دست یک نفر فرنگی پوست کنده شود نجس است. شاه امر را به شوخی گذراند.  اما محمد خان پدر ملیجک تمام بادنجان هایی را که من پوست کنده بودم جمع کرد و عمدا آن ها را با نوک کارد بر می چید تا دستش به بادنجان هایی که دست من به آن ها خورده بود نخورد. بعد بادنجان ها و سینی و کارد را با خود بیرون برد.  

١۷ – برو آن جا که عرب نی انداخت   ( در پاسخ به تهدید و یا به جای گفتن " برو کم شو " و یا " برو که هرگز برنگردی " از این اصطلاح استفاده می شود )  

در آن دوران که از ساعت و حساب نجومی در شبه جزیره ی عربستان خبری نبود، وسعت و همواری  بیابان و عدم وجود قلل کوه در این منطقه مانع از آن بود که بتوان ساعت و زمان دقیق شب و روز را تعیین نمود و مردم برای انجام مناسک و عبادت های خود  که بایست در هنگام مشخصی انجام گیرند؛  نمی دانستند که آیا هنوز روز است و یا دیگر غروب و یا شب شده است. کوهی هم که آخرین شعاع خورشید را در قله ی آن بتوان دید در آن حوالی مطلقا وجود نداشت. در آن هنگام افراد مخصوصی بودند که برای آن که معلوم کنند که آیا هنوز اثری از خورشید موجود است یا نه،  بیرون  از آبادی ها نی ها ( یا نیزه هایی ) را تا آن جا که می توانستند به هوا پرتاب می کردند و اگر نور خورشید به نیزه برخورد می کرد آن ساعت را هنوز روز و در غیر آن صورت شب به شمار می آوردند. از آن جا که این " نی پرانی " در بیرون از آبادی و در صحرا و بیابان انجام می گرفت، عبارت " برو آن جا که عرب نی انداخت " را امروز برای کنایه از جایی که متروک و فاقد آب و آبادی است به کار می گیرند و به جای گفتن " برو  به جایی که برنگردی "  از آن استفاده می کنند. و با گفتن " رفت آنجا که عرب نی انداخت "  ناپدید و گم و گور شدن و یا وخیم شدن وضع کسی را اعلام می کنند.  

 ١۸- بزبیاری   ( این عبارت کنایه ار آن  بد شانسی و بد اقبالی است که ناکهانی دامنگیر کسی  می شود و همه ی رشته ها را پنبه می کند. )  

بز بیاری از اصطلاحات بازی سه قاپ است که در گذشته از بازی های مورد علاقه ی طبقات پایین اجتماع بوده است، زیرا هم وسائل و تشریفات خاصی لازم نداشت و هم بازی مشغول کننده ای بود. این بازی همان گونه که از نام آن پیداست با ریختن سه قاپ انجام می شد که به آن ها جیک، اسب و خر  می گفتند و نتیجه ی قاپ ریختن ِ هر یازیکن بسته به آن داشت که چه شکلی از حالات ترکیبی این سه قاپ پیدا شود. اشکالی را که بازیکن با آن ها دور را می برد نقش می نامیدند. اشکال خنثی را که نه برد بود و نه باخت و تنها نوبت بازی را به بازیکن بعدی می داد بهار می گفتند و آن اشکالی را که موجب باخت بازیکن می شد و او را مجبور به پرداخت مبلغ شرطبندی می کرد بز می نامیدند و پیش آمدن آن را بز بیاری می گفتند که نهایت بد شانسی بود، زیرا مبلغ باخت در این بازی معمولا بسیار بالا بود.  

١۹- بل گرفتن   ( این اصطلاح را هنگامی که چیزی به رایگان و یا با کوشش اندکی به دست آید و همچنین برای بهره بردن از فرصت های مناسب و مغتنم  به کار می برند. )  

بل گرفتن از اصطلاحات بازی الک دولک است که از بازی های سنتی بسیار دیرین و کهن ایران زمین است و اکنون نیز در روستاهایی که فضای باز و زمین های وسیع دارند بازی می شود. این بازی از دو چوب کوتاه و بلند و دو تکه سنگ که با فاصله ی ده تا دوازده سانتیمتر از یکدیگر روی زمین نهاده می شوند تشکیل می شود. چوب کوتاه را  الک و چوب بلند را دولک می نامند. در آغاز بازی  دو دسته که یکی را مهاجم و دیگری مدافع می نامند تشکیل می گردد که رو به روی یکدیگر قرار می گیرند. یکی از بازی کنان دسته ی مهاجم که بازی را آغاز می کند سر دولک  را زیر الک که روی دوسنگ قرار گرفته است می گذارد و آن را به هوا پرتاب می کند و با پایین آمدن آن با دولک هرچه محکم تر به آن می زند و به سوی دسته ی مدافع می فرستد. اگر الک به زمین بیفتد یکی از مدافعان آن را برداشته و آن را به سوی دولک که پس از زدن ضربه روی دو سنگ نهاده می شود پرتاب می کند تا به آن بخورد. اگر الک به دولک بخورد آن  بازی کن دسته ی مهاجم که ضربه را زده است کشته شده است و باید از بازی بیرون رود. و اگر الک به دولک نخورد بازیکن پرتاب کننده خود کشته شده و باید از بازی بیرون رود. هنگامی که همه ی بازیکنان دسته ی مهاجم کشته بشوند جای دو دسته با  هم عوض می شود و مدافعان جای مهاجمان را می گیرند و بازی از نو آغاز می شود. به ترین حالت برای بازی کنان دسته ی مدافع آن است که پیش از آن الکی که به سوی آن ها پرتاب شده است به زمین بخورد آن را در هوا بگیرند که اکر چون این شود همه ی بازی کنان دسته ی مهاجم به یک باره کشته شده و دو دسته بی درنگ جای خود را با یکدیگر عوض می کنند و بازی از نوع آغاز می شود. در هوا گرفتن الک را که بازی را یکسره به سود دسته ی مدافع پایان می دهد در این بازی بل گرفتن می نامند که از نظر اهمیت آن رفته رفته از محدوده ی این بازی بیرون آمده و در میان مردم معنی مجازی و استعاره ای یافته است.  

۲۰- به مشروطه اش رسید   ( این عبارت را برای کسی به کار می برند که چون دیگر به مراد خودش  رسیده است،  لب فرو بسته و دیگر با دیگران کاری ندارد )  

در آن هنگام که اندیشه و احساسات آزادی خواهی مردم ایران بیدار شده و آزادی خواهان از هر سویی  برخاسته بودند شماری سودجو و فرطت طلب نیز خود را در جرگه ی آزادی خواهان و مشروطه خواهان جای دادند. رفته رفته که کار مبارزه و انقلاب بالا گرفت و سنگرهای مخالفان مشروطه یکی پس از دیگری به دست آزاد مردان صدر مشروطه افتاد،  دیگر هنگام آن رسیده بود که ریشه ی خودکامگی از بیخ و بن در آید و عدالت و برابری در سراسر ایران گسترده شود. لیکن درست در چنین هنگامی که نیروی همه ی مبارزان برای ادامه ی کار انقلاب ضروری بود آن عده از فرصت طلبان  که آنان را مشروطه چی نامیده اند و  اکنون دیگر به مال و منال و مقامی دست یافته بودند مبارزان را تنها گذاشتند و با خاموش شدن به گوشه ای خزیدند، آن گونه که گویی  اصلا واقعه ای روی نداده است. مشروطه خواهان و انقلابیون ایران نیز هرگاه که گفتگویی درباره ی این مشروطه چی ها پیش می آمد گوشه ی چشمی نازک کرده و به کنایه می گفتند که فلانی " به مشروطه اش رسیده است " ، یعنی به مراد خود رسیده و دیگر به استبداد یا آزادی کاری ندارد. این عبارت که از آن هنگام به صورت اصطلاح درآمده است همچنان در مورد افراد فرصت طلب که پس از رسیدن به اهداف خود، دیگران را به حال خود رها می کنند به کار برده می شود.  

۲١- بند را آب دادن   (  مراد از این اصطلاح  بی احتیاطی کردن و اسرار را فاش کردن است و آن را  هنگامی به کار می برند که با وجود همه ی تاکیداتی که برای  پنهان نگاه داشتن چیزی شده است، آن چیز  را فاش و برملا سازند )  

واژه ی بند در زبان فارسی  معانی فراوان دارد که مهم ترین آن ها از این قرار است : -  محل اتصال دو عضو بدن ( مفصل ) -  بخشی از یک کتاب ( فصل) -  بخش هایی از یک نامه و یا یک قانون و لایحه -  باریکه هایی از آهن که شکسته بندان بر شکسته ی ظرف یا چوب فرو می برند ( چینی بند زنی) -  زنجیری که بر دست و پای دیوانگان یا گنهکاران می نهند -  طنابی که از دو سر به دیواری وصل می کنند -  سلول زندان -  یک جفت گاو که به آهن بسته و در کشاورزی یا در گرداندن گردون به کار می گیرند ( گاوآهن) -  بنایی که در جلوی آب می سازند تا مانع جریان آب و یا موجب تغییر جهت آن شود ( سد ) بند مورد نظر ما در اصطلاح بند را آب دادن همان بند آخری است که کشاورزان در گذشته  از چوب و سنگ بر روی نهرها و رودخانه های کوچک می بستند تا آب آن ها را به درون کانال هایی که ساخته بودند هدایت کنند و زمین های خود را آبیاری نمایند. این بند ها را  از چوب های ضخیم و مقاوم می ساختند و برای آن که بند را آب نبرد آن را به شکل مخروط می ساختند و درون آن را با سنگ های بزرگ پر می کردند تا بند بتواند  فشار آب رودخانه تحمل کند، زیرا در غیر این صورت بند را آب می برد و جهت آب به سوی کانال هایی که برای آبیاری ساخته شده بودند بر نمی گشت و مزارع بر اثر بی آبی آسیب می دید. در چنین حالتی کشاورزان  برای نشان دادن ناراحتی خود از بی دقتی و بی احتیاطی که در ساختن بند به کار برده شده بود اصطلاحا می گفتند: بند را آب دادند ، یعنی بند را به دست آب دادند، (آن را خوب نبستند ، آب به مزارع نرسید و زراعت خشک شد ). این اصطلاح سپس برای هرگونه موارد بی دقتی و بی احتیاطی، از جمله فاش کردن اسرار که از روی بی دقتی و بی احتیاطی باشد به کار برده شد و مردم گفتن " فلانی بند را آب داد " را  مجازا  به معنی فاش کردن راز از سر بی دقتی  به کار گرفتند.  

۲۲- به رخ کشیدن   ( این اصطلاح را هنگامی به کار می برند که با برشمردن خوبی هایی که  به کسی کرده اند و یا بدی هایی که از کسی دیده اند، اورا خجالت زده کرده و از میدان به در کنند. )  

بر خلاف تصور بسیاری از فارسی زبانان  واژه ی رخ در این اصطلاح  به معنی چهره و صورت نیست و ارتباطی با این معنا ندارد. این واژه از اصطلاحات بازی شطرنج و نام یکی از مهره های آن است. رخ نام مرغی عظیم الجثه و افسانه ای است که فیل و کرگدن را نیز می رباید و چون این مهره در بازی شطرنج اگر مانعی بر سر راه خود نداشته باشد از دور مهره هایی چون فیل و اسب را به راحتی از پای در می آورد این نام را بر آن نهاده اند ( لغت نامه ی دهخدا ). شطرنج بازان نیز همیشه کوشش می کنند تا این مهره ی حریف را که پس از مهره ی وزیر مهم ترین مهره  است، هر چه زودتر از میان بردارند و حریف  را به شکست نزدیک تر نمایند. در اصطلاح بازی شطرنج هرگاه بازی کنی مهره ای را در کمین مهره ی رخ قراربدهد تا در نخستین فرصت آن را بکشد این کار او را را به رخ کشیدن می نامند ( عبدالله مستوفی ، کتاب شرح زندگانی من، جلد سوم، برگ ۲۴۶ ). با وارد شدن  این اصطلاح  در زبان عامه، هر گفته یا کاری را نیز که هدف به شکست کشاندن کسی  در بحث و استدلال دنبال نماید و مایه شرمندگی وی گردد به رخ کشیدن نامیده اند.  

۲٣- پارتی بازی   (  این اصطلاح برای نشان دادن توصیه و اعمال نفوذ و نیز دادن امتیاز یا سمت به افراد خودی به کار برده می شود. )  

پارتی واژه ای فرانسوی است به معنی حزب Partie ( در انگلیسی هم پارتی می گویند Party ) و پارتی بازی همان حزب بازی است که در کشورهای اروپایی معنای بدی  ندارد و کاری طبیعی و عادی است. لیکن نزد ایرانیان با مفهومی منفی آمیخته شده است. دلیل آن نیز این است که در تاریخ معاصر ایران و در هنگام سلطنت احمد شاه قاجار  دو حزب نیرومند " اجتماعیون اعتدالیون " و " اجتماعیون عامیون " بر همگی جریانات سیاسی و روز نظارت داشتند و هیچ امری از امور سیاسی و تحولات اداری و اجتماعی بدون صلاحدید آن دو حزب تحقق نمی پذیرفت. احزاب دیگری مانند " اتفاق و ترقی " و یا " ترقی خواهان " نیز بودند لیکن قدرت زیادی نداشتند. ( تاریخ مختصر احزاب سیاسی، محمد تقی بهار) این دو حزب در همه ی زمینه ها با یکدیگر رقابت داشتند و می کوشیدند هواداران و اعضای خود را با صلاحیت یا بی صلاحیت به مشاغل و مناصب حساس بگمارند و هرکس خواهان رسیدن به جاه و مقامی بود خواه و ناخواه عضویت در یکی از این دو حزب را می پذیرفت و مدار کشور بر حزب سازی و حزب بازی بود. فرنگ رفته های آن دوره نیز که نزد آنان واژه ها و اصطلاحات فرانسوی برای اظهار فضل و دانش ارج و منزلتی داشت واژه ی فرانسوی پارتی را به جای حزب و پارتی بازی را به جای حزب بازی به کار می بردند و رفته رفته هر اتتصاب نابجایی را اگر در جایی صورت می گرفت و یا امتیاز نابحقی را که به کسی داده می شد پارتی بازی  نامبدند و این عبارت به تدریج به یک اصطلاح عامیانه تبدیل گردید.   

۲۴- پته اش روی اب افتاد ( این اصطلاح را برای کسی به کار می برند که رازش فاش و مشتش باز شده است)  

در گذشته که لوله کشی آب وجود نداشت و آب مورد نیاز مردم در جوی های سر باز جریان داشت، در هر جا که لازم می آمد تا مقداری از این  آب جاری به درون کوچه های مسیر و یا خانه های مسکونی جریان یابد، سد کوچکی از جنس چوب که آن را « پته » می نامیدند در درون جوی قرار می دادند و آب را به درون آب انبارها می راندند.تا به مصارف روزانه برسد. به هنگام کم آبی یا خشکسالی بسیار پیش می آمد گه افرادی خارج از نوبت خود، در نیمه های شب  با نهادن پته ای بر سر راه آب،  مسیر آن را عوض کرده و آب می بردند. بدیهی است که در آن نیمه های شب کم تر کسی متوجه ی آبدزدی آنان می شد، مگر آن که فشار آب گاهی موجب می گردید تا پته از جای خود کنده شده  و روی آب بیفتد و با دیده شدن آن در جاهای دیگر راز ایشان فاش شده وآبرویشان برود. از آن جا که این عمل در فلات کم آب ایران بسیار تکرار می شد رفته رفته عبارت پته ی کسی روی آب افتادن نیز برای فاش شدن راز کسی به صورت اصطلاحی در میان مردم رایج شد.  

۲۵- پدرت را در می آورم و پدر سوخته (این دو اصطلاح که به طور مجازی تهدید و دشنام شمرده می شود و به هنگام اختلاف و درگیری رد و بدل می گردد دارای مفهومی حقیقی است )  

تا پیش از سلسله ی صفوی که مذهب تشیع را در ایران  مذهب رسمی ایرانیان ساخت، شیعیان ایرانی با بهره گیری از شیوه ی « تقیه »  خود را در برابر مظالم سنی های متعصب حفظ می نمودند. روی کار آمدن سلسله ی صفوی در سده ی دهم هجری نه تنها به این وضعیت پایان داد، بلکه اهل تسنن را در برابر انتقام شدید شیعیان قرار داد. شاه اسماعیل اول سر سلسله ی دودمان صفوی که دربدری ها و سختی های دوران کودکی و دیدن  بی دادگری های اهل تسنن با شیعیان او را انسانی بی رحم و سخت کش بار آورده بود در دوران سلطنت خود جنایات موحش  بی شماری را مرتکب گردید و از جمله حتا به مادر خود رحم نکرده و دستور داد او را در برابرش سر ببرند. ادوارد براون محقق و شرق شناس انگلیسی در کتاب « تاریخ ادبیات ایران از عهد صفویه تا زمان حاضر » (ص ۶۵) در باره ی وی می نویسد: « کمان ندارم که از عهد نرون تا کنون چنین ظالمی به وجود آمده باشد». یکی از تنبیه های رذیلانه و وحشیانه ی شاه اسماعیل آن بود که دستور می داد پدر مخالفان سنی خود را اگر مرده بود ( به جرم ستمی که بر شیعیان روا داشته بوده است)  از گور درآورده ودر مقابل او آتش بزنند و سپس محکوم « پدر سوخته » را به طرز فجیعی می کشت. از آن تاریخ عبارات «پدرت را در می آورم» ( یعنی پدرت را از گور در می آورم و می سوزانم) و «پدر سوخته» ( یعنی مجرم و بد سابقه ای  که پدرش را از گور در آورده و سوزانده اند ) در مقام تهدید و دشنام به عنوان اصطلاح بر زبان مردم جاری شده است.  

 ۲۶- پهلوان پنبه و پنبه ی کسی را زدن (این اصطلاح را برای کسی به کار می برند که  آشکار شود چیزی در چنته ندارد و ادعاهایش توخالی بوده است)  

ایرانیان در گذشته معنی عزا و ناله را نمی دانسته اند و در کنار تلاش و فعالیت پیوسته به نشاط و پایکوبی می پرداخته اند. به طور متوسط می توان گفت که ایرانیان قدیم که در سال نزدیک به پنجاه جشن داشته اند، در هر هفته یک جشن می گرفته اند. در کنار نوروز در آغاز بهار، جشن تیرگان در آغاز تابستان، جشن مهرگان در آغاز پاییز، جشن بهمنگان در آغاز زمستان، جشن سده در پایان زمستان ، می توان  ده ها جشن کوچک و بزرک دیگر را نیز از قبیل بلا گردانی، کوزه شکنی، اسفند دود کنی، به صحرا روی، تخم مرغ شکنی، شال اندازی، بخت گشایی، گره گشایی، گردو شکنی، عاطل و باطل، فالگوش، فال کوزه، جشن های پهلوانی، جشن های ورزشی و یا جشن مردگیران در پنج روز پایانی اسفند ماه که جشن سلطه و حکومت زنان بر شوهران شان بوده است نام برد. ( آیین های نوروزی، مرتضی هنزی، ص ۴٣).  یکی از مراسم جالب که در برخی از جشن ها اجرا می گردید نمایشی بود که در آن مسخره و دلقکی لباس مضحکی به تن می کرد که درون و بیرون آن پر از گلوله های پنبه  بود و او را به شکل پهلوانی تنومند و پرزور در می آورد. در کنار این «پهلوان پنبه» ، حلاجی (پنبه زنی)  نیز که کمانی در دست داشت و در برابر تماشاگران به رقص و پایکوبی می پرداخت، در همان حال رقص کم کم «پهلوان پنبه» را با زدن کمان خود لخت و برهنه می کرد و این کار را تا هنگامی ادامه می داد که تمام پنبه های تن او بر باد می رفت و اندام واقعی و نحیف و استخوانی او نمودار می گردید (لغت نامه ی دهخدا). این پهلوان که اکنون دیگر «پنبه اش را زده بودند» و چیز دیگری نداشت تا ابراز وجود کند، به ناچار در برابر شلیک خنده ی تماشاگران از صحنه خارج می گردید و نوبت را به پهلوانان واقعی می داد.  

 ۲۷- تعارف شاه عبدالعظیمی   ( هرگونه تعارف غیر واقعی را که از دل برنیاید تعارف شاه عبدالعظیمی می نامند)  

عبدالعظیم که پس از چهار پشت به حسن مجتبی امام دوم شیعیان می رسد در شهر ری مدفون است و آرامگاهش زیارتگاهی برای شیعیان مومن به شمار می آید. در گذشته، تهرانی های معتقد به دلیل نزدیکی شهر ری به تهران کم تر اتفاق می افتاد که در شب جمعه یا روز جمعه  به زیارت عبدالعظیم نروند و به همان دلیل نزدیکی همان روز دوباره به تهران برنگردند. با این حال اهالی شهر ری که کاملا مطمئن بودند که زایر تهرانی حتما به تهران برمی گردد او را دعوت به ماندن می کردند و به «حضرت شاه عبداعظیم» قسم می دادند که شب را نزد آنان به سر ببرد که این دعوت با وجود پافشاری نیز  البته نمی توانست مورد قبول زایر تهرانی قرار بگیرد. بدین ترتیب عبارت شاه عبداعظیمی رفته رفته به صورت اصطلاح درآمد و در آن مورد که دعوت و تعارف از دل برنیاید به کار گرفته شده است.  

 ۲۸- جنگ زرگری   ( جنگ زرگری جنگی است ساختگی و دروغین میان دو تن برای فریفتن شخص سوم)  

این جنگ  که در ایام قدیم یکی از حیله های زرگران  برای فریفتن مشتری و فروختن زیورآلات به او بوده است، رفته رفته از بازار طلافروشان فراتر رفته و در ادبیات فارسی به صورت اصطلاح درآمده است. جنگ زرگری بدین صورت بوده است که هرگاه مشتری ِ به ظاهر پولداری وارد دکان زرگری می شد و از کم و کیف و عیار و بهای جواهر پرسشی می کرد، زرگر فورا بهای جواهر مورد پرسش را چند برابر بهای واقعی آن اعلام می کرد و به شکلی ( مانند علامت و چشمک یا فرستادن شاگردش ) زرگر مغازه ی همسایه را خبر می کرد تا وارد معرکه شود. زرگر دوم که به بهانه ای خود را نزدیک می کرد به مشتری می گفت که همان جواهر را در مغازه اش دارد و با بهای کم تری آن را می فروشد ( این بها کم تر از بهای زرگر اولی اما هنوز بسیار بالاتر از بهای اصلی جواهر بود). در این حال زرگر اولی آغاز به جنگ و جدل با زرگر دومی می کرد و به او دشنام می داد که داری مشتری مرا از چنگم در می آوری و از این گونه ادعاها. زرگر دوم هم به او تهمت می زد که می خواهی چیزی را که این قدر می ارزد به چند برابر بفروشی و سر مشتری محترم کلاه بگذاری . کوتاه سخن، چنان قشقرقی به راه می افتاد و جنگی درمی گرفت که مشتری ساده لوح که این صحنه را حقیقی تلقی می کرد بی اعتنا به سروصدای زرگر اول به مغازه ی زرگر دوم می رفت و جواهر موردنظر را بدون کم ترین پرسش و چانه ای از او می خرید و نتیجه آن بود که مشتری ضرر می کرد و دو زرگر سود به دست آمده را میان خود تقسیم می کردند.  

۲۹ - جور کسی را کشیدن   (این اصطلاح را هنگامی به کار می برند  که کسی، دیگر از عهده ی انجام باقی مانده ی کاری بر نمی آید و از دیگری خواهش می کند تا کار او را به پایان برساند و یا برای هنگامی که کسی سختی و ناگواری امری را به جای دیگری تحمل نماید).  

این عبارت از اصطلاحات می گساران و باده نوشان بوده است که اکنون دیگر در موارد گوناگون به کار برده می شود. جام جم یا جام جمشید که در گذشته نام جام شراب خواری بوده است دارای هفت خط درجه بندی بوده است که هر کدام از این خطوط  ظرفیت شراب خواران را نشان می داده است، در آن زمان اگر باده نوشی حتا یک قطره از شراب خود را باقی می گذاشت مورد سرزنش و تحقیر قرار می گرفت. از این رو هر کس می کوشید جام را فقط تا آن اندازه ای پر کند که می تواند آن را بنوشد. هفت خط جام جم از پایین به بالا عبارت بود از : ١- خط مزور ۲- خط فرودینه ( یا خط کاسه گر) ٣- خط اشک ( یا خط در شکر)، اصطلاح " اشکی بریز "  نیز در میان باده نوشان از این جا است. ۴- خط ارزق (یا خط شب) ۵-  خط بصره (خطی که نزدیک به اعتدال بوده است) ۶-  خط بغداد ( که مشهورترین خط جام جم بوده است) ۷-  خط جور ( یا خط لب جام)، خط جور خطی است که پیاله ی شراب در آن جا مالامال  و سرریز شده و کم تر کسی از عهده ی نوشیدن آن بر می آمده است. باده نوشانی که جام خود را تا خط جور پر می نمودند ولی از عهده نوشیدن همه ی آن بر نمی آمدند به دیگری تعارف می کردند تا جور آن ها را بکشند ( بالا بکشند) و جام را خالی نموده و قطره ای از آن باقی نگذارند. و امروز این اصطلاح برای هر خوراکی و نوشیدنی و هر  امر نیمه تمام به کار گرفته می شود. اصطلاح هفت خط نیز که برای افراد حرفه ای و کار کشته به کار می رود از همین حا است که در جای خود به تفصیل شرح داده خواهد شد.  

٣۰- جیم شدن     ( هر گاه کسی از جمعیتی بگریزد و یا به علت انجام جرم یا گناهی پا به فرار نهاده و پنهان شود، در اصطلاح می گویند: فلانی جیم شده است)  

هارون الرشید  برای ادامه ی خلافت و حفظ مقام و قدرت خود تصمیم گرفت تا جعفر صادق امام ششم شیعیان و یاران نزدیک او را از میان بردارد. بهلول که مردی عاقل و عارف و کامل و در حاضرجوابی و حل مسائل دشوار سرآمد دانشمندان عصر خود و از بستگان هارون الرشید نیز بود در میان یاران جعفر صادق قرار داشت. هواداران جعفر صادق درباره فتوای هارون الرشید که برای قتل آنان صادر شده بود از وی که در آن هنگام در مدینه پنهان شده بود چاره جویی کردند و جعفر صادق که می دانست کارگزاران و جاسوسان  خلیفه مراقب اوضاع هستند در پیامی رمز دار و سربسته نوشت که : « جیم شوید». برخی از هواداران حرف «ج»  را «جلاء وطن»  دانسته و عراق را ترک نمودند. شماری نیز منظور جعفر صادق را «جبل» تعبیر کردند و به کوهستان ها گریختند. بهلول نیز آن را «جنون»  تعبیر کرد و سوار بر اسبی چوبی گردید و خود را به دیوانگی زد.  

٣١- چشم روشنی   (چشم روشنی کنایه از تبزیک و تهنیت و یا هدیه ای است که به هنگام تولد فرزند یا یافتن شغل و منصب و مانند آن  به کسی می گویند یا می دهند)  

علت مربوط ساختن اصطلاح چشم روشنی با مبارک باد و هدایا یی که از دوست می رسد، داستان زیر است: یوسف  پس از سال ها در به دری و سرگردانی و زندان، سرانجام «عزیز» مصر شد و در آن سالی که در کنعان قحط سالی شد، فرزندان یعقوب نزد یوسف شتافتند و بدون آن که برادر خود را بشناسند از او یاری و آذوقه خواستند. یوسف که برادران خود را شناخته بود خود را معرفی نمود و پس از آن که به آن ها گندم و آذوقه ی بسیار داد،  پیش از روانه ساختن آنان به کنعان، پیراهنی از خود را به برادران داد تا آن را روی چهره ی یعقوب که بینایی خود را در دوری از یوسف از دست داده بود بیندازند تا او، هم مژده ی زنده و تندرست بودن پسرش یوسف را باور کند و هم چشمانش دوباره بینا و روشن شود. برادران نیز بدین ترتیب عمل کردند و بوی پیراهن یوسف که بر چهره ی یعقوب انداخته بودند چون آن جان بخش و شفا بخش بود که بینایی را به او  بازگردانید و چشمش روشن شد. بر پایه این داستان است که دیگر رسیدن هر تهنیت و مبارک باد و یا هدیه ای را چشم روشنی خوانده اند. هان به یعقوب بگویید که از گمشده ات می رسد پیرهنی، چشم تو روشن باشد   (حاتم کاشی)  

 ٣۲- چوب توی آستین کردن ( این عبارت را به هنگام تهدید کسی به تنبیه شدن  به کار می گیرند.)

یکی از انواع تنبیه خلاف کاران که تا دوره ی قاجار  نیز رایج بود،  چوب در آستین کردن وی بوده است. ترتیب آن نیز چون این بود  که دو دست محکوم را به شکل افقی نگاه می داشتند و سپس چوبی  محکم و خم نشدنی را به موازات دست های محکوم از یک آستین لباس او وارد کرده و از آستین دیگرش خارج می کردند. سپس مچ دست ها را با طنابی محکم به آن چوب می بستند تا محکوم دیگر نتواند دست هایش را به چپ و راست یا بالا و پایین حرکت دهد و یا آن ها را خم کند. پس از آن،  مدتی او را  در جایی رو باز نگاه می داشتند تا پشه و مگس و دیگر حشرات مزاحم و چندش آور بر سر و صورتش بنشینند و او نتواند آن ها را از خود براند. دست های محکوم به دلیل بی حرکت ماندن پس از مدتی کرخت و بی حس می شد و هجوم و حملات پشه ها و مگس ها بر سر و صورتش آن اندازه ناراحت کننده و چندش آور می گردید که دیری نمی گذشت که فریادش به آسمان بلند می شد و درخواست عفو و بخشش می کرد.

 ٣٣- حاجی حاجی مکه ( این عبارت هنگامی  به کار می رود که دوست و آشنایی پس از زمانی دراز به دیدن دوستان و بستگانش بیاید و یا کسی که پول یا چیزی را که وام گرفته است بر نگرداند.)

« حج » در لغت به معنی قصد کاری کردن است. اما در شریعت اسلام به معنی به مکه رفتن و زیارت از کعبه می باشد. در گذشته که امکانات  امروزی مانند هواپیما وجود نداشت و زایران ناگزیر بودند  با اسب و قاطر و شتر و کجاوه از صحرا های سوزان و بیابان های بی آب و علف بگذرند، سفرشان ۴ تا ۶ ماه به درازا می کشید و  اگر از گردبادهای سخت و دستبرد راهزنان و جز این ها جان سالم به در می بردند شاید می توانستند یک بار در عمرشان به زیارت کعبه نایل شوند. بیش تر حاجیان پس از بازگشت از سفر حج به دلیل سختی هایی که برشمردیم و نیز اختلافات شیعه و سنی، به ویژه در دوره ی سلاطین صفوی و امپراتوری عثمانی که موجب بروز حوادث ناگوار و کشتارهای بی رحمانه می گردید، از مسافرت دوباره به عربستان و زیارت کعبه چشم پوشی می کردند و امکان دیدار دوباره با حاجیان سفر قبلی خود را به گور می بردند. از این رو حاجیان ایرانی که از گوشه و کنار کشور پهناور ایران در مکه با یکدیگر آشنا می شدند، چون امکان دیداری را  در خود ایران  نداشتند، پس از پایان مراسم حج و هنگامی که آهنگ بازگشت به ایران و زادگاه خود را می کردند،  گاه به شوخی و گاه به جد به یکدیگر می گفتند : « حاجی حاجی مکه »، یعنی دیگر امکان دیداری میان ما به دست نمی آید مگر آن که دست تقدیر و سرنوشت دوباره ما را  عازم سفر حج کند و ما بتوانیم دوباره یکدیگر را در مکه  ببینیم  ( که  امری  بسیار نادر بود ).

 ٣۴- حاشیه رفتن   ( این اصطلاح هنگامی به کار می رود که کسی در باره ی موضوعی بیش از حد لازم و ضروری  گفت و گو کند و موجب کسالت شنونده یا خواننده اش گردد )  

واژه ی حاشیه از « حشو » به معنی « زاید » است و در گذشته که صنعت چاپ اختراع نشده نبود،  دانشمندان و پژوهشگران هنگامی که کتابی را می خواندند، نظرات خود را در عباراتی کوتاه و گاه بسیار پیچیده در کناره ی متن کتاب می نوشتند. حاشیه نویسی بر متن کتاب ( که آن را تحشیه می نامند) کاری ساده و البته آسان تر از تالیف کتاب است، اما صاحب نظران از آن  برای اظهار نظر در رد یا تکمیل نظر نویسنده ی کتاب ها بهره می گرفتند. در دوره ی صفوی و قاجار که می توان آن را دوره ی حاشیه نویسی نامید، عبارات حاشیه ای بسیار سخت و پیچیده بوده اند و برخی دیگر از پژوهشگران  مجبور بوده اند بر حواشی نیز حاشیه بنویسند و این کار که تنها موجب ملالت ذهن خواننده و انحراف فکر او از متن اصلی می گردید،  اندک اندک به صورت اصطلاحی برای بیش از حد لازم سخن گفتن و توضیحات اضافی دادن به کار گرفته شده است.  

 ٣۵- به کرسی نشاندن حرف   ( هرگاه کسی در اثبات نظر خود پای فشاری کند و سرانجام آن را به دیگری بقبولاند و یا تحمیل نماید، می گویند : سرانجام حرفش را به کرسی نشاند )    

رسم خواستگاری و بله بران در گذشته ایجاب می کرد که پس از آن که میان خانواده های عروس و داماد درباره ی مهریه و دیگر خرج های ازدواج توافق به دست می آمد و پیشنهاد های پدر و مادر عروس سرانجام  مورد پذیرش خانواده ی داماد قرار می گرفت و قباله ی عقد نیز  نوشته می شد،  آن گاه عروس را بزک کرده بر یک کرسی که در آن زمان جای نشستن مهتران و بزرگان بود، می نشاندند ( در آن زمان از مبل و صندلی خبری نبود و  کهتران  نیز بر چهارپایه می نشستند) و او را در برابر تماشای دوشیزگان و بانوان محله و آبادی قرار می دادند. نشستن عروس بر کرسی و نمایش او برای اهالی محل این معنی را داشت که پس خانواده ی عروس درخواست های خود را به خانواده ی داماد قبولانده و یا  تحمیل نموده است که اکنون  عروس  خود را  بر کرسی  نشانده است. از این رو این اصطلاح اندک اندک دامنه ی معنایی گسترده تری یافت و مجازن در مورد قبولاندن حرف و عقیده به کار رفت.  

٣۶- حرف مفت   ( این اصطلاح را در مورد سخن بی هوده،  بی ارزش و ناروا به کار می برند )  

در سال ١۲۷۴ هجری قمری  و در زمان ناصر الدین شاه قاجار،  میرزا ملکم خان ناظم الدوله نخستین خط تلگراف را بین قصر گلستان و باغ لاله زار کشید. پس از آن،  با بستن قرارداد با شرکت های خارجی،  اندک اندک خطوط تلگرافی نیز میان ایالات و ولایات ایران کشیده شد. و ارتباطات تلگرافی میان تهران و شهرهای مهم ایران برقرار گردید. در آن زمان که تلگراف خانه در تهران افتتاح شد، مردم باور نمی کردند که امکان مخابره ی تلگرافی از شهری به شهر دیگری وجود داشته باشد و  از فاصله های بسیار  دور بتوان حرف دیگران را خواند یا شنید. کسانی  نیز بودند که به وجود ارواح و شیاطین در سیم های تلگراف باور داشتند و مردم را از مخابره ی تلگرافی سخت پرهیز می دادند. از این رو با وجود تشویق دولت برای بهره گیری از تلگراف،  مردم زیر بار نمی رفتند و این موضوع را بیش تر شوخی می پنداشتند و این کارشان موجب گردیده بود که دولت که خرج زیادی  کرده بود با زیان رو به رو گردد. علیقلی خان مخبرالدوله، وزیر تلگراف وقت چون از تشویق درباره ی مخابرات تلگرافی طرفی نبست، تدبیری به خاطرش رسید و با اجازه ی شاه چند روزی را به مردم اجازه داد که رایگان با دوستان و اقوام خود در شهرهای دیگر گفت و گو کنند، چیزی بپرسند و جواب بخواهند، تا خود یقین کنند که تلگراف شعبده بازی یا سحر و جادو نیست. دکتر احسانی طباطبایی در « چنته ی درویش» ( چاپ دوم، برگ ٣٣۰ ) می نویسد : « مردم هم ازدحام کردند و سیل مخابرات به ولایات روان شد.» هر کس هر چه در دل داشت، از سلام و تعارف و احوال پرسی و گله و گلایه و شوخی و جدی بر صفحه ی کاغذ آورده و به طرف مخاطب مخابره نمود ، زیرا که حرف « مفت» بود و پولی برایش نمی خواستند. چندی که گذشت و مراد دولت که جلب مشتری برای مخابره و تلگراف بود تامین گردید و حالا دیگر مردم نیز  به آن عادت کرده بودند،  مخبرالدوله دستور داد بر صفحه ی کاغذی بزرگی نوشتند : « از امروز به بعد حرف مفت قبول نمی شود » ( یعنی مردم باید برای آن پول بپردازند) و آن را بر بالای در ورودی تلگراف خانه آویزان کردند و برای هر کلمه یک عباسی ( یک پنجم ریال ) با مردم حساب کردند. پیدا است که برای آن هایی که به زدن  « حرف مفت » عادت کرده بودند، به هیچ روی قابل پذیرش نبود که کسی به آنان بگوید که «دیگر حرف مفت نزن » چون «حرف»  قیمت دارد و بی تامل نباید به گفتار دم زد. از این روی عبارت « حرف مفت» در اذهان مردم باری منفی پیدا نمود و در شمار عبارات ناخوشایند قرار گرفت و رفته رفته مردم کسانی را  که بدون تامل و اندیشه سخنی می گویند با عبارت «حرف مفت نزن» پاسخ دادند. این را نیز بیافزایم که از روزی که صحبت از پول به میان آمد و « حرف مفت» بی اعتبار گردید،  مطالب تلگرافی نیز از حالت عادی و طبیعی خارج گردید و مردم برای آن که پول کم تری برای حرف هایشان بپردازند، آن ها را تا آن جا که می توانستند کوتاه و فشرده نمودند و اصطلاح « تلگرافی حرف زدن » نیز از همین  جا است.  

 ٣۷- حقه بازی   ( " حقه بازی " در معنی مجازی یعنی تردستی و شعبده بازی و " حقه باز " کسی است که تردست و فریب کار باشد )  

" حقه " ظرف کوچک و گردی است که در گذشته بیش تر از چوب یا عاج ساخته می شد و مسافران جواهرات حود را که در طی سفر مورد استفاده قرار می دادند، در آن می نهادند. عباس پرویز در کتاب "تاریخ دیالمه و غزنویان"، برگ ٣۷۸می نویسد: « "حقه " این استفاده را هم داشت که تردستان و شعبده بازان در بساط معرکه گیری خود چیزی را زیر آن می نهادند و چون حقه را بر می داشتند از آن چیز خبری نبود و یا چیز دیگری از درون حقه بیرون می آوردند». دکتر محمد علی احسانی طباطبایی در کتاب "خرقه ی درویش" ، برگ ۲۶۲ می افزاید: « یکی دیگر از تردستی های این معرکه گیران آن بود که طاسی را درون حقه می گذاشتند و طوری حقه را تکان می دادند و با آن بازی می کردند که وقتی طاس درون آن را به روی زمین می انداختند، طاس با شماره ای که آنان می خواستند بر زمین می نشست. در آن زمان مردم  این تردستان را به دلیل این گونه بازی ها که با حقه می کردند "بازیگران با حقه " و یا "حقه بازان " می نامیدند و این لفظ کم کم به معنی طراری و شارلاتانی برای افراد فریب کار مصطلح شده است».  

 ٣۸- حمام زنانه   ( این عبارت هنگامی به کار می رود که در محفلی در آن واحد همه ی حاضران دو به دو و با آواز بلند و بدون رعایت ترتیب، با یکدیگر گفت و گو کنند و بدین ترتیب چون آن قشقزقی به راه بیافتد که کسی حرف دیگری را درنیابد)  

در گذشته در همه ی شهرها و روستاهای ایران حمام عمومی با خزینه وجود داشت که از طلوع آفتاب تا ساعت هشت صبح مردانه بود و از آن ساعت تا ظهر و حتا چند ساعت بعد از ظهر در اختیار زنان و بانوان قزاز می گرفت و این مدت طولانی برای حمام کردن خانم ها بدون حکمت و علت نبوده است. مردان جز نظافت و تطهیر و انجام فرائض مذهبی کار دیگری نداشتند و مشاغل و گرفتاری های زندگی معیشتی آنان را ناگزیر می ساخت که هر چه زودتر از حمام خارج شوند و به کار و زندگی خود بپردازند، ولی زنان و بانوان تنها خودشان نبودند که پس از شستشو و نظافت از حمام خارج شوند، بلکه باید چندین بچه ی قد و نیم قد را نیز که همراه می آوردند می شستند. افزون بر آن به دست ها، پاها و موهای خود حنا می گذاشتند که این به وقت کافی نیاز داشت و بسیاری کارهای دیگر که خوب است آن ها را از زبان گاسپار دروویل جهان گرد فرانسوی در سفرنامه اش ( برگ ۶٣  ) بشنوید: « زنان ایرانی حمام را به ترین نقطه ی تجمع خویش می دانند. دید و بازدیدها در حمام صورت می گیرد و در هر گوشه ای از آن جوخه ای از زنان که مشغول درد دل اند به چشم می خورد. سر صحبت از وضعیت خانوادگی باز می شود و اشارات حسدآلود و شکوه و شکایات و صلاح اندیشی با گیس سفیدان و پیرزنان صحنه ی حمام را به صورت دادگاهی در می آورد. آنان نخست رازهای خویش را با یکدیگر در میان می نهند و از آن چه پس از آخرین دیدار بر سرشان آمده است تعریف می کنند. از بی مهری شوهران و توجه آنان به زنان دیگر سخن می گویند و با بدگویی و عیب جویی های کینه توزانه از رقیب خوش بخت خود می گویند و پس از آن که سخن در این زمینه به پایان رسید و کمی تسلی خاطر یافتند صحبت از عروسی های آینده و بدگویی از عروسان و نامزدان بی نوا به میان می آید». محقق معاصر شادروان علی جواهرکلام نیز در مجله ی خواندنی ها، شماره ی ١۹۶۰ درباره ی آن زمان می نویسد: « خانم که به حمام می رفت به تفصیل رخت می کند و داخل حمام می شد . . . . . درضمن حنا بستن و کیسه کشیدن و ابرو کشیدن و گیس بافتن و ناهار خوردن، صحبت های متفرقه هم به میان می آمدو آنانی که سفیدبخت بودند از محبت های آقا پز می دادند که این طور لقمه دهانم می گذارد، این طور کفشم را ماچ می کند و چه و چه . . . . . . آنانی هم که سیاه بخت بودند آه و ناله و نفرین شان را به جان مادر شوهر و خواهر شوهر و هوو و غیره حواله می کردند که گویا جادو کرده اند و آنان را از چشم شوهران شان انداخته اند. این جریان حمام رفتن از آفتاب شروع می شد و برای بسیاری با تاریکی پایان می یافت. خانم بعدش هم دو سه روز ناخوش بود و سرش درد می کرد. حق هم داشت از بسکه پرچانگی کرده بود و در آن هوای کثیف نان و سبزی و ترشی بادمجان خورده بود و برای خوشگل شدن به خودش ور رفته بود». باری حمام  یکی از امکانات برای زنان آن دوره بود تا بتوانند در باره ی اختیارات و هوس رانی های مردان و شوهران شان و نیز محدودیت های جانکاه خود در محیط خانه و خانواده با دوستان یکدل گفت و گو کنند و بیش تر حرف هایشان در آن سر و صدای بی امان که همگی دو به دو و بلند با یکدیگر حرف می زدند برای دیگران که آنان نیز به خود مشغول بودند مفهوم نبود و همین حالت و وضعیت بوده است که عبارت "حمام زنانه " را به صورت اصطلاح درآورده است.  

 ٣۹- حیدری و نعمتی   ( این اصطلاح را که نشان دهنده ی وجود اختلاف میان دو طایفه و قبیله است در حقیقت سیاست تفرقه بیاندار و حکومت کن به دست حکومت های مرکزی می دانند که با تحریک و ایجاد اختلاف میان قیایل پر نفوذ،  آنان را به جان هم می انداختند تا ضعبف شده و از عهده ی مبارزه با حکومت مرکزی بر نیایند.)  

شیخ حیدر  پسر سلطان جنید که با دختر دایی خود یعنی دختر اوزون حسن، پادشاه معروف سلسله ی آق قویونلو ازدواج کرده بود، از او دارای ۴ پسر شده بود که یکی از آنان یعنی اسماعیل میرزا بعدها به نام شاه اسماعیل اول بر تخت سلطنت ایران نشست و سلسله ی صفویه را تشکیل داد. پیش از به سلطنت رسیدن شاه اسماعیل، میان پدر او (یعنی شیخ حیدر) و پسر دایی هایش (یعنی پسران اوزون حسن آق قویونلو)  اختلافی افتاد و شیخ حیدر به دست پسردایی هایش کشته شده و جسدش را پنهان کردند. بیست و یک سال بعد شاه اسماعیل صفوی نعش پدر را با تجلیل فراوان به اردبیل منتقل کرد و به خاک سپرد. این ماجرا که موجب کینه جویی شده بود موجب آن گردید تا سلاطبن صفوی به تدریج خانواده ی آق قویونلو را از میان برده و میان بازماندگان آنان دشمنی شدیدی به وجود آمد. از آن جا که طایفه ی آق قویونلو ایمان و اعتقاد خاص و خالصی به شاه نعمت الله ولی که از عارفان نام دار بود داشتند به نعمتی ها شهرت یافته و ترکان صفوی که از خاندان شیخ حیدر بودند حیدری لقب گرفتند و دشمنی میان این دو طایفه بعدها دیگر به صورت رسم و سنت در میان قبایل و طوایف دیگر در آمد و حتا بسیاری از اهالی شهر هایی مانند تبریز، اصفهان و قزوین نیز که هیچ ارتباطی با این دو طایفه نداشتند خود را نعمتی یا حیدری می نامیدند و با یکدیگر به جنگ می پرداختند. برخی از سلاطین نیز که توان حکومت بر همه ی مملکت را نداشتند مصلحت خود را در اختلاف انداختن میان مردم می دانستند و از  رسم و سنت حیدری و نعمتی و ایجاد زدو خورد های طایفگی بهره می گرفتند تا اهالی را ضعیف کرده و از فکر مبارزه با دولت مستبد منصرف نمایند.  

۴۰- خاک بر سر   ( این عبارت که معانی مجازی فراوانی دارد برای تحقیر و تخفیف و یا به صورت دشنام به کار می رود و در عبارت "چه خاکی بر سرم کنم " به معنی چه کار باید بکنم است و " خاک بر سر کرده "  به کسی می گویند که به هنگام عزاداری برای حسین ابن علی در حین راه پیمایی خاک بر سر خود می ریزد و "خاک به سری کردن"  نیز به معنی هماغوشی زن و مرد است.)  

در دوران خلافت عبدالملک، " قطری ابن الفجاه " رئیس خوارج از ترس " حجاج بن یوسف " والی عراق به طبرستان گریخت و به حاکم گیلان " اسپهبد فرخان " پناه آورد. اسپهبد فرخان که در گیلان و طبرستان حکومت می کرد همان است که شهری برپا کرد و به نام فرزند کوچکش " سارویه " آن را " ساری " نامید که در شمال ایران قرار دارد. اسپهبد فرخان فرمان داده بود که کسی به قطران که در پناه اسپهبد در دماوند اقامت کرده بود،  آزار نرساند و نیازمندی های او را برآورده سازند. ولی چون فصل سرما و زمستان سپری شد قطری حق نمک به جای نیاورد و رسولی نزد اسپهبد فرخان فرستاد و پیام داد که باید به دین و آیین ما در آیی و گرنه برای جنگ آماده باش. پس از آن هم با دستبرد زدن به آبادی ها و روستا های اطراف دارای قدرت بسیاری شد. حجاج بن یوسف چون از قدرت یافتن قطری آگاه شد سفیان کلبی را با لشکر بزرگی به دفع قطری و خوارج فرستاد. سفیان کلبی چون به ری رسید، اسپهبد در نامه ای که توسط رسولی برای او فرستاد به او پیشنهاد کرد که اگر قصد طبرستان نکند، او آماده است در جنگ با قطری او را یاری کند که این پیشنهاد مورد پذیرش سفیان کلبی قرار گرفت. قطری چون از جریان آگاه شد بی درنگ از دماوند به سمنان عقب نشست. ولی اسپهبد او را دنبال نمود و در نبردی بر او چیره شد و سرش را از تن جداکرده و تحوبل سفیان کلبی داد. سفیان نیز آن را همراه با همه ی غنایم بدون آن که نامی از رشادت و دلیری اسپهبد بیاورد به نام خود برای حجاج بن یوسف در کوفه فرستاد. حجاج بن یوسف که از این پیروزی بسیار خوش حال شده بود چندی بعد که شنید  این کار در واقع به دست اسپهبد انجام گرفته است از سفیان کلبی به خشم آمد و به نوشته ی تاریخ طبرستان ، برگ ١۶١ رسولی با یک خروار "زر" و یک خروار "خاک" به ری فرستاد و فرمان داد رسیدگی کنند که اگر این پیروزی بدون کمک اسپهبد از دست سفیان کلبی بر آمده است این زر را به سپاس از این خدمت به سفیان بدهند ولی اگر این کار به دست اسپهبد پایان گرفته است این زر را به اسپهبد بدهند و آن خاک را در وسط بازار شهر بر سر سفیان بریزند. و چون رسول بیامد و حقیقت آشکار شد، در اجرای فرمان حجاج زر به اسپهبد دادند و سفیان در وسط بازار "خاک بر سر " شد و از آن تاریخ است که عبارت خاک بر سر به صورت اصطلاح درآمده است.    

۴١- خر کریم را نعل کرده است   (هرگاه کسی برای رسیدن به مقصودش به کسی رشوه یا باج و یا به اصطلاح حق و حساب بدهد، به عنوان کنایه درباره ی او می گویند: « خر کریم را نعل کرده است»، یعنی متصدی مربوطه را با رشوه راصی کرده و به مقصود رسیده است.)  

در دوران های گذشته بسیاری از سلطان ها و پادشاهان ایران و جهان در دربار خود افراد دلقک و مسخره پیشه ای داشتند که با حاضر جوابی ها و شیرین کاری ها به ویژه متلک های نیشداری که به حاضران جلسه می گفتند، شاه را می خنداندند و موجب شادی و انبساط خاطرش می شدند. دلقک ها اجازه داشتند به هر کس هر چه دلشان خواست بگویند با این شرط که در بذله گوویی و مسخرگی های خود نمکی داخل کنند. معروف ترین دلقک هایی که نامشان در تاریخ ثیت شده است عبارتند از : طلخک ( که واژه ی دلقک از آن است) دلقک سلطان محمود غزنوی پونه، دلقک طرخان علاءالدین خلج جعفرک، دلقک دربار ملک شاه سلجوقی کل عنایت، دلقک شاه عباس کبیر لوطی صالح، دلقک کریم خان زند که بعدها گرفتار خشم آقا محمد خان قاجار شد. کریم شیره ای، شیخ حسین ( معروف به شیخ شیپور)، شیخ کرنا، شغال الملک ( یا شغال الدوله) دلقک های ناصرالدین شاه قاجار شیخ حمدالله، دلقک ظل السلطان حاج میرزا زکی خان (معروف به چلغوز میرزا)، دلقک احمد شاه قاجار ابوالحسن دمشقی، در دستگاه خلیفه هارون الرشید ابوالعنبس، در دستگاه خلیفه متوکل تریبوله و دومی نیک دلقک های دربار فرانسوای اول و لویی چهاردهم بروسکه، دلقک دربار هانری دوم و فرانسوای دوم کالامبرگ، دلقک معروف ایتالیایی و ده ها نفر دیگر کریم شیره ای که در دربار ناصرالدین شاه می زیست اهل اصفهان بود و در آن جا به دلیل متلک های نیش دارش به "کریم پشه" معروف بوده است. ( به کتاب "دلقک های مشهور درباری" تالیف حسین نوربخش نگاه کنید). او در تهران نخست معاون نقاره خانه شد و از اداره ی بیوتات که نقاره خانه را در اختیار داشت حقوق و مقرری می گرفت و به همین مناسبت اکنون به او "نایب کریم" می گفتند. . وی به اقتضای شغلش بر چند دسته از مطرب های شهر هم ریاست می کرد و از آنان نیز مبلغی دریافت می نمود. اتین مرد چون در حاضر جوابی و بذله گویی ید طولایی داشت پس از چندی مورد توجه ناصرالدین شاه واقع شد و در دربار و خلوت او نفوذ کرد. ناصر ناصرالدین شاه خود زیاد اهل شوخی نبود و کریم خان را به این علت دلقک دربار کرد تا به اقتضای موقع و سیاست روز بتواند برخی از رجال و درباریان با نفوذ را را با نیش زبان و متلک هایش تحقیر و کوچک کند. درباره ی علت لقب شیره ای به این مرد شیرین زبان دو نظر وجود دارد: نخست آن که وی پیش از آغاز کار در نقاره خانه و دریافت لقب نایب کریم، در اصفهان به شغل شیره فروشی مشغول بوده است و از همان هنگام کریم شیره ای نامیده می شده است. نظر دوم که باید درست تر باشد آن است که این لقب به مناسبت شیرین زبانی و شیرین کاری های او در بذله گویی و حاضر جوابی هایش به او داده شده است و نشانه ی آن نیز این است که پسر او نیز که کریم نام داشته و در حاضرجوابی و شیرین زبانی دست کمی از پدرش نداشته است ( و البته هرگز به پای پدرش  نرسید) لقب کریم عسلی را برای خود برگزیده بود.  کریم شیره ای خری داشت که همیشه بر آن سوار می شد و به دیدار دوستان و آشنایان و به دربار می رفت. خر کریم شکل و ریخت مسخره ای داشت و کریم جل و پالان زا طوری بر پشتش می گذاشت که هرگاه بر خر سوار می شد همه از آن شکل و هیئت می خندیدند. کریم تنها به کسانی که مورد توجه شاه بودند متلک و ولیچار نمی گفت و درباریان و رجال دیگر  برای آن که از نیش زبان او در امان باشند هر کدام باج و رشوه ای به او می دادند. آنانی هم که از این دلقک خوششان نمی آمد و حاضر هم نبودند چیزی به کریم بدهند شکایت به ناصرالدین شاه می بردند و شاه نیز همیشه پس از شنیدن متلک کریم به آن ها نخست با صدای بلند قهقهه می زد و سپس در جواب شاکی می گفت: « به جای گله و شکایت برو خر کریم را نعل کن» ، یعنی چیزی به او بده تا از شر زبانش در امان باشی. و بدبن ترتیب از آن تاریخ عبارت بالا با همین کریم و خرش به معنای باج و رشوه دادن به کسی برای رسیدن به مراد ضرب المثل شده است.  

۴۲ -  خط و نشان کشیدن برای کسی   ( ایرانیان به ویژه در گذشته، به نشانه ی خشم و تهدید به انتقام، بر کف دست علامتی صلیب مانند ( ┼ ) می کشیدند و با این کار طرف خود را به آینده ای که در آن تهدیدشان عملی خواهد شد حواله می کردند. )  

این اصطلاح که هنوز هم در زبان فارسی کاربرد دارد، داستانی بلند و  آمیخته با افسانه دارد که من در این جا آن را بسیار کوتاه شده برای خوانندگان ارحمندم شرح می دهم :   می گویند روزی مردی مسیحی و اهل دمشق به قصد شکایت از ستم هایی که معاویه در شام بر او و دیگر مسیحیان آن دیار روا می داشت به مدینه آمد و نزد عمر ابن خطاب، خلیفه ی دوم رفت. اتفاقن خلیفه در آن هنگام به عنوان خشتمال با گل و خاک مشغول بود و مرد مسیحی در آغاز دیدار باور نکرد که او خلیفه ی مسلمانان است. ولی پس از آن که از این بابت به او اطمینان دادند ماجرای ظلم معاویه را در دمشق برای خلیفه امیرالمومنین شرح داد و درخواست گوشمالی معاویه را نمود.( در تاریخ اسلام نخستین کسی که لقب امیرالمومنین گرفت عمر خلیفه ی دوم بود و خلفای بعدی این لقب را از وی به وراثت گرفتند. از مقدمه ی ابن خلدون، ترجمه ی محمد پروین گنابادی، برگ ۴۴۹ ) عمر چون سخنان مرد مسیحی را شنید بسیار متاثر و خشمگین شد و بی درنگ بر روی خشت خامی که هنوز خشک نشده بود با انگشت علامتی شبیه به صلیب ( ┼ )  کشیده و سپس خشت را به دست مرد مسیحی داد و گفت: « این فرمان را به دمشق می بری و هنگامی که معاویه در مسجد جامع از نماز جماعت فارغ شده و بر منبر جلوس می کند تو نیز بی درنگ داخل مسجد شده و این خشت را به او می دهی و می گویی اکنون از ججاز می آیم و این هم فرمان خلیفه». مرد مسیحی که از خشت و علامت صلیبی که بر روی آن کشیده شده بود چیزی نفهمیده بود چیزی نگفت و فردای آن روز راه شام را در پیش گرفت و پس از چندین شبانه روز وارد دمشق شد. چند روز بعد که مرد مسیحی شنید معاویه شخصن به مسجد جامع می رود و در نماز جمعه شرکت می کند درنگ را جایز نشمرد و به سوی مسجد شتافت و در جلو در بزرگ آن دورادور به انتظار قدم زد تا هنگامی که معاویه از نماز جماعت فارغ شد و بر بالای منبر رفت تا موعظه ی خود را آغاز کند. مرد مسیحی در همان حال با یک جست خود را به صحن مسجد رساند و خشت خام را بر روی دست گرفت و رو به معاویه فریاد زد: « پسر سفیان ! اکنون از مدینه می آیم و این هم فرمان خلیفه». معاویه با دیدن خشت خام و علامت صلیب روی آن بی اختیار فریادی کشید و از بالای منبر سرنگون شد. جمعیت نمازگزار به سوی مرد نامسلمان حمله ور شد و کم مانده بود تا او را که جسارت کرده و به مسجد مسلمانان پای نهاده و خلیفه ی مسلمانان را به آن روز انداخته بود قطعه قطعه کنند که معاویه که دوباره به خود آمده بود فرمان داد تا مرد مسیحی را سالم به محل سکونت او ببرند و پذیرایی کنند. در آن جا وی به دست و پای مرد مسیحی افتاده و از او طلب عفو و بخشش کرد و قول جبران همه ی خسارات گذشته را نیز به وی داد  مرد مسیحی که پیش از آن ظلم و ستم معاویه را نیز دیده بود و اکنون از این حال او در شگفت شده بود پس از شرح شکایت خود نزد خلیفه عمر اصرار کرد تا معاویه راز علامت صلیب را که چون این موجب هراس وی شده بود برای او بازگو کند. معاویه که نخست کوشید در این باره چیزی نگوید بر اثر اصرار و تهدید مرد مسیحی به ناگزیر ماجرایی را (  که افسانه ای بیش نیست ) به شرح زیر برای او تعریف کرد: «شهر مداین پایتخت  ساسانیان در زمان پادشاهی انوشیروان از زیباترین شهرهای جهان یه شمار می رفت و آرزوی هر کسی بود  که چند روزی را در این شهر بزرگ و زیبا در کنار دجله بگذراند و بسیاری از شیخ های عرب همه ساله در فصل تابستان به مداین سفر می کردند و چند صباحی را در آن جا می گذراندند. در سالی که مورد نظر ما است دو تن از شیخ های عرب به مداین آمدند و فصل تابستان را در آن جا گذراندند و چون تابستان به سر آمد ایشان آنچنان سرخوش و سرمست بودند که تاب دل کندن ار مداین را نداشتند و تصمیم گرفتند مدت بیش تری را در آن شهر بگذرانند. ولی چون هر چه را که داشتند خرج کرده و کسی را نیز در آن جا نمی شناختند به ناچار گردن بند زرینی را که یکی از آنان به همراه داشت نزد زرگری بردند و برای فروش عرضه کردند. زرگر به آنان قول داد که در ظرف یک هفته آن را به قیمت مناسبی بفروشد و مبلغی پول به آنان داد و از ایشان خواست تا پس از یک هفته دوباره نزد او بروند. چون مدت مقرر گذشت و دو مرد عرب نزد زرگر رفتند زرگر دوباره از آنان مهلت خواست و این تمدید مهلت را چند بار تکرار نمود. سرانجام دو مرد عرب به زرگر ظنین شده و جدن خواستار شدند که اصل یا بهای گردن بند را به آنان بدهد و گر نه به دادخواهی نزد انوشیروان خواهند رفت. زرگر که دیگر چاره ای نمی شناخت حقیقت را فاش ساخت و گفت: فردای همان روزی که شما گردن بند را به من دادید یکی از شاهزادگان ساسانی گردن بند را پسندید و با خود برد و قول داد که بهای آن را هر چه زودتر به من بدهد ولی هر چه به او مراجعه کردم، از دادن بهای گردن بند خود داری نمود و سرانجام نیز مرا به خفت و خواری از خانه اش بیرون کرد. اکنون من نه یارای مقابله با او را دارم و نه توانایی پرداخت بهای آن را به شما، و از این بابت نزد شما واقعن خجل و شرمنده هستم. دو عرب پس از مدتی تامل و تفکر به سوی عدالت خانه شتافتند و پس از حضور در کاخ انوشیروان همه ی ماجرا را برای او شرح دادند. انوشیروان پس از شنیدن سخنان آن دو دستور داد تا بیست و چهار ساعت دیگر مراجعه کنند و گردن بند یا بهایش را دریافت کنند. دو عرب نیز پذیزفته و به خانه رفتند. فردای آن روز پس از رفتن دو مرد عرب به عدالت خانه،  خزانه داری سلطنتی اصل گردن بند را همراه با مبلغی بابت اقامت و هزینه ی بازگشت به آنان داد و آنان مالامال از سرور و شادی به سوی خانه ی خود روانه شدند، ولی هنگام بازگشت دیدند که مردم همگی دست از کار کشیده و به سوی میدان شهر در حرکت هستند. آنان نیز کنجکاو شده و همراه با مردم خود را به میدان شهر رساندند. هنگامی که به آن جا رسیدند با منظره ی دل خراشی رو به رو شدند که موی بر تن شان راست کرد. آنان جسد شاهزاده ی جوان را دیدند که صلیب وار بر چوبه ی داری دو شقه و آویران شده بود و با این خاطره ی هولناک به شهر و دیار خود بازگشتند». معاویه پس از پایان شرح این داستان ادامه داد که من هم با دیدن خشتی که تو از سوی خلیفه امیرالمومنین آوردی و علامت صلیب روی آن دریافتم که اگر به رفع ظلم تو اقدام نکنم به همان شکل مصلوب خواهم شد. مرد مسیحی نیز چون این جریان بشنید خرسند و راضی خانه ی معاویه را ترک کرد و باقی عمر را به شادی و کامیابی گذراند.  

 دنباله دارد . . . . . .      

توجه: به دلیل طولانی شدن مطالب "ریشه های های تاریخی اصطلاحات و ضرب المثل های فارسی" و ناتوانی سیستم بلاگفا برای گنجانیدن همه ی مطالب در یک بخش، ما نیز ناگزیر شدیم که دنباله ی این موضوع را در بخش دومی پی بگیریم. از این رو من خوانندگان ارجمندم را به خواندن این دنباله (در موضوع شماره ی ٩ این تارنما) فرا می خوانم و امیدوار هستم در میان این مطالب چیزی برای آموختن از ربان و ادبیات فارسی برای آنان فراهم آورده باشم. با سپاس،  آریا ادیب  

+ نوشته شده در  ساعت   توسط آریا ادیب  |